#تئوری_یک_قاتل_پارت_210

داشتم از درون می سوختم.

_صورتت! چه بلایی سر قیافه ات اومد؟

نفرت در صدایم موج می زد اما، او فقط به تعریف داستان احمقانه اش ادامه داد. ضربان قلبم شدت گرفته بود و داشت از قفسه سینه ام بیرون می زد، احساس می کردم کل تنم در آتشی می سوزد. تب از یک طرف و خودنمایی خورشید مردادی هم از طرف دیگر.

قیافه اش حالتی خودپسندانه گرفت.

_ من از چند ماه قبل عمل کرده بودم بعدش همه چیز رو طوری چیدم تا امیر به گابریل برسه، اون موقع بود که خودم رو جاش گذاشتم.

بدن پریناز در آغوشم لرزید و به سختی گفت:

_ که چی... آخرش... که... چی؟

چهره گابریل حیرت زده شد.

_ آخرش؟ هنوز خیلی مونده تا آخرش! من می خوام برات بهترین پایان رو بنویسم.

_پایانش خوش نیست.

مستقیم نگاهم کرد و چهره اش جدی شد:

_ از اولم قرار نبود خوش باشه، قرار بود زیبا باشه!

زشت ترین فحشی که به ذهنم رسید را فریاد زدم. اول قیافه اش بهت زده شد اما، بعد من فحش می دادم و او می خندید. این مرد یک بیمار روانی بود از همان روانی هایی که باید فقط زنده بگورشان کنی تا دنیا از شرشان راحت باشد.

اسلحه اش را مسلح کرد و مرا نشانه رفت.

_ ببرش کنار نرده ها.

فقط نگاهش کردم. باید یک جوری از شرش راحت می شدم حتما راه بود!

_نشنیدی؟ می گم ببرش کنار نرده ها.

زمان داشت از دستمان می رفت و پریناز دیگر بی حال شده بود، روی دستم بلندش کردم و با قدم های نا متعادل به طرف نرده ها رفتم. افتاب گرم روی سرمان می تابید و خودم هم فاصله زیادی تا سقوط نداشتم.

_همون جا بشین.

مطیعانه زانو زدم و پشت به او نشستم. بدن پریناز می لرزید و جریانی از خون از بینیش جاری شده بود و پشت لب هایش را خیس کرده بود.

جسم سختی پشت سرم قرار گرفت و گردنم را کمی خم کرد.

_ می دونی چرا خواستم با تو بازی کنم؟

پوزخندی زدم.

_به گمونم من خیلی بدشانس بودم!

صدای آهش موهای گردنم را مور مور کرد.

_ نه من و تو خیلی شبیه به هم دیگه ایم؛ با این تفاوت که تو خانواده ای داشتی که دنبالت بگردند اما، من نه بلند شو.

به سختی ایستادم. زانوهایم توان وزنم را نداشت و سرم گیج می رفت؛ چشم هایم را به زور باز نگه داشته بودم.

_بندازش پایین .

قلبم از تپش ایستاد. به حدی سریع برگشتم که مهره های گردنم صدا داد اما ضربه ای که به سرم زد، باعث شد نگاهم را از او بگیرم.





_اون تا چند دقیقه دیگه فقط درد می کشه، پس راحتش کن.

زانوهایم سست شد و بی اختیار زمین افتادم. باورم نمی شد که این را می گوید! به همین سادگی؟

_بلند شو و پرتش کن پایین، دِ یالا!

خدایا باید چه کار می کردم؟ نمی توانستم عشقم را با دست های خودم به کشتن دهم. اگر کاری هم نمی کردم او به من شلیک می کرد، ترسم از مرگ نبود من خودم را برایش آماده کرده بودم ولی مطمئن بودم که اگر من را بکشد، نفر بعدی پریناز است .

با صدای شلیک گلوله پلک هایم را روی هم فشردم.

« خدایا می شنوی؟ الان وقت لج و لجبازی نیست، یه راهی جلوی پام بذار تا این دختری که همیشه بهت اعتقاد داشته رو نجات بدم بعد با پای خودم میام جهنم، التماست می کنم نجاتش بده! »

_بهزاد!

