#تئوری_یک_قاتل_پارت_214
مقابلش ایستادم و دستم را زیر چانه اش گذاشتم و سرش را بالا آوردم. یلدای کوچک چشم قهوه ای، حالا دختر خانم زیبا و با وقاری شده بود اما هنوز هم وقتی آن تیله های قهوه ایش را می دیدم، برایم فرقی با بچگی هایش نداشت.
_حالا دیگه من شدم آقای رییس؟
اخم کرد، اخم کردنش هنوز کودکانه بود.
_وقتی جلوی اون پسره من رو ضایع می کنی منم بهت این رو می گم.
_این قدر به پر و پاش نپیچ تا ضایعت نکنم یه شماره دادن که این حرف هارو نداره دیگه.
به آنی چهره اش سرخ شد و لب گزید. از این خجالتش خنده ام گرفت، خجالت کشیدن هایش به چه کسی رفته بود؟ مادرش که از پس یک ارتش مرد بر می آمد و پدرش با یک مافیا خرده حساب داشت.
_شما... شما از کجا می دونی؟
با انگشت به بینیش زدم.
_ فکر کن کلاغه خبر آورده! حالا چرا زدی توی گوشش؟
_آخه فکر می کنه من از اون دخترهام.
بی اختیار خندیدم.
_حالا نه که خودش از اون پسرهاست، حمزه ای از اون جور مرداییه که تا سی سالگی دستشون به یه دختر نمی خوره.
در دل ادامه دادم:
_از همان مردهایی که یک بار عاشق می شوند و هزار بار می سوزند و ناکام می مانند.
_اع بهزاد!
دخترک را در آغوشم چلاندم.
_ جون بهزاد؟
هیچ کس نتوانست این اسم را از دهانش بیندازد، حق داشت از لحظه ای که مرا دید همین طور صدایم زده بود؛ وقتی می گفت عمو، می دانستم باز هم یک مشکلی دارد.
خودش را از آغوشم بیرون کشید و گفت:
_ راستی مژده بده خانومت داره بر می گرده.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_ الان؟ تو از کجا می دونی؟
شیطون نگاهم کرد.
_ دیگه دیگه خونتون مهمونیه، امشب شام همه اونجا دعوتیم.
بادم خالی شد مثلا خانه من بود اما، همه خبر داشتند به غیر از خودم!
_به سلامتی کی قراره شکم شما گدا گشنه هارو سیر کنه؟
عقب عقب رفتم و یک دفعه گفت:
_ عموی گُلم.
_پدر سوخته!
تا به سمتش دویدم پا به فرار گذاشت و از اتاق بیرون زد. همان جا خشک شدم و خنده از لبم پر کشید، یعنی داشت بر می گشت؟
بعد از این مدت بی خبری؟
romangram.com | @romangram_com