#تئوری_یک_قاتل_پارت_199
_کی رو ببینی؟ هیچ کس به جز نگهبان ها وارد این زندان نمی شن؛ اینجا اصلا ملاقاتی نداریم که.
وا رفتم چه می گفت؟ پس من چه کسی را دیده بودم؟ یعنی تمام آن حرف ها تصور خودم بود؟
رو به نگهبانی که دم در اتاق ایستاده بود بلند گفت:
_پزشک درمانگاه رو بیار اینجا، زود.
دوباره به سمت من برگشت و موهای خیس شده از عرقم را با دست های سردش عقب راند. بی اختیار نالیدم:
_ اما، من دیدمش!
_به خاطر توهم بوده.
اما من می دانستم که توهم نبود، هنوز هم می توانستم جایی که نشسته بود را به یاد بیاورم پس چه اتفاقی داشت می فتاد؟
پریناز
ضربه ملایمی به در نیمه باز اتاق گابریل زدم که سرش را از روی چیزی که می نوشت بلند کرد و با آن چشم های نافذ به من زل زد.
_بیا تو.
وارد شدم و در اتاق را بستم. نور خورشید از کنار پرده های کشیده شده به داخل اتاق سرم می کشید. ساعت حدودا نه صبح بود و از یکی از پرستار ها شنیدم، که گابریل ده دقیقه قبل رسیده است.
_سلام.
با فاصله یک متر، جلوی میزش ایستادم و دست هایم را در هم گره کردم. سری به نشانه سلام تکان داد و خیلی جدی پرسید:
_کاری داری؟
چقدر سرد، انتظار داشتم بعد ازتمام این مدت کمی برخورد ملایم تر شده باشد.
عینک مطالعه نیم قاب فلزیش را در آورد و مستقیم نگاهم کرد.
_اتفاقی افتاده؟
سرم را به طرفین تکان دادم و نگاهم را از او گرفتم.
_فقط اومدم بگم که نمی خوام استعفا بدم، من بازم اینجا کار می کنم.
زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم سر تکان داد.
_خوبه، تو همکار خوبی هستی.
در جواب تعریفش سکوت کردم که مردد ادامه داد:
_اما، نگرانی مگه نه؟ در مورد بهزاده؟
لب گزیدم و با تردید نگاهش کردم.
_ تو بهتر از اوضاع سازمانتون خبر داری؛ به نظرت ممکنه که آسیبی ببینه؟
به پشتی صندلی تکیه داد.
_قاعدتا نه، به خاطر کار خودشون هم که شده باید ازش محافظت کنند اما...
سریع پرسیدم:
_ اما چی؟
لبخند شیطنت باری زد.
_اما، سعی کن کمتر نگرانش باشی پررو می شه!
نمی دانم چرا از این حرفش عصبی شدم و سریع جبهه گرفتم.
_اون خیلی سختی کشیده، این قدر بی رحم نباش!
لبخندی زد و دسته عینک را در دستش چرخاند.
_بی رحم نیستم اما، جنس خودم رو خوب می شناسم اون لیاقت این همه محبت رو نداره.
خود بهزاد هم همین را می گفت اما، لایق تر از او برای محبت وجود نداشت این مرد یک قهرمان بود. دیگر چه چیزی داشت که برای دفاع از اطرافیانش فدا نکرده باشد؟
_این به حرفی که توی کشتی زدی ربط داره؟ به اینکه گفتی بیشتر بشناسیم؟
چند ثانیه خیره نگاهم کرد و لبخند محزونی زد.
_من یه خواهر داشتم که ازم ده سال کوچک تر بود، بیست ساله که بود عاشق یه پسر شد؛ حاضر بود جونشم براش بده اما، اون پسر لیاقت عشقش رو نداشت.
پوزخندی زدم.
_ خب، من بیست ساله نیستم و بهزادم کاملا لایق علاقه منه، ولی چرا گفتی داشتی؟ دیگه باهم رابطه ندارید؟
سرش را پایین انداخت.
_ چند سالی هست که فوت کرده اون پسر بهش خیانت کرد و ولش کرد.
لب هایم را روی هم فشردم. اگر می دانستم این اتفاق افتاده این قدر تند برخورد نمی کردم. زیر لب اظهار تاسف کردم که مستقیم نگاهم کرد و دوباره لبخند تلخی زد:
_ تو من رو یاد اون می اندازی بهزاد مرد قوی و پاکیه اما، سعی کن به قلب و احساس مرد ها اعتماد نکنی این رو یه مرد داره بهت می گه.
سر تکان دادم و چیزی نگفتم. چند لحظه در سکوت گذشت که او بلند شد و جلو آمد و در حالی هه کت اسپرت کرم رنگش را می پوشد گفت:
_ من باید برای رسیدگی چیزی برم، امروز ویزیت مریض هام با توئه عیبی که نداره؟
با دهان باز نگاهش کردم که ادامه داد:
_ کلا سه نفر هستند، دو تاشون رو فقط چک کن و با سومی حرف بزن؛ سخت که نیست؟
romangram.com | @romangram_com