#تئوری_یک_قاتل_پارت_206

دستش را به سختی کنار زدم.

_چند ساعت مونده؟ نتونستند کپسول رو دربیارن؟ باید برم.

نیم خیز شدم که مرا روی صندلی هول داد. با تعجب نگاهش کردم؛ داشت چه غلطی می کرد؟

_تو حالت خوب نیست، باید بفرستمت بیمارستان.

_من باید برم دنبال فاضلی... صابری... چی بود؟ همون مرتیکه.

شانه هایم را به پشتی صندلی چسباند و مستقیم به چشم هایم زل زد.

_تو جایی نمی ری؛ با این وضعت هیچ کاری نمی تونی بکنی مرده تو به درد من نمی خوره.

محکم زیر دستش زدم و به هر سختی که بود ایستادم.

_به درک که نمی خوره، من می گم دختره داره می میره.

بلند گفت:

_ خب بمیره، کیه که ککش بگزه؟ اونی که مهمه توئی.





با چشم گشاد شده نگاهش کردم و خواستم قدمی به سمتش بروم که تعادللم بهم خورد و سریع دیوار کنارم را چنگ زدم.

_تو فکر کردی من چرا قبول کردم که نیم ساعت چرت و پرت هات رو بشنوم؟ به خاطر اون دختر نبود که اصلا به حرفت گوش نمی دادم.

سینه به سینه ام ایستاد و به من زل زد.

_ به خاطر اون گوش کردی، به خاطر اونم قبول می کنی.

_ها؟

یکی از ابروهایش را بالا انداخت.

_می خوای نجاتش بدی؟ باشه حرفی نیست اما، قبلش، باید یه تعهد نامه امضا کنی.

گیج تر از آن بودم که بتوانم متوجه حرفش شوم.

_ من الان سر خودم نیستم، نمی فهمم چی می گی! تعهد برای چی؟!

پشت میزش رفت و از یکی از کشوهایش یک برگه را بیرون کشید.

_ بهت دو تا شرط دادم. اگه قبولشون کنی می تونی بری دنبال صابری و معشوقه ات رو نجات بدی اگه نه، جفتتون با هم می میرید!

هر دو دستم را به میز تکیه دادم.

_می خوای من خودم رو بهت بفروشم؟

برگه را روی میز گذاشت و خودکار مشکی رنگی ازز جیبش بیرون کشید و به سمتم گرفت.

_من از جونت محافظت می کنم، خودت و خانواده ات در امنیت زندگی می کنید، در عوض ازت یه کارهایی می خوام.

با ناباوری نگاهش کردم.

_ می خوای شرفم رو بفروشم تا زنده بمونم؟

یک دفعه یقه ام را چنگ زد و مرا جلو کشید. از بین دندان های کلید شده اش گفت:

_ اینکه می خوام از توانایی هات برای مردمت استفاده کنی، کار بدیه؟

با کف دست ضربه ای به سینه ام زد که قدمی عقب رفتم و به سختی تعادلم را حفظ کردم.

_من آدم کثیفی نیستم؛ کاری که تو می کنی کاملا قانونیه فقط باید مخفی بمونه بیشتر از این خودت رو عذاب نده!

وقت ادا کردن این جمله ها متوجه صداقت و غم عمیقی شدم. به سختی دستم را بالا آوردم و خودکار را از دستش گرفتم. لبخند محوی زد و به پایین برگه اشاره کرد. نگاه اجمالی به برگه انداختم؛ همه اش همانی بود که قبلا دیده بودم.

با دست های لرزانم پایین برگه را امضا کردم و خودکار را ذوی میز انداختم. احساس می کردم هر لحظه انرژیم بیشتر تحلیل می رود.

_بریم پیش اون دختره، تو هم مخت رو به کار بنداز ببین امانتی چیه.

دستش را پشت کمرم گذاشت و مرا از اتاق بیرون انداخت. در طول سالن شانه به شانه هم حرکت می کردیم و او به صورت نامحسوسی مرا نزدیک خودش نگه داشته بود و می دانستم اکر دستش را بردارد، روی زمین ولو می شوم.

در اتاقی را باز کرد و مرا جلوتر از خودش فرستاد. به محض اینکه وارد اتاق شدم چشمم به پرینازی افتاد که روی صندلی نشسته بود. با دیدن من سریع بلند شد و متعجب صدایم زد.

لبخند بی رمقی زدم و به سمتش رفتم و مقابلش ایستادم. به محض اینکه صدای بسته شدن در اتاق آمد، او را به آغوش کشیدم و دست هایم را دورش حلقه کردم. از پشت پیراهنم را چنگ زد . لب هایم را کنار گوشش بردم و گفتم:

_تقصیر منه!

فرو رفتن دست هایش را بین موهایم احساس کردم و صدای گرمش قلبم را به تپش در آورد.

_بی احتیاطی خودم بود، گناه تو نیست.





تلخ خندیدم.

_ هر بلایی که سر تو بیاد تقصیر منه.

_من خوبم.

کسی گلویش را به عمد صاف کرد. تازه به خودم آمدم و عقب کشیدم. پریناز لب گزید و سرش را پایین انداخت. همین که سرم را چرخاندم تازه متوجه حضور گابریل در اتاق شدم، به دیوار تکیه زده بود و با اخم ظریفی به ما نگاه می کرد.

_چند ساعت مونده؟

آن مرد این را پرسید و گابریل نیم نگاهی به ساعتش انداخت:

_تقریبا یک ساعت.


romangram.com | @romangram_com