#تئوری_یک_قاتل_پارت_195

چهره اش جدی شد.

_نداره، من برای ملاقاتت نیومدم.

_پس چرا اینجا هستید؟





نفس عمیقی کشید که باعث شد شکم نسبتا گردش بالا و پایین شود. هر طور که فکر می کردم نمی فهمیدم این مرد کیست و چه ربطی به من دارد!

مستقیم به من زل زد.

_ اومدم با هم حرف بزنیم؛ یه سوال می پرسم جوابش فقط آره یا نه هست. نمی خوام توضیح بشنوم

خب نشنو، وسط روز مزاحم استراحت دل انگیزم شده و طلبکارم هست؟

عقل حکم می کرد که فقط سر تکان بدهم و حرفی نزنم.

_می خوای زنده بمونی؟

با تعجب نگاهش کردم. این دیگر چه سوالی بود؟ اصلا این مرد چه کسی بود؟

بی اختیار نگاهی به نگهبانی که دم در بود انداختم که صدایش را دوباره شنیدم.

_ جواب سوال من یک کلمه ست.

به سمتش برگشتم و سریع گفتم:

_ آره.

سر تکان داد و موشکافانه نگاهم کرد.

_ اون وقت چرا؟

پوزخندی زدم و با گیجی گفتم:

_یعنی چی؟ مگه باید دلیل بگم؟ اصلا به تو چه ربطی داره؟

پشت چشم نازک کرد و لب گزید.

_ بی ادبیت رو می ذارم به حساب شرایطت آقای دکتر!

نفس عمیقی کشیدم و چشم هایم را در حدقه چرخاندم. او طوری نگاهم می کرد که انگار هنوز منتظر جواب بود.

_بیرون از اینجا چیز هایی هست که بخوام به خاطرش زنده بمونم؛ مثل خانواده ام و ...

_اون دختر.

اخم کردم که با سر حرفش را تصدیق کرد.

_وقتی فهمیدم نقشه پدرت برای نح

جات دادنت اینه واقعا هوشش رو تحسین کردم اما، تو آقا بهزاد تو با خاطر خواهیت همه چیز رو خراب کردی!

احساس بدی کل وجود را گرفت، دلم گواه اتفاق ناجوری را داد. این حرف ها چه معنی داشت؟

بی توجه به قیافه من ادامه داد:

_ از آدم های هم رده پدرت، یه نفر هست که نه از تو خوشش میاد نه از اون یک ساعت پیش بهم خبر دادند که یه پاکت به دست قاضی پرونده ات رسیده، حدس می زنم کار همون آدم باشه.

_چی توی اون پاکت بود؟

نفسش را آه مانند بیرون داد.

_عکس.

_عکس؟!

در مقابل نگاه حیرت زده من بلند شد و در اتاق قدم زد.

_ عکس از تو و اون دختر؛ اتفاقا توی وضعیت های ناجوری هم گرفته شده بود.

از جا پریدم و عصبی گفتم:

_ ولی ما هیچ وضعیت ناجوری نداشتیم!

لحظه ای ایستاد و پوزخندی زد.

_ همین که توی بالکن چسبوندیش به دیوار و خودتم زل زدی بهش یعنی ناجور، یکی دو تا هم که نبود تقریبا همه جا یه خاطره عاشقانه با هم داشتید، ببینم نمی تونستی چند روز خودت رو آروم نگه داری؟





جمله آخر را با تاسف گفت. لب گزیدم و سرم را پایین انداختم. استرسی که تمام این چند روز داشتم به اوج خودش رسیده بود، اگر متوجه رابطه ما دو نفر می شدند شهادتش دیگر ارزشی نداشت و این یعنی کارم تمام بود.

روی تخت نشستم و سرم را بین دست هایم گرفتم و از روی ناچاری پرسیدم:

_ حالا چی می شه؟ با پریناز که کاری ندارند؟

صدای خنده اش رفت روی اعصابم.

_تو نگران خودت باش پسر! با اون چی کار دارند؟

تیز نگاهش کردم.

_ خب که چی؟ الان ازم شیرینی می خوای؟ خبرت که خیلی چرت بود!

چهره اش جدی شد و ابروهای نازکش در هم تنید.

_ حواست باشه چی می گی بچه جون، اگه اینجام فقط به خاطر پدرته می خوام کمکت کنم.


romangram.com | @romangram_com