#تئوری_یک_قاتل_پارت_201

_ای خدا دختر خوش خیال، تو در مورد من چی فکر کردی؟ تمام این سال ها تونستم با بیماریم کنار بیام و بعد یه دفعه بزنم یکی رو بکشم؟ عجیب نیست؟

دوباره جلو آمد. لب گزیدم و به در اتاق نگاهی انداختم، فاصله زیادی داشتیم و من مطمئن نبودم به موقع بتوانم از دست او خلاص شوم.

_تو هم با پدرت بودی مگه نه؟! تمام این مدت داشتی کمکش می کردی.

هیستریک خندیدم و با انزجار نگاهش کردم.

_این همه وقت توی پوشش یه روانی اینجا بودی و هر کاری که اون می خواسته انجام می دادی، هر بار که یه نفر می اومده ملاقاتت...





سر تکان داد و حرفم را کامل کرد.

_هر بار من یه پل اطلاعاتی بودم، دو طرف رو به هم دیگه وصل می کردم. راستش اگه من نبودم، هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد.

حالا که مقابلم ایستاده بود و با چشم های ریز شده به من نگاه می کرد واقعا می ترسیدم. نمی دانستم چه باید بگویم. باید فریاد می زدم و همه را خبر می کردم؟ یا باید با او حرف بزنم؟

_دیروز کی به ملاقاتت اومد؟

صدایم کمی لرزید. لبخند پلیدی زد که دلم را لرزاند. رو به جلو خم شد و دست هایش را مثل من به پشتی مبل تکیه داد. بین صورت هایمان فقط چند سانتی متر فاصله بود. نگاهش روی اجزای صورتم چرخید و لبخند چندش آوری زد.

_سلیقه پسر عمه ام بد نیستا!

لب هایم را روی هم فشردم.

_کی رو دیدی؟

لب هایش را با زبان تر کرد.

_ آدم مهمی بود، خبر های مهمی هم داد.

چند بار پشت سر هم پلک زدم. تنفسم سریع شد و قلبم با شدت به قفسه سینه ام می کوبید، از حرف هایش بوی خطر می آمد!

_چه خبری؟

جلو تر آمد، به حدی جلو که تقریبا نوک بینیمان به هم دیگر خورد. لبخند مسخره ای زد که ردیف دندان های سفیدش را به نمایش گذاشت.

_کار من اینجا تموم شده؛ البته هنوز یه ماموریت دارم.

آب دهانم را به سختی قورت دادم.

_ چه ماموریتی؟

انگار در یک لحظه اتفاق افتاد! حرکت دستش را ندیدم و فقط لحظه ای که جسم تیزی داخل گردنم فرو رفت آخی گفتم و خودم را عقب کشیدم. دستم را زیر مقنعه ام بردم و گردنم را لمس کردم. نگاهم به سرنگ اتوماتیکی که دست داشت، افتاد

_اون چی بود؟

نگاه نمایشی به سرنگ انداخت.

_یه تضمین که بدونم تو حتما پیغام من رو به بهزاد می رسونی.

با کف دست گردنم را می مالیدم و با تعجب نگاهش می کردم.

_ چی؟ چه پیغامی؟

_بهش بگو که می خوام ببینمش.

_کجا؟ کجا ببینیش؟

شانه بالا انداخت.

_خودش می دونه؛ تو فقط پیغام رو برسون.

لرزان و عصبی گفتم:

_ اما، اون الان زندانیه، نمی تونه همین طوری بیاد اینجا و تو رو ببینه.





پوزخندی زد.

_بهتره که بیاد، این طور که به من گفتند تو براش خیلی مهمی پس اگه می خواد از دستت نده باید تلاش کنه.

از شدت خشم می لرزیدم. باورم نمی شد این قدر راحت رو دست خوردن باشم. با نفرت نگاهش کردم که لبخند ملایمی زد.

_چرا؟ مگه چه کوفتی بهم تزریق کردی؟

روی مبل نشست و دست هایش را روی پشتی گذاشت و به من زل زد. نگاهش به حدی فاتحانه بود که حالم از بی فکری خودم بهم خورد.

_یه کپسول چند میلی متری توی گردنت کار گذاشتم، دقیقا نزدیک شاهرگت به محض اینکه پوسته اش حل بشه، سمی که توشه آزاد می شه و اون موقع کمتر از ده دقیقه وقت داری.

نفسم بند آمد چه می شنیدم؟ یعنی به همین سادگی؟ فقط ده دقیقه

_چقدر وقت دارم؟

نگاهی به ساعت دیواری که پشت سر من بود انداخت و لب هایش را به حالت متفکری جمع کرد.

_اوم، از لحظه ای که تزریق بشه چهار ساعت همین الان سه دقیقه اش رو از دست دادی پس دست بجنبون.

کنترلم را از دست دادم و به سمتش خیز برداشتم که هر دو دستش را بالا آورد.

_ دستت به من بخوره پشیمونت می کنم!

روی او خیمه زدم و یقه پیراهن تیمارستانیش را در دست فشردم.

_ مثلا می خوای چه غلطی بکنی؟

_اگه یه نگاه به خودت بندازی می فهمی!


romangram.com | @romangram_com