#تئوری_یک_قاتل_پارت_193

قدمی عقب رفت و با تمسخر خندید

_ راست می گی یلدا بچه تو نیست! فرشته ای مثل اون نمی تونه دختر یه آدم پست و عوضی باشه.

بدون اینکه حرفی بزند، سریع از پله هاا بالا رفت. من همچنان حیرت زده آنجا ایستاده بودم. الان چه اتفاقی افتاد؟ این زن به من سیلی زد؟ مها به من سیلی زد؟ گفت من پست و ...

_مهرداد!

سریع به پدرم نگاه کردم که بلند گفت:

_ اگه این زن تنها از این خونه بره بیرون، آرزوی دیدن دخترت رو به گور می بری.

خوب می دانستم که پدرم حرف بی جا نمی زند. در حالی که دلم می خواست از عصبانیت فریاد بکشم گفتم:

_ازم می خوای ...

_ازت می خوام اگه لازمه به پاش بیفتی زنی که ده سال بچه یه مرد رو دست تنها بزرگ کنه، زن نیست، جواهره.

_لعنتی!

پله ها را دو تا یکی بالا رفتم و با قدم های بلند به سمت اتاقی رفتم که دررش باز بود. همین که وارد شدم یلدا متعجب نگاهم کرد.

_ بابا!

در حالی که سعی می کردم صدایم بالا نرود گفتم:

_برو بیرون با مادرت کار دارم.

لب برچید.

_ نمی خوام.

فریاد زدم:

_ گفتم بیرون.

لحظه ای ایستاد و با حیرت به ما نگاه کرد و بعد مثل فشنگ از اتاق بیرون رفت. در را بهم کوبیدم که یلدا سر از چمدان در آورد و فریاد زد:

_ چه غلطی می کنی؟





به سمتش رفتم و با اخم گفتم:

_ خودت چه غلطی می کنی؟ به خیالت به همین سادگی بچه من رو می بری و می ری؟

دوباره مشغول برداشتن لباس های یلدا از کمد شد و پشتش را به من کرد.

_ تو که گفتی بچه تو نیست!

آن یک حرف از روی عصبانیت بود و خودم می دانستم واقعا چرت گفته ام اما الان توان عذرخواهی نداشتم.

_حالا می گم بچه منه.

هیستریک خندید و لباس ها را به زور داخل چمدان قهوه ای چپاند.

_مگه دست توئه؟ یلدا بچه تو نیست، اون موقع که تو این ور داشتی عشق و حال می کردی منم هر وقت دلم می خواست با هر عوضی...

هر دو بازویش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم که از پشت در آغوشم افتاد و صدایش قطع شد. با صدایی که سعی می کردم آرام نگهش دارم گفتم:

_ با هر عوضی چی؟ چی کار می کردی؟

جوابی نداد که بازوهایش را فشردم و گفتم:

_ دِ یالا بگو، چی کار می کردی؟

قفسه سینه اش با شتاب بالا و پایین می شد و نفس نفس می زد، درست مثل خودم چند ثانیه در سکوت گذشت.

_ولم کن برم!

صدای گریانش به دلم چنگ انداخت. قرار بود که هیچ وقت اشک را مهمان چشم هایش نکنم، پس الان داشتم چه می کردم؟ این قراری بود که گذاشتم؟

چانه ام را به شانه ظریف و لرزانش تکیه دادم:

_ ولت نمی کنم.

تقلا کرد اما من محکم تر به خودم چسباندمش طوری که بدن هایمان مماس شد.

جیغ زد:

_اصلا بچه ات برای خودت؛ ولم کن بذار برم به درد خودم بمیرم.

پلک هایم را روی هم فشردم. کی فکر می کرد یک روز این حرف ها را بزنیم؟ منی که به خاطر او شغل و همه چیزم را به خطر انداختم بعد از ده سال داشتم این طور عذابش می دادم.

_دردت چیه؟ بگو تا درمونش کنم.

فشار دستم را کم کردم که به سمتم برگشت. صورتش خیس بود و هنوز اخم داشت اما چشم هایش دقیقا مثل همه وقت هایی بود که از من دلخور می شد.

_دردم توئی.

لب گزیدم و به آرامی بازوهایش را نوازش کردم.

_ چی کار کنم؟ هر کاری بخوای همون رو انجام می دم.

چشم هایش را بست که دوباره اشک های روی گونه خیسش ریخت.

_فقط دست از سرم بردار، این همه سال نبودی، حالا هم روش.






romangram.com | @romangram_com