#تئوری_یک_قاتل_پارت_212
_خب؟ چرا به من می گی؟ من از کی تا حالا پیگیر بورس شدم؟
میز مستطیل شکل بزرگم را دور زد و مقابلم ایستاد. صورتش سرخ شده بود و کاملا عصبی به نظر می رسید.
_متوجه نیستی؟ یه درصد افت می تونه خیلی ضرر وارد کنه!
تبلت را روی میز انداختم و بلند گفتم:
_ خب برای همینه که شما اینجا کار می کنید، ببین علت افت سهام چیه و رفع و رجوش کن؛ چرا سر من غر می زنی؟
چشم های روشنش گرد شد.
_چرا غر می زنم؟ سه روزه که داروها توی گمرک گیر کرده.
در اتاق باز شد و زیوری قهوه به دست داخل آمد. قهوه را روی میز گذاشت و بدون حرفی از اتاق خارج شد. نگاهم را به کامران دادم و جدی گفتم:
_اولا داروها امروز ترخیص شد، ثانیا اون یه مشکل دولتی بود و ربطی به شرکت نداشت، ثالثا هر جور که فکر می کنم واقعا دلیلی نداره که تو سر من غر بزنی نا سلامتی رییس منم!
کامران دست به کمر شد و تقلیدم را در آورد.
_ رییس منم، رییس منم! توی تموم هفت سالی که توی این شرکت کار کردم کلا شش بار با کت و شلوار دیدمت هر جوری فکر می کنم واقعا دلیلی نداره که بهت بگم رییس.
چشم غره ای نثارش کردم که نیشش باز شد و فنجان را برداشت و قلپی از آن نوشید و لب هایش را جمع کرد.
_ داغه بذار بعدا بخور.
همین که به سمتش خیز برداشتم، جست و خیز کنان به سمت در اتاق دوید. یک لحظه برگشت و زبان درازی کرد و قبل از اینکه بتوانم آن فنجان را برایش پرتاب کنم از اتاق بیرون رفت.
نفسم را حرص بیرون دادم و فنجان را برداشتم و به عقب چرخیدم؛ پشت سرم دیواری شیشه ای قرار داشت که نمای خوبی از تهران آلوده را نشان می داد.
نگاهم به لبه فنجان سفید چینی افتاد که هنوز آثار نشخوار کنندگی کامران روی آن بود. چهل سال را رد کرده بود اما هنوز آدم نشده بود، البته نباید هم انتظار می داشتم در این سن هرکسی پی خانواده و زندگیش بود اما، او هنوز مثل جوانک های بیست ساله، کله اش بوی قورمه سبزی می داد و دنبال عیاشی بود.
کمی از قهوه نوشیدم، تلخ بود مثل سال های دوری که پشت سر گذاشته بودم. بی اختیار آهی کشیدم؛ تمام آن لحظات چقدر دور و دست نیافتنی به نظر می رسید گاهی با خودم می گفتم یعنی واقعا همه آن اتفاق ها افتاده است؟ اما به محض اینکه حلقه پلاستیکی پابند الکترونیک را دور پایم احساس می کردم، مطمئن می شدم که گذشته ام به همان وحشتناکی خاطراتش بوده است.
پانزده سال گذشته بود اما هنوز هم تمام لحظات دادگاهم را به یاد داشتم. هیچ کس واقعا انتظار نداشت که زنده بمانم، به خصوص با پخش شدن خبر مرگ صابری که تقریبا سرنوشتم را عوض کرد.
جرعه دیگری از قهوه نوشیدم. آه... هنوز هم آن روز های سخت و تاریک زندان انفرادی را به یاد می آوردم، نه ملاقاتی و نه هم کلامی، یکه و تنها در میان افرادی که کابوس خیلی ها بودند هر کسی که نمی دانست خودم خوب می دانستم که خبری از اعدام نیست؛ من توافقی را امضا کرده بودم که تا نوعی مصونیت به من می داد با این حال تعداد جرائم به حدی زیاد بود که محال بود بتوان نادیده اش گرفت، به خصوص که دیگر شاهدی نداشتم.
حبس ابد، تنها حکمی بود که می توانست برایم صادر شود اما، به دلیل تمام خدماتی که خواسته و ناخواسته به دولت داده بودم تخفیفی قائل شدند البته این نظر خودشان بود. اینکه یک نفر را تا آخر عمرش در تهران زندانی کنی، به هیچ عنوان تخفیف محسوب نمی شود.
پابند روی محدوده تهران تنظیم شده بود، به این معنا که اگر از شهر خارج می شدم، یک گروه پلیس دنبالم می فرستادند تا ببیند چه گندی زده ام با این حال مجازات ما فقط به این جا ختم نشد هومن و خواهر و برادرهایش به خاطر پناه دادن به یک مجرم فراری به مدتی حبس و جریمه محکوم شدند. پریسا از داشتن شغل دولتی محروم شد به قولی، هر کس تاوان کارهایش را در ورای شمشیری دو لبه که عدالت می نامیدند، پس داد.
خب البته نه کاملا عادلانه! اگر خوب فکر می کردی می دیدی که ما هیچ کدام گناهکار نبودیم، نه به این خاطر که به حق خون ریختیم بلکه چون ناخواسته وارد بازی شدیم.
با باز شدن در اتاق سریع به عقب برگشتم که فنجان از دستم رها شد و روی زمین افتاد. نگاهی به شلوار کرم رنگی که حالا قهوه ای شده بود انداختم و لب هایم را روی هم فشردم.
در حالی که سعی می کردم فریاد نزنم غریدم:
_شما دو نفر چه غلطی می کنید؟
هر دو نفرشان در چهارچوب در ایستاده بودند و با دهان باز به من نگاه می کردند. زیوری سریع خودش را داخل اتاق انداخت و دهان باز کرد تا جمله همیشگیش را بگوید که دستتم را بلند کردم.
_شما بفرما بیرون خودم می دونم.
لابد طبق معمول می خواست بگوید که تقصیر او نبوده و این دو نفر خودشان داخل آمده اند، همان که در بسته شد یلدا قدمی جلو برداشت مردد پرسید:
_حالتون خوبه رییس؟
لبخند مسخره ای زدم.
_ حال من وقتی خوب می شه که جفتتون رو از اینجا اخراج کنم باز کدومتون دفتر اون یکی رو خط خطی کرده؟
حمزه ای و یلدا با دهان باز به من زل زدند. از دست این دو نفر دیوانه شده بودم روزی هزار بار با هم بحث می کردند و هر هزار بار پیش من می آمدند. اینجا بیشتر شبیه مهدکودک بود تا شرکت دارویی!
نفس عمیقی کشیدم.
_ چی شده؟
یلدا دستی به مقنعه مشکی رنگش کشید و سریع گفت:
_ از آقای حمزه ای بپرسید، ایشون دائم...
_مگه نمی گی از حمزه ای بپرسم؟ پس دیگه چرا داستان تعریف می کنی؟
romangram.com | @romangram_com