#تئوری_یک_قاتل_پارت_203
_اما من الان باید با خودم ببرمش.
بلافاصله اخم کردم و متعجب پرسیدم:
_ کجا ببریم؟
با کلافگی دستی به موهای پر پشتش کشید: یه اتفاقی افتاده.
_چه اتفاقی؟
مردد نگاهم کرد اما رو به دکتر حرف زد.
_ می شه چند لحظه بیرون باشید؟
ضربان قلبم بالا رفت. یا خدا باز چه اتفاقی افتاده است؟
همین که دکتر بیرون رفت و در را بست سریع پرسیدم:
_ چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟
با انگشتان اشاره اش پلک هایش را مالید.
_تا نیم ساعت دیگه میان دنبالت و از اینجا می برنت.
_می برن؟ کجا؟ چرا؟
به سمت در رفت و عصبی گفت:
_من نمی دونم، فقط حاضر شو.
بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت. دکتر داخل آمد و چیزهایی گفت اما، من هنوز هم با اخم به جای خالی اشکان نگاه می کردم. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ دادگاه چند روز دیگر تشکیل می شد و بازپرسی ها همه انجام شده بود؛ چه چیزی باعث می شد آن ها مرا چند روز قبل از دادگاهم از بازداشت در آورند؟
خیلی طول نکشید که مرا با دست های بسته و پاهای زنجیر شده راهی حیاط کردند. به محض اینکه در سالن باز شد، موجی از هوای تازه به صورتم خورد. چون بدنم داغ بود لحظه ای به خودم لرزیدم اما خیلی زود چند نفس عمیق کشیدم. دو نفر نگهبان سیاه پوش شانه هایش را گرفتند و مرا به سمت ون مشکی با شیشه های دودی بردند. در ون کنار رفت و مردی با کت و شلوار مشکی از ماشین پایین پرید. به محض اینکه به ون رسیدیم همان مرد دستش را پشت سرم گذاشت و سرم را خم کرد.
همین سرم را داخل بردم چهره عصبی مهرداد را دیدم. یک دفعه دلم شور افتاد، چه اتفاقی افتاده بود که او را دنبالم فرستاده بودند؟!
با قرار گرفتن دستی روی کمرم، وارد ون شدم و بین دو نگهبان مسلح نشستم. مهرداد سری برای من تکان داد و کارتابلی را از دست نگهبان زندان گرفت و امضا زد. همین که مرد کت و شلواری، کنار راننده نشست ماشین به راه افتاد.
مهرداد دقیقا رو به روی من نشست. اخمش غلیظ تر شد و صدایش وقتی به حرف آمد بدجوریی عصبی بود.
_حالت بهتره؟ شنیدم گفتند چند ساعت بیهوش بودی!
از شیشه های دودی نگاهی به اطراف انداختم و کمی در جایم جا به جا شدم. این دو نفر به حدی نزدیک نشسته بود که من به زور آن وسط جا گرفته بودم.
_بهزاد؟
با صداش به خودم آمدم و مستقیم نگاهش کردم.
_ خوبم، چی شده؟ چرا من رو از زندان بیرون کشوندی؟
با جدیت نگاهم کرد.
_خوب گوش کن و دقیق جواب بده توی این مدت که من رو دیدی و با هم بودیم، چیزی بوده که بهم نگفته باشی؟
_مثلا چی؟
صدای کمی بالا رفت.
_ هر چیزی فرقی نداره فقط بگو بوده یا نه!
_نه، ما تمام این مدت با هم بودیم توی اون دو سال هم چند ماه زندان بودم و بقیه اش که در اختیار پلیس بودم. اگه به حرفم اعتماد ندارید از هومن و بقیه بپرسید، اون ها تایید می کنند.
با کف دست عرق پیشانیش را خشک کرد و رو به راننده تشر زد.
_ کولر این بی صاحب رو روشن کن.
لب گزید و چند بار سر تکان داد. زیر چشمی و مردد نگاهم کرد. اصلا متوجه نمی شدم معنی این نگاه چیست؟ نکند کسی دوباره برایم مدرک ساخته است؟
_دقیق تر فکر کن، حتی یه چیز کوچیک؟ حتی یه مسئله هم نبوده که بهم نگفته باشی؟
لحظه به لحظه این دو سال را به یاد می آوردم اما هیچ وقت چیزی را مخفی نکرده بودم. اگر موردی بود که همه شان نمی دانستند دست کم یک نفر از همراهانم خبر داشت، اصلا چرا این سوال ها را می پرسید؟
_مطمئنم چیزی نیست. حالا می خوای بنالی ببینم چه بدبختی روی سرمون نازل شده؟
_دایان به پریناز سم تزریق کرده.
اول احساس کردم اشتباه شنیده ام. یکی از ابروهایم را بالا انداختم و منتظر ماندم تا بگوید این فقط یک شوخی بوده اما، وقتی دیدم او همچنان با همان قیافه جدی به من زل زده و کلامی نمی گوید، شقیقه هایم شروع کرد به نبض زدن.
_کِی؟
نیم نگاهی به ساعت مچی گران قیمتش انداخت.
_ چهل و پنج دقیقه پیش.
سوال بعدی در گلویم گیر کرد و بیرون نیامد. جوابش هر چه که بود می توانست مرا از پا در بیاورد، لب های خشک شده ام را با زبانم تر کردم که به سوزش افتادند. بدنم به حدی داغ بود که انگار زبانم، لبم را به آتش کشید.
مردد پرسیدم:
_ زنده ست؟
به محض اینکه این را گفتم، نگاهش روی من قفل شد و کلمات به سرعت از دهانش خارج شد.
_ فعلا آره، اما خیلی وقت نداریم!
_یعنی چی وقت نداریم؟ خب ببرینش یه بیمارستانی، چیزی خیلی زود نوع سم رو تشخیص می دن و بهش پادتن تزریق می کنند من رو کجا می بری؟
romangram.com | @romangram_com