#تئوری_یک_قاتل_پارت_209

_صابری پشت بومه، باید عجله کنیم وقت زیادی نداریم.

این را گفت و جلو تر از ما به سمت ساختمان اصلی دوید. نگاهی بین من و پریناز رد و بدل شد و هر دو با آخرین توان دویدیم. همین که وارد سالن بیمارستان شدیم، گابریل نگاهی به اطراف انداخت که سریع روی شانه اش زدم و گفتم:

_ اونجاست، بیا.

خودم جلو تر دویدم و در را باز کردم و پله ها را با عجله و دو تا یکی بالا رفتم. بعد از این همه مدت برگشته بودم و این طور درگیر شده بودم؛ امیدوار بودم وقتی که دوباره به این بیمارستان برگردم شرایط کمی بهتر شده باشد اما بازگشتم مساوی شد با وقوع بدترین اتفاق!

پنج طبقه را بالا رفتیم و همین که به در پشت بام رسیدم سریع آن را باز کردم و بیرون پریدم. گابریل و پریناز پشت سرم بودند و صدای آخی باعث شد نگاهی به عقب بیندازم. پریناز روی یک از پله ها افتاده بود و گابریل داشت کمکش می کرد. لحظه ای سرش را بلند کرد و فریاد زد:

_ تو برو، من میارمش.

سر تکان دادم و با احتیاط جلو رفتم. نگاهی به محوطه باز اطرافم انداختم؛ اطراف پشت بام به فاصله یک متر نرده کشی شده بود و به عیر از وسایل تهویه و تقسیم های برق و محل فرود هوا پیما چیزی آنجا نبود.

یک دور چرخیدم اما کسی به غیر از من روی بام نبود، با چشم های گرد شده به اطراف نگاه کردم. یعنی چه؟ یعنی اشتباه آمده بودیم؟ مگر چقدر زمانمان مانده بود که این طور هدرش دادیم؟

همین که به عقب چرخیدم، پریناز و گابریل با از در بیرون آمدند. چشم های گشاد شده پریناز روی من ثابت ماند.

_پس کو؟ کجاست؟

_کسی اینجا نیست!

_چی؟

دستش را از دور شانه گابریل برداشت و سریع جلو آمد. دوباره نگاهی به اطراف انداختم که پریناز فریاد زد:

_ یعنی فقط وقتمون رو هدر دادیم؟

به سمتش برگشتم تا چیزی بگویم که دهانم باز ماند.

چیزی که می دیدم باورم نمی شد نه... نه این ممکن نبود!

به محض اینکه پریناز از دیدنش جیغ کشید، لبخند زد. احساس کردم مایع تلخی تا گلویم هجوم می آورد و دلم می خواهد این حجم از دورویی و خیانت را یک جا بالا بیاورم.

همان طور که با یک دستش اسلحه را به سمت ما نشانه رفته بود، دست دیگری را در جیب شلوار کتانش فرو برد و قدمی جلو آمد.

گابریل نیشخندی زد و فاتحانه نگاهمان کرد.

_کسی که دنبالش می گردید منم؛ حیف که نمی تونم باهات دست بدم، بهزاد جان اما، میکائیل صابری خود منم.





فقط نگاهش کردم. زبانم نمی چرخید که کلمه ای بگویم، چیزی هم نداشتم که بگویم. باورم نمی شد که او تا این حد به من نزدیک بوده باشد! مردی که من و پریناز را از مرگ حتمی نجات داد، از ما مراقبت کرد، هر زمان که مشکلی بود حاضر می شد و کمکمان می کرد و ...

_ممکن نیست، تو... نه!

گابریل مستقیم به پریناز نگاه کرد و قدمی جلو آمد. نسیم داغی که می وزید موهایش را کمی بهم ریخت.

_چرا ممکن نباشه؟

پریناز بریده بریده گفت:

_ اما آخه پدر بهزاد... اون تورو ...

گابریل نیشخندی زد و سرش را تکان داد.

_داستان خیلی طولانی ایه اما، شما وقت زیادی ندارید پس من...

_بگو!

صدای فریادم در کل محوطه پیچید و حرف او را قطع کرد. نگاهی بینمان رد و ببدل شد که پوزخندی روی لب هایش نشست؛ چهره اش هنوز هم پر از غرور بود.

_باشه من خیلی وقت قبل از وجود تو خبر داشتم اما کم کم کارهایی کردی که برام جالب شدی، دو سال پیش خودت طوری رفتار کردی که توجهم بهت جلب بشه، یه خرده حساب قدیمی با پدرت داشتم، تصمیم گرفتم خودمم وارد بازی بشم طرف سیاوش رو گرفتم، اون احمق تر از این بود که بویی ببره تمام این مدت طرف مقابل تو و پدرت من بودم.

لب گزیدم و سر تکان دادم. مثل همیشه یک نفر از پشت همه چیز را هدایت کرده بود! اربابان این بازی به حدی زیاد شده بودند که توازن قدرت داشت بهم می خورد.

_ چه بلایی سر گابریل واقعی آوردی؟

_اون؟

بلند خندید.

_ اون خیلی ضعیف بود! آدم هایی دل نازک به درد این بازی نمی خورن؛ راستش تو هم اول ضعیف بودی اما، یک نفر بهت قدرت داد ...

با اسلحه به پریناز اشاره کرد و ادامه داد:

_ تو با اون جواب ردت بهزاد رو تبدیل به چیزی که واقعا بود، کردی.

_تو از کجا...

یک دفعه صدایش قطع شد و دستش را روی شکمش گذاشت و به سرفه افتاد. به سمتش دویدم و قبل از اینکه روی زمین بیفتد، به آغوشش کشیدم. هر دو با هم زانو زدیم که سرفه هایش شدت گرفت.

با نفرت به گابریل نگاه کردم و فریاد زدم:

_ اون پادزهر رو بده.

اخم ساختگی کرد و گفت:

_نچ! هنوز خیلی زوده باید فعلا گوش بدی.

دلم می خواست سرش را از تنش جدا کنم، این دختر داشت می مرد و او ...

پریناز به آستینم چنگ انداخت که سرش را به سینه ام چسباندم و لب هایم را روی هم فشردم تا حرفی نزنم گابریل که از دیدن این صحنه لذت می برد لبخندی زد.

_همون شب که گابریل خودکشی کرد توی بیمارستان مرد، البته اگه بشه اسم کاری که کرد رو خودکشی گذاشت راستش یه نفر که من بهش دستور داده بودم به این کار تحریکش کرد وقتی پدرت اون رو نجات داد، در اصل داشت من رو نجات می داد.





پریناز برای بلعیدن ذره ای اکسیژه نفس نفس می زد. گردنش را راست نگه داشتم تا بهتر بتواند نفس بکشد. قطرات اشک روی صورتش جاری شد و با درد به من نگاه کرد.


romangram.com | @romangram_com