#تئوری_یک_قاتل_پارت_192
دستش را کنار زدم و در حالی که وارد خانه می شدم آرام گفتم:
_همون جایی که این ده سال بودی!
پدرم و عادل کنار هم نشسته بودند و مشغول صحبت بودند که با ورود من حرفشان را قطع کردند. تمام این سه هفته همین بود، این دو نفر مشغول حرف بودند و به محض اینکه یک نفر از ما نزدیکشان می رفت سکوت می کردند.
به سمتشان رفتم و پشت مبل دو نفره ای ایستادم و کف دست هایم را روی آن گذاشتم و به جلو خم شدم.
_سوییچ یکی از ماشین هارو می خوام.
امیرعلی بی تفاوت پرسید:
_جایی میری؟
_بر می گردم خونه ام؛ اون جا که پاک سازی شد؟
سر تکان داد و رو به عادل گفت:
_ یکی از خدمتکارهارو بفرست که وسایل خانم و یلدا رو جمع کنه.
_فقط وسایل یلدا رو جمع کنه.
صدای بسته شدن در سالن آمد و بعد خش خش دمپایی روی فرشیش کمی نزدیک به من متوقف شد. بی توجه به مها نگاه خیره پدرم را پاسخ دادم:
_ من و یلدا با هم می ریم.
با قدم های بلند به سمت پله ها رفتم که صدای محکم پدرم، متوقفم کرد.
_ مها چی؟
بی رمق بی سمتش برگشتم. انتظار این بحث را داشتم.
_مها چی؟
امیرعلی لبخند مسخره ای زد.
_ این خانم همسر من نیست که این جا بمونه، زن توئه پس کنار شوهرش می مونه.
_مدرکیم داره که ثابت کنه زن منه؟
به آنی اخم های پدرم در هم رفت و با خشم نگاهم کرد. به مها نگاه کردم که دیدم گونه هایش قرمز شده و با تعجب نگاهم می کند.
مضطرب گفت:
_ چی می گی مهرداد؟!
به نرده های راه پله تکیه دادم.
_ حرفم خیلی واضحه، من و شما نسبتی با هم نداریم که با هم زندگی کنیم ده سال پیش یه صیغه خونده شده و تا امروز معلوم نیست چه اتفاقایی افتاده، حتی معلوم...
_بسه مهرداد!
صدای بلندش که در سالن پیچید، ساکت شدم و نگاهش کردم. ایستاد و نیم نگاهی به مها انداخت و رو به من گفت:
_ تکلیفتون رو مشخص کنید بعد از این جا برید.
_ولی من با این آقا حرفی ندارم.
نگاهش کردم. لب هایش را روی هم فشرد تا لرزش چانه اش مشخص نشود، صورتش کاملا سرخ بود و برق خشم و انزجار در چشم هایش از این فاصله مشخص بود. نگاهش را از من گرفت و به امیر علی گفت:
_بابت این مدت خیلی ممنونم آقای نامدار؛ من و یلدا امروز از اینجا می ریم.
با قدم های بلند به این طرف آمد و خواست از کنارم عبور کند که بازویش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم.
با اخم نگاهش کردم.
_شما هر جا می خوای برو؛ دخترم با من می مونه.
پوزخندی زد.
_ دخترت؟ توی این ده سال که با بدبختی بزرگش کردم کجا بودی؟
خود را کنار کشید که بازویش را محکم تر فشردم، قیافه اش از درد در هم رفت و آخی گفت.
با خشم گفتم:
_ من کجا بودم؟ خودت کجا بودی؟ کدوم گوری غیبت زد؟ کجا رفتی که کل این کشور رو گشتم اما، پیدات نکردم؟
ضربه محکمی به سینه ام زد اما عقب نکشیدم. دستش را محکم کشید و جیغ زد:
_به تو ربطی نداره ولم کن اون با من میاد چون دختر منه.
_از کجا معلوم که دختر من باشه؟!
شترق!
ضرب سیلیش به حدی محکم بود که باعث شد با کمر به نرده ها بخورم. سرم به یک طرف کج شده بود و با تعجب به اتفاقی که افتاد فکر می کردم.
صدای لرزان و بغض دارش قلبم را مچاله کرد.
_ آره از کجا معلوم؟ از کجا معلوم یلدا بگه تو باشه؟
دستش را از دستم بیرون کشید و ضربه محکمی تخت سینه ام زد. نگاهش کردم، حالا آشکارا گریه می کرد.
_من به خودم اعتماد دارم برام مهم نیست اگه آدم بی وجودی مثل تو به من شک داره، به درک بذار داشته باشه!
romangram.com | @romangram_com