#تئوری_یک_قاتل_پارت_196
نفس عمیقی کشیدم. باید دست زیر می گرفتم تا جان سالم به در برم.
دستش به صورتم کشیدم و گفتم:
_ چطور کمکم می کنی؟
_دو تا شرط دارم اگه قبولشون کنی من قول می دم هر کاری برای زنده نگه داشتنت انجام بدم؛ ولی بدون که هر چیزی که الان قبول کنی تا لحظه ای که نفس می کشی باید پاش بمونی اگه وسط کار بخوای بزنی زیر حرفت، خونت پای خودته.
با بدبختی نگاهش کردم.
_می شنوم.
مهرداد
پشت پنجره اتاق خواب ایستاده بودم و سیگار می کشیدم.
پوک محکمی زدم و دودش را تا انتهایی ترین قسمت ریه ام هدایت کردم. به ساختمان های اطراف نگاه می کردم. به چراغ هایی که تا این وقت شب روشن بودند.
ساکن این خانه ها ممکن است هر کسی باشد! وکیلی که تا این وقت شب دادخواست تنظیم می کرد، معلمی که به های عقب افتاده اش را صحیح می کرد، زنی که منتظر برگشت شوهرش از سر کار بود و هنوز لب به شام نزده بود، غافل از اینکه شوهرش جای دیگری در حال خوش گذرانی ست یا هر کس دیگری! در یک محله می توانستی زندگی ها و دغدغه های متفاوتی پی دا کنی، ویژگی مشترک همه شان زندگی کردن بود چیزی من سال ها از آن محروم بودم.
اینجا پوسته این شهر بود زمانی که مردم اینجا می خوابند، عده ای در زیر سطح این شهر، برای تباهی زندگی هایشان نقشه می کشند، با جان مردم بازی می کنند و خون ریختن برایشان مثل غذا خوردن است همان قدر ضروری، همان قدر پیش پا افتاده.
_چی کار می کنی؟
با شنیدن صدای مها نگاهم را از حرکت نا منظم دود سیگار گرفتم و به سمتش برگشتم. به محض اینکه چشم به سیگار دستم افتاد، لبخندش محو شد و جدی گفت:
_سیگار برای قلب ضرر داره!
سیگار را توی زیر سیگاری شیشه ای خاموش کردم و به شوخی گفتم:
_ اگه زندگی من رو سر و ته کنی شاید دو سه تا چیز مثبت توش پیدا بشه خیلی وقته که عادت کردم.
قدمی نزدیک آمد و دست هایش را جلو آورد که انگشت اشاره ام را بلند کردم.
_تا زمانی که قضیه رو برای من روشن نکنی دستت بهم نمی خوره.
نفسش را با حرص بیرون داد.
_ چی می خوای بدونی؟
نگاهی به ساعت دیواری که روبروی تخت قرار داشت، انداختم.
_از نیمه شب گذشته یلدا هم خوابیده می خوام هر چی که بوده و نبوده رو بگی.
پنجره را بستم و روی تخت نشستم و منتظر نگاهش کردم. خواست جلو بیاید که دوباره جدی گفت:
_ روی اون صندلی بشین.
بد و بی راهی نثارم کرد و صندلی پشت میز آرایش را چرخاند و رو به من نشست. خدا می دانست اگر هر دو روی تخت می نشستیم، چقدر از وقتمان صرف توضیح دادنش می شد و چقدر دیگر صرف کاری که بیشتر به آن فکر می کردم.
به تاج تخت تکیه دادم و پاهایم را روی تخت دراز کردم و به صورتش زل زدم.
موهای بلندی را از روی شانه اش کنار زد.
_ از کِی بگم؟
_از اول.
نفس عمیقی کشید و به دست های گره کرده اش زل زد.
_ تو ماموریت بودی، من رفته بودم خرید حتی یادمه که هوا گرفته بود، این رو هم خوب یادمه نمی دونم چی شد فقط تا به خودم اومدم بی هوشم کردند. به هوش که اومدم ...
_صبر کن ببینم، صبر کن!
با تعجب نگاهم کرد که گفتم:
_ یعنی تو خودت نرفتی؟ یعنی دزدیدنت؟
غمگین نگاهم کرد.
_ حق داری این فکر رو بکنی این همه سال، بهش که فکر می کنم سرم سوت می کشه.
با اخم نگاهش کردم.
_چرا اون نامه رو گذاشتی؟
_اون هایی که گرفته بودنم، من رو توی یه انباری انداختند چند ساعت بعد چند نفر اومدند و بهم یه فیلم رو نشون دادند که زنده پخش می شد. حدس می زنی چی بود؟
متفکر نگاهش کردم و بی اختیار آرواره ام سخت شد.
_من بودم.
سر تکان داد.
_توی یه بانک بودی؛ من... من نمی دونستم باید باور کنم یا چی اگه اشتباهی می کردم ممکنه بود جونت به خطر بیفته ازم خواستند یه نامه بنویسم، عذرخواهی کنم و گفتند که اون رو توی خونه ات می ذارند.
در تاریکی اتاق به او نگاه کردم. پرتوهای اندکی از نور شب خواب کنار تخت روی صورتش می افتاد. با این حال، همان نور کم هم کافی بود تا به صحت حرف هایش پی ببرم.
با انگشت اشاره، پشت پلک هایم را مالیدم با خودم کلنجار رفتم، نمی دانستم درست است که این حرف را بگویم یا...
_پس چرا نوشتی که همیشه زن و شوهریم؟ چرا نوشتی که تا آخر مهلت صیغه همسرمی؟
لب گزید و موهایش را پشت گوشش فرستاد. نمی دانم چرا حس می کردم تمام حرکاتش فقط به یک قصد انجام می شوند.
صدایش می لرزید.
romangram.com | @romangram_com