#تئوری_یک_قاتل_پارت_208
_ولی باید بشنوی.
نگاهش کردم. به زور صاف نشست و سعی کرد صدایش محکم باشد.
_این همه مدت مراقبم بودی، بذار این یه دفعه من ازت محافظت کنم.
ناباورانه گفتم:
_ با جونت؟!
_با هرچیزی که لازم باشه.
نگاهم را از او گرفتم و سعی کردم بغضی که ته گلویم شکل می گرفت راقورت بدهم. پرده نازکی از اشک دیدم را تر کرد؛ چه طور این قدر راحت از مردن می گفت؟
_ببین عزیزم، من تمام این مدت فقط به خاطر تو تحمل کردم؛ زنده موندم چون تو رو می خواستم؛ درد کشیدم و دم نزدم چون به تو امید داشتم ولی وقتی تو نباشی من دیگه دلیلی ندارم که باشم!
فقط نگاهش کردم. رنگش پریده بود و لب های همیشه سرخش حالا به بی رنگی می زد. چه بر سر این مرد آورده بودند؟ من داشتم چه بلایی سرش می آوردم؟ به گمانش، می گذاشتم هر غلطی که می خواهد بکند؟
صدایم از بغض می لرزید.
_ چرا فکر می کنی من می خوام بدون تو زندگی کنم؟
_گاهی اوقات بین چیزی که طرفت می خواد و چیزی که باید بخواد فرق هست، برام مهم نیست اگه تو نخوای بدون من زندگی کنی من در هر صورت نجاتت می دم.
قطره ای اشک روی گونه ام ریخت؛ لب گزیدم و آرام گفتم:
_ خیلی خودخواهی.
_همینه که هست!
نگاهی به اطراف انداخت و اخمی روی صورتش نشست.
_ داریم کجا می ریم؟
شانه بالا انداختم. مگر هوش و حواس برای من گذاشته بود؟ من داشتم به وصیت نامه زنده اش گوش می دادم.
_همون جایی که آدرس دادند، اگه اشتباه نیومده باشم.
_اما، اینکه...
سریع بلگه را از روی داشبورد برداشت و آدرس را خواند. در حالی که حواسم هم به جاده بود و هم به او، دیدم ک چشم هایش گرد برگه از بین انگشت هایش رها شد و روی پایش افتاد.
_چی شده؟ اشتباه اومدم؟
حرفی نزد و فقط با حیرت به خیابان شلوغ مقابلمان زل زد. شانه اش را تکان دادم و گفتم:
_ بهزاد؟چی شده؟
_این آدرس همون بیمارستانیه که دو سال پیش، اون جا کار می کردم.
بهزاد
ماشین را کمی عقب تر پارک کرد و همین که پیاده شدیم تا در بیمارستان دویدیم. حتی نمی دانستم کجا باید دنبالش بگردیم، اصلا چه شکلی است؟ خدایا ما دنبال کسی بودیم که نمی شناختیم.
وارد محوطه بیمارستان شدیم که پریناز ایستاد و مرا هم وادار به توقف کرد. به زور نفس می کشیدم و قفسه سینه ام به سوزش افتاده بود. حالم خراب تر از این کماندو بازی ها بود. باید الان روی یکی از تخت های همین بیمارستان ولو می شدم نه اینکه...
_کجا بریم؟
پریناز هم وضع بهتری نداشت. دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت و با عجز به من نگاه کرد.
نگاهی به اطراف انداختم، این بیمارستان را عین کف دست می شناختم اما چه می دانستم که او کجاست؟
دستم را از روی زانوهایم برداشتم و صاف ایستادم.
_ نمی دونم چقدر مونده؟
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و نالید:
_ ده دقیقه!
آه از نهادم بر آمد نمی خواستم قبل از اینکه حتی با او روبرو شوم، پریناز را از دست بدهم؛ باید حداقل پیدایش کنم!
_چی کار کنیم؟ الان وقت زیا...
_بهزاد.
سریع به عقب برگشتم که دیدم گابریل دوان دوان، از در بیمارستان وارد شد . همین که نزدیکمان رسید گفتم:
_ تو اینحا چی کار می کنی؟
با دست موهایش را کنار زد و نفس زنان جواب داد:
_ فرمانده من رو فرستاد.
یکی از ابروهایم را بالا انداختم.
_اما، اون که گفت بری توی اتاقش و ...
_می خوای جون پریناز رو نجات بدی یا نه؟
به محض اینکه این را گفت، خفه شدم و فقط نگاهش کردم. نیم نگاهی به پریناز انداخت و گفت:
_می تونی بدوی؟
پریناز سر تکان داد که گابریل ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com