#تئوری_یک_قاتل_پارت_200
_نه.
لبخندی زد و با انگشت اشاره اش ضربه ای به نوک بینیم زد که متجب خودم را عقب کشیدم. چشمکی زد.
_ آفرین خواهر کوچولو!
از دفترش خارج شدم و با گیجی به سمت ساختمان پزشکی رفتم. درست است که باید دو بیمار را فقط چک می کردم.
اما بیمار سوم ترجیح می دادم هزار تا مریض داشته باشم اما با دایان مشاوره نکنم.
به سمت ایستگاه پرستاری رفتم که سرپرستار با دیدنم لبخندی زد.
_حالت چطوره خانم دکتر؟
خندیدم و کارتابل طوسی رنگ را از دستش گرفتم.
_ چند بار بگم من دکتر نیستم؟
نگاهی به لیست انداختم و گفتم:
_ دایان الماسی الان توی اتاق مشاوره ست؟
سرپرستار سر تکان داد.
_آره، ای کاش دکتر اسدی زودتر ویزیتش کنه.
_چطور؟
_از دیروز که اون مرد اومد به ملاقاتش، رفتارش عجیب شده.
با تعجب نگاهش کردم.
_ کی اومده ملاقاتش؟ پس چرا کسی خبری نداد؟
شانه بالا انداخت.
_ چه می دونم تا اومدیم به خودمون نفهمیدیم چی شد و یارو رفت، حالا دکتر کی میاد؟
کارتابل را روی پیشخوان گذاشتم.
_ امروز من ویزیتش می کنم!
به سمت اتاق مشاوره به راه افتادم. بیمارستان مثل همیشه شلوغ بود. پرستار ها می رفتند و می آمدند و تازه کارها مدام اعتراض می کردند. با این حال تمام این محیط و حال و هوایش برایم خیلی بهتر از زمانی بود که در اگاهی کار می کردم. حداقل اینکا با قتل و جنایت کاری نداشتم قرار بود ذهن های آشفته را درمان کنم.
همین که پشت در رسیدم برای لحظه ای درنگ کردم و نفس عمیقی کشیدم؛ نمی دانم چرا برای لحظه ای دلم به شور افتاد در را باز کردم و داخل رفتم. پرستاری که کنار دایان ایستاده بود با دیدن من لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.
به سمت کاناپه روبروی دایان رفتم و پشتش ایستادم و دست هایم را به پشتی کاناپه تکیه دادم.
پا روی پا انداخته بود و با چشم های روشنش مرا زیر نظر گرفته بود لب هایش را با زبان تر کرد.
_ تو باید معشوقه بهزاد باشی!
با تعجب نگاهش کردم.
_ولی ما قبلا همدیگه رو دیدیم.
کوتاه خندید.
_ تو کدوم یکی رو دیدی؟
اخم کردم. در تمام گزارش ها نوشته بود که او هیچ وقت ماهیت دو شخصیتی بودنش را قبول نکرده است پس الان...
لبخندی زد و ایستاد. با قدم های شمرده فاصله بینمان را طی کرد و در سمت دیگر مبل، مقابلم ایستاد.
_می دونی من کیم؟
مردد گفتم:
_ تو دایان الماسی هستی.
_می دونی پدرم کیه؟
ناگهان فکری به ذهنم رسید! نکند که او...
_من پسر سیاوشم.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم. دهانم چند بار باز و بسته شد اما، چیزی نگفتم. دایان دست هایش را پشت کمرش قلاب کرد و قدم زد.
_حتی اون روان پزشک باهوشتونم نتونست متوجه گذشته من بشه. رفتار بهزاد باعث شد که متوجه یه ارتباطی بین من و اون بشه اما، اینکه دقیقا چه ربطی بهم داریم رو نفهمید.
ماجرای هیپنوتیزم را به یاد آوردم؛ چطور تمام این مدت متوجه نشدیم؟ طبق معمول تمام جزئیات را داشتیم اما کسی توجهی نکرده بود.
به پشتی صندلی چنگ زدم.
_ پس چرا توی پرونده ات ثبت نشده؟ چرا اسم پدرت یه چیز دیگه ست؟
نیشخندی زد.
_ نباید برات تازگی داشته باشه! مهرداد هم همین طوره مگه نه؟ حتی بهزاد هم دو سال با یه هویت دیگه زندگی کرد.
با حیرت نگاهش کردم.
_تو از کجا می دونی؟!
با صدای بلند خندید.
romangram.com | @romangram_com