#تئوری_یک_قاتل_پارت_189
الان دیگر در شرایط عادی بودیم، نه نگران مردن بودیم و نه قرار بود بلایی سرمان بیاید؛ پس می شد برای اولین بار در مورد خودمان جدی صحبت کنیم.
خونسرد نگاهش کردم.
_ تو می خواستی حرف بزنیم.
پا روی پا انداخت و یکی از ابروهایش را بالا برد.
_ یادته که توی کشتی چه اتفاقی افتاد؟
_توی اون کشتی چه اتفاقی افتاد؟
از بی تفاوتی صدایم لجش گرفت. باید یک جوری حرف حسابش را می فهمیدم تا عین آدم بالاخره حرفم را بزنم یا نه؟!
لب گزید.
_ اون شب روی عرشه رو می گم.
با تفکری تصنعی نگاهش کردم.
_ اون روی عرشه، کدوم شب؟ آها اینکه بوسیدمت رو می گی خب؟ مشکل چیه؟
یک دفعه از جا پرید و خودش را روی صندلی جلو کشید. صدایش را بالا برد و خشمگین گفت:
_ مشکل اینه که تو دختری رو بوسیدی که باهات هیچ نسبتی نداره!
با دقت نگاهش کردم؛ از همین حالا می دانستم این بحث به سمت و سوی خوبی نمی رود برای همین سعی کردم همه چیز را خاتمه بدهم.
شانه بالا انداختم و قانع کننده گفتم
_ به هر حال مهم نیست! من و تو دیر یا زود ازدواج می کنیم من خستم، می رم بخوابم.
همین که خواستم دستم را تکان بدهم گفت:
_کی گفته من و تو ازدواج می کنیم؟
به نظر نمی شد از این بحق اجتناب کردم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لحنم ملایم باشد.
_من ازت درخواست کردم، تو هم قبول کردی!
لبخند حرص در آوری زد.
_ منم کاملا مطمئنم که نه تو درخواست کردی و نه من قبول کردم!
دسته ویلچر را در دستم فشردم و با چشم هایم برایش خط و نشان کشیدم. قرار بود این طور پیش برویم؟ هر طور که مایلی خانم.
_گوش کن پریناز، من بهت گفتم مال من باش و تو ...
_منم گفتم نمی تونم.
وقفه کوتاهی ایجاد شد. با اخم نگاهش کردم که دوباره به پشتی مبل تکیه زد؛ به نظر خیالش راحت شده بود.
_من گفتم نمی تونم، در ضمن حرفی که تو زدی نه تنها توی این کشور بلکه هیچ جای دنیا درخواست ازدواج محسوب نمی شه! فکر کنم مردی با تحصیلات تو این رو خوب بفهمه.
با تعجب نگاهش کردم و زدم زیر خنده سرم را با تاسف تکان دادم. ببین برای سوء برداشت خودش چطور مرا مچل کرده است، گاهی اوقات از خودم می پرسم من به چه چیز این دختر علاقه دارم؟!
جدی نگاهش کردم.
_بذار یه بار برای همیشه روشنت کنم؛ من تو رو می خوام یعنی تو مال منی چه امروز، چه یک ماه بعد، چه ده سال دیگه تو مال منی هیچ کس هم نمی تونه تغییرش بده حتی خودت!
پوزخندی زد و بلند شد. دست هایش هنوز مشت شده بودند و می دانستم از این مالکیت من زیادی عصبی شده.
_جدا؟ اما سه هفته پیش که داشتی حقوق مالکیتت رو واگذار می کردی آقا حالا نظر حضرت عالی عوض شده؟
چهره اش وقتی این جملات را می گفت به سرخی می گرایید، دلم می خواست به این حرص خوردنش بخندم اما می دانستم که زنده ام نمی گذارد.
_اون مال وقتی بود که نمی دونستم زنده می مونم یا نه!
قدمی جلو آمد و دست به کمر شد. یک لحظه نگاهم به کمر چین خورده تونیک مشکیش افتاد که به خوبی قوس بدنش را نشان داده بود. دختر سرتق جذاب من!
چشم هایش را ریز کرد.
_ مثلا الان می دونی زنده می مونی یا نه؟ امروز و فرداست که بیان بازداشتت کنند؛ از کجا معلوم قاضی رای به اعدامت نده؟
وقتی این جملات را می گفت، قدم به قدم نزدیک شد تا روی سرم رسید.
سرم را بلند کردم و لبخند ملایمی زدم.
_ فکر کنم قرار بود تو شهادت بدی!
خم شد و دست هایش را روی دسته های ویلچر گذاشت. نگاهش را به نگاهم دوخت و زمزمه وار گفت:
_ اگه شهادت ندم؟
برای لحظه ای دلم لرزید، به حدی جمله اش را جدی گفته بود که استرس تموم وجودم را گرفت. تمام این مدت فقط به امید او و خانواده ام زنده مانده بودم؛ خانواده ام تقریبا نابود شده بود و اگر او را هم از دست می دادم؟
نمی دانم چه چیزی را در چشمانم دید که لبخندی گوشه لب های صورتیش نشست.
با اخم نگاهش کردم و قاطعانه گفتم:
_ هجده سال، نصف مافیا و خلافکار های این کشور زور زدند و نتونستند من رو بکشند پنجاه سال دیگه هم که بگذره بالاخره من تو رو یه جوری به دستت میارم، حالا تر چقدر که می خوای تلاش کن.
لبخندش بزرگ شد و نگاهش روی اجزای صورتش چرخید. وقتی به حرف آمد، صدایش به حدی بدجنس بود که نمی دانستم این خود پریناز است یا نه.
_خیلی مطمئنی نامدار حالا بذار منم روشنت کنم اگه من بیام توی اون دادگاه و علیه ات شهادت بدم، انگار که با دست های خودم کشتمت.
romangram.com | @romangram_com