#تئوری_یک_قاتل_پارت_191
_هنوز من رو نشناختی بچه!
کاملا درست می گفت.
مهرداد:::::
تاکسی سر کوچه نگه داشت و بعد از اینکه هزینه را حساب کردم، پیاده شدیم و به سمت خانه رفتیم.
به جرئت می توانم بگویم یکی از سخت ترین بیرون رفتن های عمرم بود انگار با یک موجود فضایی راه می رفتم؛ این بچه نمونه کوچک شده خودم و مها بود با این تفاوت که لجبازیش دوبرابر او بود.
_دستت رو بده به من.
همان طور که سر به هوا راه می رفت و می پرید گفت:
_ نمی خوام، خودم می تونم راه برم.
نفسم را با حرص بیرون دادم و با ساعدم عرق روی پیشانیم را پاک کردم.
_ می دونم که می تونی... اینجا سنگ فرشه اگه این جورب بری میفتی زمین.
برگشت و زبان قرمز کوچکش را بیرون آورد و خندید.
_ نمیفتم آقا!
نفسم را کلافه بیرون دادم. نمی دانم چرا مها این بچه را این طور بار آورده بود، خودم را به او رساندم و زنگ زدم. بدون اینکه کسی چیزی بپرسد در باز شد و یلدا جلو تر از من وارد شد و هین بلندی کشید. سریع وارد حیاط شدم و چشمم به ون مشکی رنگی که وسط حیاط پارک بود افتاد.
به محض اینکه دو مامور سیاه پوش اسلحه به دست را دیدم دو هزاریم افتاد. همان لحظه در خانه باز شد و بهزاد به همراه دو مرد کت و شلواری بیرون آمد. از اینکه می دیدم روی پاهای خودش ایستاده خوش حال بودم اما، همین که دست های بسته اش را دیدم اخم هایم درهم رفت.
در را پشت سرم بستم و جلو رفتم.
_ این چه وضعیه؟ چرا دست هاش بسته ست؟
بهزاد سرش را بلند کرد و باا دیدن من لبخند بی رمقی زد که صدای آشنایی را شنیدم.
_ قانون قانونه مهرداد؛ فقط دست هاش بسته ست کسی بهش صدمه نمی زنه.
به عقب برگشتم و با دیدم اشکان یکی از ابروهایم را بالا انداختم. از ون بیرون آمد و لبخند ملایمی زد و دستش را جلو آورد.
_از بین این همه آدم، چرا تو اومدی؟
_دستور از بالا رسیده این دستبند فرمالیته ست، مگه اینکه بخواد مارو بپیچونه.
جلو رفتم و ضربه ای به شانه اش زدم و زیر گوشش گفتم:
_ می دونی که اگه بخواد با همون دست های بسته، نصفتون رو حریفه.
توی گلو خندید.
به خاطر همینه که یکی در حد خودت رو فرستادند تا اسکورتش کنه.
از هم فاصله گرفتیم و به سمت بهزاد رفتم. بدون اینکه به سمت اشکتن برگردم بلند گفتم:
_ می خوام باهاش حرف بزنم.
بلافاصله هر دو نگهبان کنار کشیدند. نگاهی به چشم های براقش انداختم و بی اختیار به آغوشش کشیدم. دست هاییش دست بند شده بود و نمی توانست متقابلا دست هایش را دور بدنم حلقه کند.
ضربه ای به پشت زدم.
_موندگار نیستی داداش.
_می ترسم داداش.
پلک هایم را روی هم فشردم. بعد از این همه اتفاق شنیدن این کلمه از زبان او خیلی سخت بود.
شانه سالمش را با دست فشردم.
_ وقتی می گم موندگار نیستی بگو چشم، بچه من عمو می خواد.
چشم هایم را باز کردم که نگاهم به آن چهار نفر افتاد که خیره به ما ایستاده بودند. پدرم احتمالا حتی بغلش نکرده بود، عادت به این کارها نداشت، از جانش برایمان می گذشت اما نمی توانست محبت کند!
بوسه ای روی شانه اش زدم و عقب کشیدم. چهره اش اگه محکم بود اما عنبیه های سبز رنگش کمی می لرزید. نگاهی به دست مجروحش انداختم.
_ مشکلی نداره که باندش رو باز کردی؟
_نه خوبم.
چند ثانیه بهم زل زدیم. او بر می گشت؛ حتی اگر مجبور بودم اجداد قاضی را جلوی چشم هایش ردیف کنم تا به نفعش رای بدهد، حتما این کار را می کردم. نمی گذاشتم آن همه خونی که برای نفس کشیدن این مرد ریخته شده هدر برود.
صدای اشکان خیلی جدی بود
_ مهرداد جان، اگه حرفی نداری که ما بریم؟
کنار کشیدم و سر تکان دادم. آن دو نفر بهزاد را سوار ون کردند. تا لحظه ای که در بسته شد حتی نگاهی به من نینداخت و سرش پایین بود. عذابش را درک می کردم. او خودش را برای همه چیز مقصر می دانست. نگرانش بودم، عذاب وجدانش از یک طرف و تنهایی انفرادی از طرف دیگر جفتشان برای دیوانه شدن یک مرد کافی بود.
ماشین از حیاط خارج شد و من همچنان به جای قبلیشان زل زده بودم. صداهایی را شنیدم. انگار که پریناز و پریسا قصد رفتن کردند؛ حتی فکر کنم وقتی که خواستند برود از من هم خداحافظی کردند و حواب دادم اما تمام مدت فقط ذهنم مشغول شرایط بهزاد بود. زندان چطور می گذشت؟ او هنوز مریض بود، کسی صدمه ای به او نمی زد؟ مراقب بودند؟
نمی دانم چرا اما نسبت به بهزاد هم برادر بودم هم پدر، فکر کنم این حسی ست که همه برادر های بزرگتر نسبت به خواهر و برادرهایشان دارند، برادر بزرگتر بودن سخت است.
با قرار گرفتن دستی روی شانه ام، سریع به عقب برگشتم که با مها روبه رو شدم. متعحب و توام با اخم نگاهش کردم.
_تو اینجا چی کار می کنی؟
لبخند روی لب هایش ماسید.
_ کجا باید باشم؟
romangram.com | @romangram_com