#تئوری_یک_قاتل_پارت_211

_نه نه، نه محاله، قرار شد زنده بمونه جون من به جای جون اون، قرار بود این دفعه لج نکنی، اون نباید بمیره!

سرش را به سینه ام فشردم و فریاد زدم:

_همه رو گرفتی این یه نفر نه تورو خدا نه!

_اون مرده!

تا به خودم آمدم یقه لباسم کشیده شد و گابریل مرا از زمین کند و با پشت به نرده ها کوبید. گردنم را چنگ زد و صورت خون آلودش را روی صورتم خم کرد.

دیوانه وار قهقهه زد.

_ عشقت مرده.

تا کمر به سمت بیرون پشت بام خم شده بودم و فقط کافی بود فشار کمی وارد کند تا از این پنج طبقه پایین بیفتم.

به سختی هوا را به ریه هایم کشیدم و گفتم:

_اون زنده است!

انگشتم را روی ماشه فشار دادم و شلیک کردم. صدای بلند شلیک گلوله هوا را شکافت و در فضا بخش شد یک بار، دو بار، سه بار و آن قدر ادامه دادم که اسلحه دیگر شلیک نکرد.

دستش از دور گردنم شل شد و با حیرت قدمی به عقب برداشت و دست هایش را روی شکم سوراخ شده اش گذاشت. صاف ایستادم و اسلحه را روی زمین انداختم.

_امروز اینجا، قراره یه پایان قشنگ برات رقم بزنم!

_چ... تو... بهزاد...

جلو رفتم و با تمام قدرت یقه اش را چنگ زدم و محکم به سمت نرده ها هولش دادم. روی نرده خم شد و چون ارتفاعش کردم بود تعادلش بهم خورد و قبل از اینکه بتواند به جایی چنگ بیندازد و خودش را نجات بدهد، سقوط کرد.

باید عقب می کشیدم اما، همان جا ایستادم و فقط نگاه کردم. خون از زیر سرش روی زمین پخش شد و کم کم مثل دایره ای بزرگ دور تا دورش را پوشاند. مردم دورش جمع شدند و تازه توجهم به ماشین های سیاه رنگ پلیس جلب شد. پس آن ها اینجا بودند، حالا دیگر مدرک هم داشتند می توانستند خیلی خوب این قاتل را بازداشت کنند.

قدمی عقب آمدم و کنارش زانو زدم. پوست روشنش زیر نور خورشید می درخشید. یک دفعه اطرافم سر و صدا شد، حتی سرم را بلند نکردم تا ببینم چه خبر است واقعا هم مهم نبود دیگر چیزی اهمیت نداشت.

کسی مرا تکان داد، دست هایی بدن پریناز را از مقابل چشمانم بلند کردند و من حتی توانایی بلند کردن دست هایم را نداشتم. حتی نمی توانستم بگویم که می خواهم او نزدیکم باشد، زنده یا مرده اش فرقی نمی کند!

_بهزاد... بهزاد؟

صدای مهرداد در گوشم پیچید. بی رمق نگاهش کردم.

_همه چیز اوکیه آروم باش. تو خوبی؟

باز هم فقط نگاهش کردم. چه باید می گفتم؟ چطور آرام می بودم؟ من عزیز ترین کسم را از دست داده بودم.

_خسته ام!

کنارم نشست و دردمند نگاهم کرد.

_ می دونم داداش، دیگه تمومه.

شانه ام را گرفت و مرا با خودش بلند کرد. قبل از اینکه قدم از قدم بردارم، برای آخرین بار به جسد خون آلود گابریل نگاه کردم.



پایان فصل نُه





«پانزده سال بعد»



_قربان جلسه وزارت بهداشت کنسل شده.



دستم روی یقه بالا رفته پیراهن سفیدم خشک شد و از داخل آینه به خانم زیوری زل زدم.



_جلسه کنسل شده؟



سر تکان داد.

_بله، تاریخ بعدیش رو دادند، اون رو می ذارم توی برنامه تون.



سر تکان دادم و با دست به او اشاره کردم.

_می تونی بری.



به محض اینکه در اتاق را بست، کراوات نیمه باز را از دور یقه ام در آوردم و روی کنسول پرت کردم. از سرویس بیرون آمدم و مستقیم به سمت میزم رفتم و گوشی قهوه ای رنگ تلفن را برداشتم.



_خانم زیوری برام یه قهوه بیار بدون شکر.

همان موقع در اتاق باز شد و کامران با عجله داخل آمد. تبلتی که در دست داشت را به من نشان داد و گفت:

_ سهام شرکت یه درصد افت داشته!



نفسم را با خستگی بیرون دادم و گوشی را روی تلفن کوبیدم. روی صندلی چرم قهوه ای رنگم ولو شدم و تبلت را از دستش گرفتم و نگاهی به لیست سهام ها انداختم.




romangram.com | @romangram_com