با صدای فریادش چشم هایم را باز کردم که نگاهم به سایه مان افتاد. ساعت از دوازده گذشته بود و آفتاب مایل می تابید. کم کم نیم متر فاصله داشتیم. یک لحظه ذهنم جرقه زد و به آرامی پریناز بیهوش را روی زمین گذاشتم. دست سالمم را روی زمین تکیه گاه کردم و همین که او جلو آمد با ته مانده نیرویم روی دستم چرخیدم و با یک پا محکم پشت ساق پایش کوبیدم. تعادلش بهم خورد و با کمر روی زمین افتاد و تا به خودش بیاید غلتی زدم و روی سینه اش نشستم و اولین مشت را با تمام قدرت زدم.

بلافاصله اسلحه از دستش افتاد اما، تا خواستم مشت دوم را بزنم، هر دو دستش را دور گردنم حلقه کرد و با اولین فشار بدنم شل شد. روی زمین غلتیدیم و او روی سینه ام نشست. با همانن مشت اول تقریبا از حال رفتم. ضعیف تر از آن بودم که بتوانم مقاومت کنم.

سرم با هر مشتش به یک سمت می چرخید. احساس می کردم تمام استخوان های صورتم زیر ضرباتش یک به یک خرد می شود اما فکرم پیش دختری بود که منتظر کمک من مانده بود، منی که این قدر ضعیف بودم.

مرا با یقه ام گرفت و بالا کشید.

_ تو قدرنشناس بی همه چیز می خواستی من رو بکشی؟ آره؟

سرم را محکم به زمین کوبید که کل بدنم بی حس شد. چند بار پلک زدم که تصویر ماتی جلوی چشمم شکل گرفت. با آخرین نیرویم دست بی حسم را روی زمین کشیدم و همین که دستم به فلز سرد خورد، اسلحه را بلند کردم و محکم با قنداش به سرش کوبید.

ناله ای کرد و خواست دستم را بگیرد که دوباره به گیج گاهش زدم و قبل از اینکه به خودش بیاید با زانو بین پاهایش کوبیدم که فریادش بلند شد و خودش را کنار کشید.

نفس عمیقی کشیدم که کل استخوان هایم به درد آمد. با هر زحمتی که بود نیم خیز شدم و خودم را به سمتش کشیدم و لبه های کتش را باز گردم و همین که چشمم به سرنگ آماده افتاد، از جیبش بیرون کشیدم. خواستم عقب بکشم که یک دفعه بلند شد و قبل از اینکه حتی فکر کنم اسلحه را با تمام قدرت به دماغش کوبیدم.

خون فوران زد و او بی حال روی زمین افتاد. بی حال تر از این بودم که حتی بلند شوم. به سختی خودم را روی زمین کشیدم. فاصله مان حتی دو متر هم نبود اما، این قدر ضعیف بودم که نمی توانستم حرکت کنم. به سختی زمین را چنگ زدم و خودم را جلو کشیدم. مهم نبود اگر که دست هایم زخم می شد، مهم نبود اگر همین جا می مردم در این لحظه تنها چیزی که اهمیت داشت، زنده ماندن پریناز بود.

سرش را درآغوش گرفتم و تن رنجورش را بالا کشیدم. موهای براق بلوطی رنگش زیر نور خورشید می درخشید و به گردنش چسبیده بود. آن ها را با دست های خونینم کنار زدم و آمپول را مستقیم به گردنش تزریق کردم. به آرامی صورتش را قاب گرفتم و صدایش زدم.





مهم نبود اگه صورتش سرد شده بود، مهم نبود اگر که نبضش به سختی احساس می شد مهم نبود اگر تمام دنیا می گفتند که او زنده نیست؛ من هنوز هم می توانستم نبضش را احساس کنم.

و بعد کم کم به شک افتادم انگشت هایم را محکم روی رگ گردنش فشار دادم اما چیزی احساس نمی شد.


romangram.com | @romangram_com