#تئوری_یک_قاتل_پارت_190

صورتش را جلو تر آورد و لب هایش را پایین گوشم کشید که وجودم لرزید. از کی این قدر جرئت پیدا کرده بود که با یک پسر این طور به نبرد برخیزد؟

_لحظه ای که بهت خیانت کنم، دقیقا لحظه مرگته چون انگار قلبت رو با دست های خودم از سینه ات بیرون کشیدم؛ نه کاری از دستت برمیاد و نه اجازه می دی کسی بهم آسیبی بزنه.

لب های را روی استخوان فک پایینم کشید و تا زیر چانه ام ادامه داد. بدنم خیلی سریع گرم و شد و ضربان قلبم کمی از حالت عادی تند تر شد.

حرکت لب هایش زیر چانه ام متوقف شد و مستقیم به چشم هایم زل زد. لبخندی دندان نمایی زد و سرش را بالا آورد، طوری که بین لب هایمان یک انگشت فاصله ماند.

_حالا بازم جرئت می کنی من رو به کس دیگه ای پاس بدی؟

علی رغم ضربان تند قلبم آرام نشسته بودم. لبخند مکش مرگ مایی زدم و زمزمه وار گفتم:

_ شاید اگه فقط من بهت علاقه داشتم، نقشه ات درست پیش می رفت!

با گیجی نگاهم کرد که سرم را جلو بردم و بوسه ای روی گردنش زدم، تندی نبضش را به خوبی روی لب هایم احساس می کردم. لب هایم را از روی پوستش بلند نکردمو در عوض با لحنی که شدت بی خیالیم در آن مشخص باشد گفتم:

_دفعه بعد که خواستی تهدیدم کنی این قدر جلو نیا، نذار بفهمم قلبت داره از سینه ات می زنه بیرون.

سرم را عقب کشیدم و مستقیم نگاهش کردم.

_ یکی رو تهدید کن که دست خودت زیر ساطورش نباشه.

_خیلی عوضی هستی!

لب گزیدم و خندیدم.

_ من زن بی ادب نمی خوام عزیزم.

با انزجار و خشم نگاهم کردم که در سالن باز شد. اول فکر کردم یکی از آن دو نفر است اما همین که صدای صاف کردن گلو بلند شد، پریناز سریع خودش را عقب کشیدم و کنار رفت. پدرم دم در ایستاده بود و عادل پشت سرش.

پریناز تا چشمش به آن ها افتاد مثل لبو قرمز شد و دنبال راه فراری گشت. نزدیک ببود از خنده منفجر شوم.

لبخندی به پدرم زدم.

_بفرمایید تو، خونه خودتونه.

هر دو نفرشان داخل آمدند، نگاه پدرم بین ما دو نفر رد و بدل می شد و عادل لبخند محوی روی لب هایش بود.

_فکر می کردم الان خوابیده باشی!

_فهمیدم به جای خوابیدن کار های بهتری هم می شه انجام داد.

نگاهم برای لحظه ای با پریناز تلاقی کرد که دیدم دارد از شدت خشم منفجر می شود و با چشم خط و نشان می کشد. پدرم همان طور که سعی می کرد سرخوشی لحنش را نشان ندهد گفت:

_ بقیه کجان؟ مهرداد هنوز نیومده؟

پریناز سریع به سمت آشپزخانه رفت و امیرعلی روی مبل نشست و پا روی پا انداخت.

_هنوز نه، خانم ها رفتند توی حیاط.

امیرعلی سر تکان داد و با تعجب پرسید:

_چرا؟

همین که دهان باز کردم، صدای پریناز بلند شد:

_ پریسا عادت نداره یه جا بند بشه؛ خسته شده بود.

سینی حاوی لیوان های آب پرتغال را روی میز جلوی مبل ها گذاشت و لیوان مرا برداشت و خم شد تا به دستم بدهد.

_یک کلمه حرف بزنی من می دونم و تو!

_تهدیدم نکن که بهشون می گم داشتی به یه مرد ویلچری تجاوز می کردی.

لب هایش را روی هم فرد و ولیوان را تقریبا پرت کرد که خیلی سریع گرفتمش، روی مبل روبروی امیرعلی نشست.

امیرعلی که هنوز درگیر مسائل ما بود گفت:

_شما هر وقت بخواید می تونید برید، از کمک هاتون واقعا ممنونم.

_اگه اجازه بدید تا زمانی که بهزاد اینجاست می مونیم.

امیرعلی کمی از شربتش نوشید و گفت:

_ بهزاد امروز از اینجا می ره.





لیوان را بالا آورده بودم تا بنوشم که با این حرف امیرعلی خشک شدم. ناخودآگاه نگاهی با پریناز رد و بدل کردم. بر خلاف چند لحظه قبل، چشم هایش پر از نگرانی بود.

_البته اگه حس می کنی هنوز حالت خوب نیست می تونم بازم برات وقت بگیرم.

نفس عمیقی کشیدم و سر تکان دادم.

_بالاخره که باید برم؛ حالم خوبه.

موشکافانه نگاهم کرد.

_من تضمین دارم که آسیبی بهت نرسه؛ هرچند که می برنت یه زندان مخصوص اما، توی بند نمیری یه سلول انفرادی.

سر تکان دادم برایم تازگی نداشت. اینجا هنوز کسی نمی دانست اما، من قبلا هم در انفرادی بوده ام.

پریناز مضطرب گفت:

_ زندان کجاست؟

امیرعلی بی تفاوت جواب داد:

_چند تا هست، مکانشون رو می دونم اما، نمی تونم بگم کجاست. تو قبلا توی یکی از اون ها بگی بهزاد.

با تعجب نگاهش کردم که لبخند محوی زد.


romangram.com | @romangram_com