#تئوری_یک_قاتل_پارت_205
_بله قربان، بهزاد نامدار رو آوردم.
آن مرد سر تکان داد.
نگاهم روی سه مرد دیگری که دوباره مشغول بحث خودشان بودند، افتاد؛ هیچ کدام را ندیده بودم.
_آقای نامدار؟
توجهم به همان مرد جلب شد. حالت صورتش همچنان جدی بود و حاله ای خشونت پشت این چهره آرام وجود داشت.
گلویم را صاف کردم.
_ بله آقا؟
مرد پشت میز اداری تیره رنگش نشست و پا روی پا انداخت.
_شما در جریان دلیل اینجا بودنتون هستید؟
_یه چیز هایی شنیدم.
_منم هم چیزهایی شنیدم اما امیدوار بودم که کاملش رو خودت بهم بگی، قضیه امانتی چیه؟
پیشانیم را چین انداختم و گردنم را خم کردم و به سختی قطرات عرق را پاک کردم. قبل از اینکه کمر راست کنم صدایش را شنیدم که به مهرداد دستور داد.
_دست و پاهاش رو باز کن؛ اگه قراره از بین این همه مامور یه نفری فرار کنه، بهتره که فرار کنه!
مهرداد قفل دستبند و پا بند را باز کرد و زنجیر ها را از روی ناجاری گوشه اتاق انداخت. من هنوز به سوال او جواب نداده بودم و به نظر می رسید خودش هم اصراری برای شنیدن جواب ندارد.
_می خوام باهاش تنها صحبت کنم؛ لطفا برید بیرون.
به محض اینکه تعلل و نگاه متعجب این چند نفر را دید صدایش را بلند کرد.
_متوجه حرفم نشدید؟
هر چهار نفر پشت سر هم از اتاق خارج شدند. جای دستبند روی دستم را مالیدم و قیافه ام از درد جمع شد. هنوز پریناز را ندیده بودم، او کجا بود؟
_پریناز کجاست؟
خیره نگاهم کرد و با دست به صندلی جلوی میزش اشاره زد.
_ بشین، به اونم می رسیم.
مطیعانه سر تکان دادم و نشستم. ابروهای پر پشتش به اخم غلیظی در هم پیچیده بودند و صورتش عصبانی به نظر می رسید.
_چرا دیروز بهم چیزی در این مورد نگفتی؟
بی اختیار پوزخندی زدم.
_ چی می گفتم؟ من خودمم نمی دونستم امانت دار کسی هستم!
دستم را روی میز گذاشتم و به سمتش خم شدم و زمزمه وار گفتم:
_ راستش تا همین الان مطمئن نبودم که اصلا واقعی بوده باشی!
بی توجه به حرفم دستی به ته ریش یک روزه اش کشید.
_یعنی می خوای بگی تو از چیزی خبر نداری؟
_نه، واقعا نمی دونم مرتیکه چی می خواد.
یکی از ابروهایش را بالا انداخت.
_ از کجا می دونی مرده؟
شانه بالا انداختم.
_ زن و مردش دیگه فرقی نداره به وقتش جفتشون می تونند خطر ناک باشند.
بدون حرف دستش را به صورتش کشید و پشت پلک هایش را ماساژ داد. یک دفعه سرم از درد به دوران افتاد. با هر دو دست به موهایم چنگ زدم از درد لب گزیدم. مثل این بود که سرت به دیوار کوبیده باشی، همان قدر دردناک و عذاب آور.
_می دونی کسی که الماسی بهش گزارش می داده کیه؟
به زحمت نگاهش کردم و نالیدم:
_نه، کیه؟
_میکائیل صابری.
انگار یک نفر با میخ داشت مغزم را سوراخ می کرد. از شدت درد اشک در چشم هایم جمع شد. صدایش را به وضوح نشنیدم اما، همین که شانه هایم را گرفت سرم را بلند کردم و بی اختیار نالیدم. با قرار گرفتن دست سردش روی پیشانی داغ کرده ام، موهای تنم سیخ شد.
_گفت فقط بیهئش شدی؛ چه بلایی سر خودت آوردی؟
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. بدنم داشت بی حس می شد و میل شدیدی به خواب پیدا کرده بودم.
_بهزاد؟ پسر جون؟ من رو ببین!
چند بار پلک زدم و زیر لب گفتم:
_ صابری کیه؟ من نمی شناسم!
سرم روی شانه ام افتاد که او دست هایش را دو طرف صورتم گذاشت و وادارم کرد نگاهش کنم. چرا این قدر صحنه عاشقانه شده بود؟
_از دیشب چیزی خوردی؟ کسی به جز من اومده دیدنت؟
اخمش غلیظ تر شده بود اما، کوچک ترین اثری از نگرانی وجود نداشت. خوب می دانستم او چرا به یک بهزاد زنده و سالم نیاز دارد!
romangram.com | @romangram_com