#تئوری_یک_قاتل_پارت_198

_تقصیر من بود نباید این ها رو می گفتم!

بی اختیار خندیدم که درد معده ام تشدید شد.

_مثل این تازه عروس ها نباش، خودم خواستم تعریف کنی در ضمن شوهرت زپرتی شده که با چهارکلمه حرف این طور شست پاش می ره توی چشمش.

زمزمه وار و مبهوت گفت:

_ شوهرم؟

قبل از اینکه فکر کنم، دستش را کشیدم که روی خودم افتاد. با شیطنت گفتم:

_ آره، شوهرت.

فقط نگاهم کرد و سریع به حرف آمد.

_ یلدا توی اتاق بغله!

با چشم های گرد شده نگاهش کردم. بی اختیار خنده ام گرفت.

_ خب باشه؛ من که هنوز حرکتی نکردم که تو نگران می شی!

نگاهش را از من دزدید که بی اختیار پوزخندی زدم. دستم را از دور شانه اش برداشتم و علی رغم میلم از روی تخت بلند شدم.

_کجا می ری؟

بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:

_ من بیرون می خوابم، تو روی تخت بخواب.

در اتاق را باز کردم که صدای نگرانش متوقفم کرد.

_حالت خوب نیست، چرا اینجا نمی خوابی؟

از روی شانه نگاهی به او انداختم.

_آخه یلدا توی اتاق بغلیه.

از اتاق بیرون آمدم و روی یکی از مبل های دو نفره دراز کشیدم. هرچند که هیکلم روی این مبل جمع نمی شد اما، باید به این نوع زندگی متاهلی عادت می کردم.





بهزاد

روی تخت، به پشت دراز کشیده بودم و ساعدم را روی پیشانیم گذاشته بودم تا جلوی نوری که از دیوار کوب می تابید را بگیرد.

فکرم مشغول بود. رشته افکارم طوری در هم پیچیده بود که ذهنم به هر دری می زد تا شاید کمی آرام شود. شقیقه هایم داشت از شدت درد منفجر می شد و از چند ساعت قبل قفسه سینه ام با هر بار نفس کشیدن تیر می کشید.

خدایا باید چه کار کنم؟

هر بدبختی که تا امروز با آن مواجه بودم، در مقابل مشکل الان هیچ بود هر تصمیمی که می گرفتم در نهایت باید هزینه ای می پرداختم و هیچ کدامشان برایم ارزان تمام نمی شد.

کلافه روی تخت نشستم و موهایم را از ریشه کشیدم. نمی دانستم ساعت چند است اما، می دانستم که هر یک دقیقه معادل دو ساعت می گذرد، طوری که انگار از سه روز قبل مشغول فکر کردن بودم و در نهایت به یک نتیجه می رسیدم.

باید قبول می کردم!

بلند شدم و به سمت در شیشه ای اتاق رفتم. سر دردم به حدی شدید بود که تعادل نداشتم و تلو تلو خوران خودم را به در رساندم و با خستگی چند ضربه به در زدم. سرم را به شیشه سرد چسباندم که بلافاصله یکی از نگهبان ها جلو آمد. به غیر از چشم ها و لب هایش چیزی مشخص نبود و قدش از من بلند تر به نظر می رسید.

با صدای خشنی گفت:

_چی می خوای؟

_اون آقایی که چند ساعت پیش اینجا بود؛ باید بیینمش.

با چشم های قهوه ای شیشه ایش نگاهم کرد.

_ کسی اینجا نیومده، برگرد عقب.

همین که خواست عقب برود مشت محکمی به در کوبیدم که سریع مقابلم ایستاد و عصبی گفت:

_ چی کار می کنی؟

_باید اون مرد رو ببینم، بیارش.

خشک و بی احساس نگاهم کرد. شقیقه هایم داشت منفجر می شد و نور ملایم سالن باعث درد گرفتن چشم هایم می شد.

_می پرسم برگرد عقب.

سر تکان دادم و با قدم های نامتعادل به سمت تخت رفتم و روی آن ولو شدم. امیدوار بودم بیاید؛ خودش گفته بود فکر هایم را بکنم و حرف بزنم پس حالا کجا رفته بود؟ نکند همه آن حرف ها دروغ بود؟ نکند که همه شان حاصل ماندن در این اتاقک تنگ و مسخره بود؟





نمی دانم چقدر گذشت که صدای باز شدن در را شنیدم. به امید اینکه همان مرد باشد، سرم را بلند کردم اما با دیدن اشکان بی اختیار آه از نهادم بر آمد.

پاهایم را درون سینه جمع کرده بودم و سرم را تا آنجا که ممکن بود در پناه تشک مخفی کرده بودم. به محض اینکه مرا دید اخم هایش توی هم رفت و جلو آمد و مرا تکان داد.

_چی شده؟ حالت خوبه؟

بی توجه به سوالش لب های خشکیده ام را تر کردم و گفتم:

_ اون مرد باید ببینمش.

دست سردش را روی پیشانیم گذاشت و با حیرت عقب کشید.

_چرا این قدر داغی؟ با خودت چی کار کردی؟

همین که خواست بلند شود مچش را چنگ زدم و از بین دندان های کلید شده ام گفتم:

_اون مرد رو باید ببینم!


romangram.com | @romangram_com