#تئوری_یک_قاتل_پارت_204

صدای بلندم باعث شد اعصابش تحریک شود. مشتش را به دستی صندلی کوبید و عصبی گفت:

_ به خیالت خودمون نمی فهمیدیم؟ مشکل اینجاست که سم توی یه کپسول کوچیکه که به گردنش تزریق شده.

_خب درش بیارید!

این حرف را جوری زدم که انگار همه چیز خیلی واضح است و آن ها متوجه نمی شوند، واقعا هم این طور بود.

موهایش را از ریشه کشید و از بین دندان های کلید شده اش غرید.

_ بهزاد وای بهزاد، دو دقیقه خفه می شی تا من زر بزنم بعد تو گ*و*ه بخوری؟

_خب جون بکن دیگه پدر من رو در آوردی مرتیکه!

چشم غره ای رفت که توجهی نکردم. نفس عمیقی کشید و خودش را کمی آرام کرد.

_دایان توی جلسه مشاوره کپسول رو به گردن تزریق می کنه؛ می خواسته پریناز به تو یه پیغام برسونه. ظاهرا تمام این مدت اون یه جاسوس دو طرفه بوده.

با چشم های گرد شده نگاهش کردم.

_ یعنی بیماریش کشک بود؟

_نه اما، در اصل ماموریتش همین بوده گفته که یک نفر می خواد تورو ببینه؛ نگفته کجا و نگفته چرا تنها حرفی که زده این بوده که تو باید امانتیش رو بهش پس بدی منظورش به اون یارو.

هان؟ امانتی؟ کدام امانتی؟ صد سال سیاه یک نفر، کوفت هم به من نمی داد چه برسد به امانتی.

_من نمی دونم چی می گه! کسی به من چیزی نداده اون کپسول، چقدر وقت هست تا پوسته اش تجزیه بشه؟

مهرداد حرفی از تجزیه شدن نزده بود اما معمولا همین اتفاق می افتاد. نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:

_ تقریبا سه ساعت و ربع چرا؟

_وقتمون کمه، باید عجله کنیم.

شانه بالا انداخت.

_چه عجب یه حرف درست زدی!

یکی از نگهبانانی که گنارم نشسته بود گفت:

_قربان، داریم نزدیک می شیم باید چشم هاش رو ببندم.

مهرداد به بیرون زل زد و با دست به نگهبان اشاره کرد تا کارش را انجام دهد. چشم بند مشکی رنگی روی چشم هایم قرار گرفت و همه جا تاریک شد.

_این برای چیه؟

مهرداد بی حوصله جواب داد:

_داریم می ریم جایی که بهتره نبینی.





چیز دیگری نپرسیدم. در تمام این مدت با تمام وجود معنی یک جمله را درک کرده بودم، هر چقدر که کمتر می دانستم بیشتر زنده می ماندم.

بدون اینکه حرفی بزنم سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. احساس می کردم مغزم درون جمجمه ام حرکت می کند و لحظه به لحظه هوا گرم تر می شود. فکرم مشغول پریناز بود؛ باز هم به خاطر من آسیب دید خدایا من باید چه می کردم؟ از یک طرف امانتی را که نمی دانستم چیست باید تحویل می دادم و از طرف دیگر دائما چهره آن مرد در ذهنم تکرار می شد، کم کم فکر می کردم که او زاییده تخیل خودم بوده است.

با احساس تکان خوردن شانه ام به خودم آمدم. کسی چشمبند را از روی چشم هایم برداشت. همین که چشم باز کردم نگاهم به اخم های در هم مهرداد افتاد.

_چی شده؟

صدایم گرفته بود، اصلا نفهمیدم کی خوابم برده است.

دستش که روی پیشانیم قرار گرفت به خودم لرزیدم. سرش را با تاسف تکان داد.

_ داری توی تب می سوزی!

دستش را کنار زدم و خواستم بلند شوم که شانه ام را گرفت و کمکم کرد. اثری از دو سربازی که قبل از خواب آنجا نشسته بودند، نبود.

_بهزاد حالت خوب نیست.

هر دو نفرمان با کمر های خمیده روبروی هم ایستاده بودیم. نگاهمان در هم قفل شد؛ نگرانی از چشم هایش می بارید.

_من خوبم؛ باید به پریناز برسیم.

خواستم بروم که شانه ام را گرفت. نفسم را با کلافگی بیرون دادم و کلمات قبل از اینکه بخواهم از دهانم بیرون ریخت.

_ببین داداش من سی و یک سالمه، پریناز بیست و نه سالشه، اگه همین امروز بمیره دو سال کمتر از من وقت داشته زندگی بکنه من دو سالم رو هدر دادم، محاله بذارم اون زودتر از من بمیره.

چند لحظه نگاهم کرد و بعد کنار کشید. جلو تر از او از ون بیرون رفتم. در پارکینگ سر پوشیده ای بودیم و به غیر از ون، چند ماشین دیگر هم آنجا پارک شده بود. سرباز های مسلح کنار ون ایستاده بودند. مهرداد دستش را پشت کمرم گذاشت و مرا به سمت آسانسوری که آنجا بود هدایت کرد.

صدای خش خش زنجیر پابندم، سکوت پارکینگ را می شکست. من ومهرداد و یکی از همان سرباز های سیاه پوشی که فقط چشم هایش مشخص بود وارد آسانسور شدیم. به محض اینکه آسانسور حرکت کرد احساس کردم سرگیجه ام تشدید شد.

بدون اینکه جلب توجه کنم کمی عقب رفتم و به دیواره آسانسور تکیه دادم. مهرداد به ساعتش زل زده بود و حواسش به من نبود. امیدوار بودم هر چه سریع تر این قضیه تمام شود، معلوم نبود بتوانم تا کی سرپا بایستم.

به محض اینکه در آسانسور باز شد با سالن بزرگی روبرو شدم که جایی مشابه اداره خودمان بود، با این تفاوت که اینجا بزرگتر بود و افرادی که در آن کار می کردند ظاهر متفاوتی داشتند.

در هر طرف سالن میزهایی در پارتیشن ها کنار هم چیده شده بودند و زن و مردهایی با لباس های رسمی مشغول کار بودند. انتهای سالن نمایگر بزرگی قرار داشت که میز هلالی شکلی روبه روی آن بود و چند نفر پشت میز بودند. صدای گفت و گو شنیده می شد و همه به حدی درگیر بودند که کسی متوجه ورود ما نشد.

همراه با آن دو نفر، در حالی که عقب تر حرکت می کردم به سمت یکی از اتاقک های شیشه ای رفتیم که به نظر بزرگ تر از بقیه به نظر میی رسید به محض اینکه مهرداد در را باز کرد، همه به سمت ما برگشتند. بین آن همه آدم، نگاهم روی یک نفر قفل شد.

پس من رویا ندیده بودم این مرد واقعا وجود داشت!





در مقابل نگاه مشتاق من، چهره او خیلی بی تفاوت بود. نگاهش را از من گرفت و روبه مهرداد گفت:

_شما آقای شیخی هستید؟

وارد اتاق شدیم و مهرداد در را پشت سرمان بست و جواب داد:


romangram.com | @romangram_com