#تئوری_یک_قاتل_پارت_202

گیج شده مسیر نگاهش را دنبال کردم و همین که نقطه قرمز رنگ را روی سینه ام دیدم نفسم به شماره افتاد. با چشم های گشاد شده به دایان نگاه کردم که مرا با یک دست هول داد و خودش بلند شد.

_بهتره حواست به خودت باشه، چون صاحب کار من حواسش بهت هست.

آب دهانم را به سختی قورت دادم، صدایم به صورت واضحی می لرزید و تلاشی برای محکم بودن نمی کردم.

_تو برای کی کار می کنی؟

به سمت در اتاق رفت.

_هر موقع که بهزاد بیاد سر قرار خودش متوجه می شه، اگه شانس بیاره و زنده بمونه شما هم متوجه می شین.

پشت در ایستاد، طوری که اگر در باز می شد، کسی او را نمی دید. به من اشاره داد.

_ بگو اون پرستار بیاد تو.

اخم کردم و قدمی جلو رفتم.

_ می خوای چی کارش کنی؟

_فقط صداش کن.

چند ثانیه به او زل زدم و بعد با صدای بلندی گفتم:

_ آقای رحمانی می شه بیاید داخل؟

در اتاق باز شد و پرستار میان سال وارد شد. نگاهم بین دایان و او رد و بدل شد که رحمانی گفت:

_خانم دکتر مریض کجاست؟

همین که خواستم حرفی بزنم، دایان قدمی جلو آمد و دست هایش را دو طرف سر رحمانی گذاشت و تا او به خودش بیاید گردنش را پیچاند.





صدای شکستن استخوان در اتاق نسبتا خالی پیچید و جسم بی جان رحمانی روی دست های دایان افتاد. با وحشت دست هایم را روی دهانم گذاشتم و قدمی عقب رفتم. خدایا من چه کار کردم؟ اصلا فکر نمی کردم قصدش چنین کاری باشد!

دایان رحمانی را روی زمین انداخت و در اتاق را بست، لبخندی به پهنای صورتش زد و با تمسخر گفت:

_روت و اون ور کن، می خوام لباس عوض کنم.

بهزاد

با احساس سنگینی چیزی روی دستم هوشیار شدم. چند بار پلک زدم و همین که چشم هایم باز شد نور چشمم را زد.

_به هوش اومد.

_خداروشکر.

چشم باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم. دو طرف من چند تخت مجهز بیمارستاتی به ردیف چیده شده بود، چه اتفاقی افتاده بود؟ من چرا اینجا بودم؟

_حالت خوبه؟

با تعجب به مردی روی سرم ایستاده بود نگاه کردم.

_من کجام؟

از شدت خشکی گلو، صدایم گرفته بود. مرد که روپوش سفیدی به تن داشت و به نظر می رسید پزشک درمانگاه باشد، لبخند محوی زد.

_درمانگاه زندان

همین که کلمه زندان را شنیدم همه چیز برایم تداعی شد و بلافاصله روی تخت نشستم که مچ دو دستم درد گرفت. نگاهی به دستبند های فلزی انداختم و همین که سرم را بلند کردم چشمم به اشکان افتاد که بیرون اتاق داشت با تلفن حرف می زد.

دوباره دراز کشیدم و به سختی گفتم:

_ چی شده؟

دکتر کارتابل پایین تخت را برداشت و نگاهی به آن انداخت و مشغول نوشتن شد.

_دمای بدنت خیلی بالا بود، ممکنه بود تشنج کنی برای همین سریع آوردنت درمانگاه؛ ببینم سابقه بیماری قلبی داری؟

لب های خشکیده ام را با زبان تر کردم.

_ آره، دو سال پیش یه سکته خفیف؛ می شه یه کم آب بهم بدی؟





به سمت آب سرد کن رفت و لیوان یک بار مصرفی را از آب پر کرد و جلوی دهانم گرفت. خنکی آب حالم را بهتر کرد اما، دکتر لیوان را کنار کشید.

_زیاده روی نکن، وضعت اون قدر ها هم خوب نیست.

با تعجب نگاهش کردم.

_ مگه فقط یه تب نبود؟

صدای رفت و آمد و گفت و گو از بیرون درمانگاه شنیده می شد. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم، نه و سی دقیقه صبح بود. نمی دانستم چقدر است که اینجا هستم؟ چند ساعت یا بیشتر از یک روز؟

اشکان هنوز داشت با موبایل حرف می زد. با صدای دکتر به خودم آمدم.

_ تبت دلیل داشت، اول فکر کردم عفونته اما بعد متوجه شدم به خاطر ضعف بوده؛ آزمایش نشون می ده که کم خونی گرفتی.

سر تکان دادم و چیزی نگفتم. درست است که به همه می گفتم حالم خوب است اما، هنوز دوران نقاحت را می گذراندم و خوب می دانستم حالا حالا ها زمان می برد تا مثل قبل شوم.

_حالش چطوره دکتر؟

نگاهم به قیافه گرفته و عصبی اشکان افتاد. توجهش معطوف دکتر بود اما، اضطراب را می توانستی از چشم هایش بخوانی.

دکتر دوباره نگاهی به کاتابل انداخت.

_ بهتره اما طول می کشه تا کامل خوب بشه؛ به نظرم باید چند روز تحت مراقبت باشه.


romangram.com | @romangram_com