#تئوری_یک_قاتل_پارت_207

قلبم در سینه لرزید. مردد به پریناز نگاه کردم که گفت:

_متوجه نشدی اون چی می خواد؟

با بیچارگی سرم را به علامت منفی تکان دادم. نگاهی به آن مرد انداختم که مردد به نظر می رسید.

_چیزی شده؟

گابریل را خطاب قرار داد.

_ آقای اسدی، تو و شیخی توی دفتر مدیر منتظرم باشید.

گابریل با تعحب نگاهش کرد.

_ولی قربان...

_ولی بی ولی فقط برو و تا زمانی که نگفتم از اون اتاق بیرون نیاید.

گابریل دهان نیمه بازش را بست و با اخم نگاهش بین ما دو نفر رد و بدل شد. در نهایت با سر تایید کرد و از اتاق بیرون رفت.

آن مرد به ما دو نفر زل زد. نفسش را با خستگی بیرون داد و گفت:

_شما دو نفر باید از اینجا برید.

پریناز سریع پرسید:

_چی؟ کجا بریم؟

مرد کاغذی از جیب شلوارش بیرون آورد و به دستم داد.

_ این آدرسیه که صابری منتظرته؛ اون جا همدیگه رو می بینید.

_پس امانتی چی؟ چی بهش بدم؟

با دقت نگاهم کرد. انگار که داشت عمیق ترین افکارم را می کاوید.

_امانتی خود توئی!

گیج شده نگاهش کردم که ادامه داد

_ امانتی جونته پدرت احتمالا الان توی راه اینجاست، باید هر چه سریع تر بری.

_اگه می دونی کجاست پس چرا دستگیرش نمی کنی؟

نگاهش مستقیم روی پریناز چرخید. در این شرایط این مهم ترین سوالی بود که باید پرسیده می شد.

به سمت در اتاق رفت و پشت به ما ایستاد، لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد:

_این بازی باید به دست تو تموم بشه، بهزاد پس تمومش کن. یه سمند مشکی توی پارکینگه، سوییچ روشه.

در را باز کرد اما قبل از اینکه بیرون برود، از روی شانه اش نگاهی به من انداخت.

_ زنده برگرد.





پریناز

نگاهی به ساعت ماشین انداختم و پایم را بیشتر روی گاز فشار دادم. از چند ماشین مقابلم سبقت گرفتم؛ همین حالا هم نیم ساعت از وقتمان هدر رفته بود.

_آروم برو، به کشتنمون می دی.

پوزخند صدا داری زدم.

_ اول و آخرش که همینه.

دنده را عوض کردم که دستش را روی دستم گذاشت و فشرد. به سمتش برگشتم و به چشم های سبزرنگ نیمه بازش زل زدم.

لبخند محوی زد و دلگرم کننده گفت:

_ من نمی ذارم تو بمیری.

دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم، باید حواسم به رانندگی می بود نه چیز دیگری.

_دست تو نیست!

_اون از من یه چیز می خواد، منم رد نمی کنم.

خونم به جوش آمدم و سرش داد زدم:

_ تو غلط می کنی!

صدای خنده آرام و بی حالش چنگ به دلم انداخت. در بهترین حالت، بیست دقیقه از وقتم مانده بود.

_جون خودمه، دلم می خواد این طوری تمومش کنم.

همین طوری هم قبلم به شدت می زد، با این حرف های او دلم می خواست خودم را از ماشین بیرون بیندازم. یک چشمم به او بود و چشم دیگرم به جاده اما، این باعث نشد که سرش فریاد نزنم.

_مگه دست خودته؟ جون تو فقط برای خودت نیست، پس خون این همه آدمی که به خاطرت مردند چی می شه؟

دوباره لبخند زد. دلم می خواست با یک مشت کل جلو بندیش را پایین بیاورم، من داشتم از استرس می مردم او به چه می خندید؟

_بعد از اینکه من بمیرم خون همه شون گردن توئه.

_خفه شو.

صدای جیغم به حدی بلند بود که گوش خودم درد گرفت. دستم را روی گلویم گذاشتم و به زور آب دهانم را قورت دادم. نگاهی به او انداختم. خسته تر و رنجور تر از این بود که برای چیزی به غیر از مردن آمده باشد، او خودش را برای مرگ آماده کرده بود.

_پریناز.

_نمی خوام بشنوم، بهزاد.


romangram.com | @romangram_com