#تئوری_یک_قاتل_پارت_194

چیزی در دلم تکان خورد. این قدر ساده؟ برای او همه چیز در همین حد ساده بود؟!

با انگشت شستم گونه اش را نوازش کردم که دستم از خیسی اشک هایش، تر شد.

_به همین سادگی؟ این قدر راحت با نبودنم کنار اومدی؟

چشم هایش باز کرد و تیز نگاهم کرد.

_ برای تو راحت نبود؟ تو اذیت شدی؟ تو سختی کشیدی؟

لبخند تلخی زدم.

_من خورد شدم، شکستم زنم، عشقم ولم کرده بود! به کی می گفتم؟ از کی کمک می خواستم؟

پوزخندی زد.

_اما انگار نه انگار، خیلی زود برگشتی به ماموریت هات.

نمی دانم از کجا خبر داشت اما، نپرسیدم. دست از نوازش صورتش برداشتم و جدی نگاهش کردم.

_آره هر جا یه ماموریت سخت و کشنده بود اولین نفر داوطلب می شدم، می دونی چرا؟ چون فکر می کردم لیاقتت رو نداشتم که ترکم کردی.

لب هایش را با زبانش تر کرد.

_ یعنی لیاقت داشتی؟

نفسم گرفت فقط نگاهش کردم، چه می دانست که ضربه اش از همیشه کاری تر بوده؟ چه می دانست که تیر خلاص را زده است.

تلخ خندیدم.

_ شاید نداشتم.

خواستم عقب بکشم که دست های سردش دو طرف صورتم قرار گرفت و مرا نگه داشت. مستقیم به چشم هایم زل زد.

_نمی پرسی کجا بودم؟ نمی پرسی این همه سال چی کار کردم؟

یکی از ابروهایم را بالا انداختم. لحنم گزنده شده بود.

_ یعنی ارزشش رو دارم که بدونم؟

چشم هایش را باز و بسته کرد.

_ آره، ولی باید اول یه جایی برای زندگی خودم و یلدا پیدا کنم.

_پس زندگی من چی؟

چشم غره ای رفت

_ خودت گفتی باهات نیایم.

خواستم بگویم من می خواهم یلدا را با خودم ببرم اما، دیدم همین آتش بس موقت را هم خراب می کنم.

عقب کشیدم و به طرف در رفتم.

_ ماشین رو روشن می کنم، وسایلت رو بردار و بیار.

بدون اینکه منتظر جواب از طرف او باشم از اتاق خارج شدم که دیدم یلدا روی زمین نشسته و با چشم های اشکی به در زل زده است.

خودم را لعنت کردم و به سمتش رفتم که بلند شد.

_یلدا؟

وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. لب گزیدم و سرم را به تاسف تکان دادم. نه برای همسر داری آماده بودم نه برای پدر بودن!





بهزاد

روی تخت کوتاه نشسته بودم و به دیوار کرم رنگ مقابلم نگاه می کردم. لباس هایم را با لباس های زندان عوض کردم؛ پیراهن سبز لجنی و شلوار پارچه ای هم رنگش. چیزی که در مورد این لباس حالم را بهم می زد، اسمی بود که روی اتیکت سفید لباسم قرار داشت.

مجبورم نکردند لباس هایم را عوض کنم، به قول خودشان شرایط من ویژه بود. هرچند که اتاق وستیل رفاهی خاصی به غیر از توالت فرنگی و یک سینک کوچک نداشت اما حداقل بین یک سری دیوانه رها نشده بودم.

صدای باز شدن یکی از در های الکترونیک را از فاصله دور شنیدم. سرم را بلند کردم و به در اتاقم نگاهم کرد. یک تمام شیشه ای که ضدگلوله و نشکن بود و پشت آن حفاظ قرمز رنگ فولادی. هرچند که نفوذناپذیر به نظر می رسید اما، هنوز هم می توانستم بگویم که همه درها یک ضعفی دارند.

با افتاد سایه ای جلوی در، نگاهم بالا آمد و دیدم که مرد قد بلندی جلوی در ایستاد. راهرو تاریک بود و روی سقفش نوعی چراغ های مهتابی خاص تعبیه کرده بودند، برای همین نمی توانستم چهره مرد را ببینم.

مامور مسلحی که کنارش بود، با کشیدن کارت قفل در را باز کرد و حفاظ فولادی با صدای ملایمی کنار رفت. مرد قد بلند خودش در شیشه ای را باز کرد و وارد اتاق شد. ماموری که لباس ارتشی به تن داشت، مسلسلش را به حالت آماده نگه داشت و پشت به در اتاق ایستاد.

مرد در شیشه ای پشت سرش را بست و همان جا خشک شد. بینمان چیزی حدود سه متر فاصله بود و من همچنان روی تخت نشسته بودم. نگاهی به چهره اش انداختم، اواخر پنجاه سالگیش را می گذارند و اصلا آشنا به نظر نمی رسید.

_سلام.

سر تکان دادم.

_سلام.

لب هایش را به سمتی جمع کرد و دو قدم جلو آمد و دست هایش را پشت کمرش گذاشت. منتظر بودم حرفش بزند اما او فقط به من زل زده بود. نمی دانستم در این زندان ملاقات خصوصی هم وجود دارد نمی ترسید که آسیبی ببیند؟ هرچند که اسلحه ای نداشتم اما خداروشکر دست هایم هنوز کار می کردند.

یک لنگه از ابروهایم را بالا بردم.

_خب؟

_امان از دست جوون ها، همیشه بی حوصله اند.

جلو آمد و کنار من روی تخت نشست و به دیوار تکیه زد. با دستش تشک سفید رنگ را فشار داد و سر تکان داد.

_خیلی راحت نیست اما خوبه؛ حالت چطوره؟

به چشم های خاکستری ریزش نگاه کردم. جای پولک های عینک روی بینی عقابیش باقی مانده بودّ پس یا خیلی اهل مطالعه بود، یا از بچگی با مشکلات چشمی درگیر بوده است.

_نمی دونستم اینجا ملاقات خصوصی داره!


romangram.com | @romangram_com