#تئوری_یک_قاتل_پارت_188
اما برای من تازه شروع شده بود، چون گناهکار ترین فرد زنده تمام این ماجرا، من بودم.
_چیزی شده؟
نیم نگاهی به مها که پشت سرم ایستاده بود انداختم و کوتاه گفتم:
_ نه.
نمی خواستم با کسی حرف بزنم، نه به این دلیل که آن ها را مقصر می دانستیم، نه روی نگاه کردن به آن ها را نداشتم تمام افرادی که اطرافم را می گرفتند، به نوعی از من ضربه خورده بودند.
_ناهار هنوز آماده نشده، می خوای یه چیزی بیارم که بخوری؟
_نه.
فشار دستش را روی شانه سالمم احساس کردم. یک دستم با باند سه گوش آبی به گردنم بسته شده بود و تا چند هفته دیگر نمی توانستم آن را حرکت بدهم. خوشبختانه گلوله استخوانم را سوراخ نگرده بود اما، آسیبش جدی بود.
_می دونی همه ما چقدر نگرانتیم؟
لب گزیدم و پلک هایم را روی هم فشردم. دیگر نمی دانستم چطور رفتار کنم تا دست از سرم بردارند، من لایق محبت هیچ کدامشان نبودم!
انگشتم را روی دکمه گذاشتم که دست مها روی دستم قرار گرفت و متوقفم کرد. به ناچار نگاهش کردم؛ چهره اش گرفته بود.
_تا کی می خوای این طوری باشی؟ تا کی می خوای توی خودت بریزی؟
مستقیم به چشم هایش زل زدم و جدی گفتم:
_من حالم خوبه.
عصبی خندید.
_ خب نباید باشه بهزاد تو مادرت رو از دست دادی، تا پای مرگ رفتی، اما، اما انگار اصلا ناراحت نیستی!
پوزخندی زدم.
_من خسته تر اینم که ناراحت باشم.
دستش را پس زدم و خواستم حرکت کنم اما در عوض به سمتش برگشتم.
_ رابطه تو و مهرداد خوبه؟ مشکلی که ندارید؟
یکی از ابروهایش را بالا انداخت و دست به سینه شد.
_برات اهمیتی داره؟
از اینکه بالاخره با کسی غیر از یلدا حرف می زدم، تعجب کرده بود و از طرفی می خواست بحث را ادامه دهد.
_حتما مهمه که می پرسم مشکلی دارید؟
قدمی به سمتم برداشت و نگاهش را از من دزدید.
_یه صیغه نامه داریم که نشون می ده هنوز زن و شوهریم.
این یعنی واقعا زن و شوهر نبودند! حدس می زدم مهرداد این سادگی ها با او کنار نیاید، هر چند که عاشقش بود اما اتفاقی که ده سال قبل افتاد، چیزی نبود که به راحتی فراموش شود.
مستقیم نگاهش کردم.
_ می خوای من باهاش حرف بزنم؟
مها سرش را بلند کرد و لبخند زد.
_ بعد از چند روز سکوت، این اولین حرفیه که می خوای بهش بگی؟ اصلا چرا این کار رو برای من می کنی؟
پوزخندی زدم و با لحن سردی جواب دادم.
_به خاطر برادرمه نه تو من تو رو نمی شناسم، اما، می دونم اون با تو خوشبخت می شه این کار برای خودش بهتره.
مها خواست حرفی بزند که نگاهش به پشت سرم افتاد و سکوت کرد. همان طور که انتظار داشتم پریناز بود.
ویلچر را به عقب چرخاندم که دیدم با انزجار به من زل زده است.
_کلا عادت داری برای خوشبختی بقیه تصمیم بگیری؟
چشم هایم را در حدقه چرخاندم. پس بگو چرا اصلا به ملاقاتم نیامد و برحلاف بقیه حتی یک کلمه هم حرف نزد، تمام مدت از حرف هایی که قبل از رفتنم زدم دلگیر بود.
مهاو پریسا نگاهی به هم دیگر انداختند که پریسا گفت:
_ما می ریم توی حیاط.
نمی دانم چرا یک دفعه گفتم:
_ نه نه، لازم نیست برید.
مها ضربه نچندان ملایمی به شانه زخمیم زد که صورتم از درد جمع شد. صدایش را از کنار گوشم شنیدم.
_ به نفعته وقتی بر می گردیم پریناز حالش خوب باشه؛ وگرنه خدمتت می رسم.
صدای بسته شدن در، نشان داد که هر دو بیرون رفته اند. پریناز همچنان به من خیره بود و من کلافه منتظر اینکه حرفی بزند. نمی دانم چرا اما، حرف ها و اتفاقاتی که توی کشتی افتاده بود الان خیلی شرم آور به نظر می رسید. فکر کن که با دختری برقصی، به او بگویی که چقدر دوستش داری، جلوی یه دست نظامی لب هایش را ببوسی و بعد بگویی هری برو با یکی دیگر ازدواج کن.
بی توجه به من روی یکی از مبل های روبروی تلویزیون نشست. صندلی را حرکت دادم و با فاصله و دقیقا پشت به تلویزیون متوقف شدم.
به چشم های قهوه ایش زل زدم. بر خلاف همیشه این بار عصبانی بود این را می توانستی از حالت لب های لب شده اش و حتی دست های مشت شده اش بفهمی.
با تمسخر گفت:
_نمی خوای چیزی بگی؟
romangram.com | @romangram_com