#تئوری_یک_قاتل_پارت_213
یلدا قرمز شد و دهانش را بست و با حرص دست به سینه ایستاد.
نگاهم روی حمزه ای چرخید که دیدم ریز می خندد.
_نیشت رو ببند پسر جون باز چه خراب کاری کردی؟
سریع جدی ایستاد و یقه کتش را صاف کرد.
_قربان مشکل پاورپوینت جلسه امروز عصره، من مشکل شخصی داشتم نتونستم اسلاید های مربوط به تحقیقات کلینیکی رو آماده کنم.
به پشتی صندلی تکیه زدم و با اخم پرسیدم:
_ مراحل تحقیق چطور پیش می ره؟
_همه چیز طبق محاسباته؛ الان فقط مشکل پاورپوینت هاست گفتم که مشکل شخصی داشتم.
یلدا یک دفعه تشرش زد:
_شما همیشه مشکل شخصی دارید آقا!
صدایم را بالا بردم.
_جفتتون مشکل شخصیتی دارید.
هر دو با دهان باز به من نگاه کردند که ادامه دادم:
_در اولین فرصت باید برید تست سلامت روانی بدید، هیچ حرفی هم توش نیست.
چشم های درشت یلدا درشت تر شد.
_ ولی عمو...
_ولی نداریم!
رو به حمزه ای گفتم:
_ برای تحقیقات عجله نکن، امروز عصر جلسه نداریم چون خودم شرکت نیستم.
_چی؟
به چهره متحیر یلدا نگاه کردم و ابرویم را بالا انداختم.
_مشکل شنوایی دارید خانم نامدار؟
دوباره قیافه اش سرخ شد. از گوشه چشم دیدم که نیش حمزه ای شل شد اما، تا مرا دید خودش را جمع و جور کرد. نگاهم بین جفتشان رد و بدل شد و با دست به در اشاره کردم.
_ مرخصید.
حمزه ای سریع از اتاق بیرون رفت که بلند گفتم:
_ خانم نامدار تشریف داشته باش.
به محض اینکه در بسته شد. یلدا به سمتم برگشت و با دلخوری نگاهم کرد. می دانستم از طرز حرف زدنم ناراحت شده بود اما، دلیل نمی شد چون با من نسبت خانوادگی دارد دائم به این بدبخت گیر بدهد. هرچند که به نظرم دلیل دیگری داشت.
_بیا اینجا ببینم.
مردد جلو آمد و سرش را پایین انداخت.
_ بله آقای رییس؟
نگاهی به سر تاپایش انداختم و بلند شدم. دختر بچه نه ساله ی داخل آن کشتی تفریحی، حالا یک داروساز بیست و چهار ساله بود.
romangram.com | @romangram_com