#تئوری_یک_قاتل_پارت_197
_می خواستم وقتی اون نامه رو می خونی، بدونی که... که...
_که چی؟
صدایم بی اختیار بالا رفت. از روی تخت بلند شدم و به سمتش رفتم.
_ ده سال... ده سال مها این همه مدت من رو فقط با یه جمله بی خبر گذاشتی، من باید چی از اون جمله می فهمیدم؟ به هزار روش تعبیرش کردم اما، حتی یک بار هم به ذهنم خطور نکرد که شاید تو این نامه رو از روی اجبار نوشته باشی.
سینه به سینه ام ایستاد. لب گزید و گفت:
_هزار بار چی تعبیرش کردی؟
چشم هایم روی اجزای صورتش چرخید. نور به زاویه ای به صورتش می تابید که باعث می شد سایه مژهایش روی صورتش بیفتد و لب های برجسته اشش برجسته تر به نظر برسد. چیزی در وجودم لرزید این همه سال حتی به یک زن نظر نداشتم. تمام مدت طوری رفتار می کردم که انگار اصلا خلق و خوی مردانه ندارم. زن ها برایم دقیقا مثل مرد ها شده بودند اما، همین که دوباره مها را دیدم.
عادت ده ساله ام ترک شد!
لب گزیدم و نگاهش را از صورتش گرفتم. آب دهانم را به سختی قورت دادم و بی توجه به سوالش گفتم:
_ بعد چی شد؟ کجا موندی؟
می دانستم که همه جریان را برای پدرم و بازپرس ویژه پرونده توضیح داده است اما یک بار هم نخواستم چیزی بفهمم، می خواستم خودش و در چنین خلوتی برایم همه را بازگو کند.
_چند روز بعد رفتیم به یه خونه، شبیه خونه پدرت. نمی دونستم کجاییم اما، فهمیدم که دیگه تهران نیستیم. مردم اون شهر به لهجه خاصی حرف می زدند و من سر در نمی آوردم. بعد ها فهمیدم که یه شهر مرزیه. از یکی از خدمتکارهایی که بهم کمک می کرد شنیدم که توی خونه مردی هستیم که به صورت غیر رسمی داره به اون منطقه حمکرانی می کنه اون مرد سیاوش بود.
با تعحب نگاهش کردم. ما فکر می کردیم که سیاوش این سال ها را خارج از کشور گذرانده!
با اخم پرسیدم:
_بعدش؟
_چپ می رفت و راست می اومد، به من گیر می داد هر موقع عصبی می شد من اولین نفری بودم که باید فحش هاش رو تحمل می کردم؛ هر موقع هم که زیاد بهش فشار می اومد، مست می کرد و می افتاد به جون من!
حس کردم کسی سیلی محکمی به گوشم زد. شانه هایش را گرفتم و بلند گفتم:
_ یعنی چی؟ مگه چه غلطی می کرد؟
با چشم های گشاد شده نگاهم کرد و لبخند ملایمی زد:
_ نترس؛ درسته آدم بی شرفی بود اما، هنوز اون قدر می فهمید که با یه زن شوهردار کاری نداشته باشه به خصوص وقتی که فهمید حامله ام.
نفس راحتی کشیدم. سیاوش باید خدارا شکر می کرد که دست از پا خطا نکرده بود وگرنه تا جهنم دنبالش می رفتم و خدمتش می رسیدم.
به سختی پرسیدم.
_ یلدارو هم کتک می زد؟
پوزخندی زد.
_کتک می زد؟ یلدا رو روی سرش حلوا حلوا می کرد! فرقی نداشت چه حالی داشته باشه، با خنده های یلدا می خندید، با گریه هاش ناراحت می شد. وقتی کار اشتباهی می کرد و من سرزنشش می کردم، من رو زیر مشت و لگدش می گرفت انگار دنیا همه به محوریت دختر تو می چرخید.
با اخم نگاهش کردم. چرا؟ مگر یلدا چه کرده بود؟
سوالش را از نگاهم خواند.
_ می گفت اون بی گناهه؛ البته شک دارم که اون حتی بفهمه بی گناه یعنی چی، وگرنه زندگی بهزاد رو این طوری به گند نمی کشید از تو متنفر بود و من رو شکنجه می داد اما یلدا سوگلیش بود.
گیج شده بودم. اگر من بد بودم پس چرا این قدر مراقب دخترم بوده؟ چرا باید مها را می دزدید؟
از او فاصله گرفتم و رو به پنجره ایستادم. تاریکی شب آرامش بخش بود.
_چطور فرار کردی؟
صدای آهش را شنیدم.
_ اون دو روز قبل من رو زندانی کرد و یلدا رو با خودش برد. از اولم نقشه اش این بود که من فرار کنم چون فقط دو تا نگهبان برام گذاشته بود که از پسشون بر اومدم.
به سمتش برگشتم.
_ چرا همه چیز رو بهت گفت؟
_یلدا تقریبا پنج سالش بود که اون شروع کرد به تعریف کردن همه چیز، از اتفاقاتی که افتاده بود تا کارهایی که می خواست بکنه، این شکنجه جدیدش بود کاری از دستمون بر نمی اومد و می دونستیم اون داره با شما بازی می کنه و هر بار جون خیلی ها رو می گیره.
سر تکان دادم و سرم را به شیشه سرد تکیه دادم. مگر انتقام چقدر ارزش داشت؟ برادرم را از من گرفت، همسرم را دور کرد، حق پدر بودنم را از من دریغ کرد و نگذاشت این همه سال زندگی کنم. زن و بچه ام را شکنجه کرد و خودم را...
آهی کشیدم.
_اصلا قصد نداشته به یلدا صدمه بزنه، از اون فقط برای فشار آوردن به ما استفاده کرده.
با یاد آوری اینکه چه اتفاقاتی ممکن بود بیفتد، معده ام به سوزش افتاد. زیر لب نالیدم و مستقیم به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم. یلدا متعجب روی سرم ایستاد.
_ چی شده؟
_سیاوش بهت نگفت بعد از اون تصادف چه بلایی سر من اومده؟
یک دفعه هول شد.
_باید دارو بخوری؟ چیزی باید برات بیارم.
معده ام کم کم داغ شد. دستم را روی شکمم گذاشتم و به سختی گفتم:
_باید بشینی اینجا.
با دست به تشک ضربه ای زدم اما، او فقط با تعجب نگاهم کرد. دستش را گرفتم و پایین کشیدم که روی تخت نشست و هینی کشید.
به چهره نگرانش لبخندی زدم. سال ها بود که کسی مرا این طور نگاه نمی کرد.
_دردم عصبیه، زود خوب می شه.
لب گزید و ناراحت گفت:
romangram.com | @romangram_com