#تئوری_یک_قاتل_پارت_187

_امروز یه ماشین اسکورت میاد دنبال بهزاد.

سر تکان دادم و به حرکات کودکانه یلدا نگاه کردم. با صدای گرفته ای گفتم:

_ اون هنوز کاملا خوب نشده، نمی تونند بفرستنش توی بند عادی.

_ خودم همین رو گفتم؛ خودت می دونی که می ره زندان ویژه، تا زمانی که حالش کاملا خوب بشه مراقبت پزشکی داره.

_اما نباید توی بند بفرستنش زنده اش نمی ذارن.





امیرعلی با سر تایید کرد و ایستاد. من هم ایستادم و به چشم های خسته اش نگاه کردم، نگرانی در نگاهش موج می زد.

مردد پرسیدم:

_چیز دیگه ای هم هست؟

_نگران وضع روحیشم دو هفته بیهوش بود، بعدم که بیدار شد بهش گفتیم لنج منفجر شده و مادرت مرده.

لب گزید و با درد ادامه داد:

_ توی اون قبر حتی یه جسد هم نیست از اون لنج فقط چوب سوخته مونده.

با دقت نگاهش کردم. این حجم از اضطراب برای مردی به سن او اصلا خوب نبود، با این حال راهی برای کناره گیری از قضایا وجود نداشت. بهزاد بالاخره بازداشت می شد و کاری از دست ما بر نمی آمد.

دستم را با اکراه روی شانه اش گذاشتم و فشردم.

_بهزاد قوی تر از چیزیه که ما فکر می کنیم؛ فقط باید بهش زمان بدیم تا کنار بیاد.

امیرعلی با سر تایید کرد. در مورد بهزاد واقعا کاری از دستمان بر نمی آمد؛ خوبی اینکه یک روان شناس و یک پزشک را همراهت داشته باشی این است که می دانی چه وقت باید از یک نفر جدا شوی و چه وقت کنارش باشی در حال حاضر فقط می توانستیم از دور مراقبش باشیم.

_باید روی رفتارت با یلدا کار کنی، اون هنوز ازت می ترسه.

باا اکراه به دخترم نگاه کردم که کمی دور تر داشت اسم روی قبر ها را می خواند.

_من نمی دونم، واقعا تجربه پدر بودن ندارم حتی آماده نبودم که پدر بشم!

بعد از هفته ها بالاخره امیرعلی لبخند زد.

_ اکثر مرد ها همین طوری هستند راستش منم آماده نبودم.

_حداقل شما با یه نوزاد رو به رو شدی نه اینکه بعد از ده سال یه بچه نه ساله رو تحویلت بدن و بگن بفرما، اینم بچه ات!

نگاهی بینمان رد و بدل شد و هر دو خندیدیم. یلدا با شنیدن صدای ما برگشت و با تعجب نگاهمان کرد که امیرعلی به او اشاره کرد

_بیا دخترم، باید برگردیم.

یلدا سریع به سمتمان آمد و دست امیرعلی را گرفت، اما امیرعلی دستش را رها کرد و موهایش را نوازش کرد.

_ تو با پدرت برمی گردی.

سر تکان دادم و تایید کردم اما، یک دفعه به خودم آمدم و با تعجب نگاهش کردم که نیشخندی زد.

_اما ماشین نیاوردم.

_خب ماشین بگیر! نکنه پول نداری؟

به تته پته افتادم.

_ نه، یعنی آره اما من که نمی تونم با این بچه تنها باشم.

به آنی چهره پدرم در هم رفت و عصبی شد.

_این بچه؟ این بچه دختر خودته تو پدرشی، مسئولیتش با توئه.

شاکی نگاهش کردم. مگر همین الان نگفتم که آماده نیستم؟ مگر متوجه نبود؟ ای بابا.

جمله بعدی یلدا قلبم را به آتش کشید.

_به خدا اذیتت نمی کنم.

نگاه امیرعلی بین ما رد و بدل شد و انزجار به من زل زد، طوری که اکر یک لحظه تردید می کردم حتما سیلی محکمی روی صورتم می خوابند.

دست یلدا را گرفتم و با اخم گفتم:

_با هم می ریم، فعلا.

امیرعلی لبخند مسخره ای زد و از ما دور شد. من ماندم و فرزندی که نمی دانستم چطور باید با او ارتباط برقرار کنم.





بهزاد

با بی حوصلگی مشغول نگاه کردن برنامه تلویزیون بودم. مثل تمام این مدت تنها بودم و کسی وارد نشیمن نمی شد. سر و صدای صحبت کردن دختر ها از آشپزخانه به گوش می رسید. دیگر متوجه شده بودند که نباید به من نزدیک شوند.

تلویزیون را خاموش کردم و ویلچر را حرکت دادم. عذاب آور ترین اتفاق این روز ها نشستن روی این صندلی مسخره بود، خداروشکر مهرداد خودش فهمیده بود که برایم ویلچر برقی گرفته بود، در غیر این صورت ترجیج می دادم تمام مدت روی تخت بنشینم.

پشت یکی از پنجره های بزرگ نشیمن رفتم و به آسمان گرفته زل زدم.

هفته پیش را خیلی خوب به یاد داشتم. وقتی توی بیمارستان به هوش آمدم، تقریبا حس کردم خواب می بینم. از نظر خودم محال بود که زنده بمانم اما، نفس می کشیدم! خیلی زود فهمیدم که دو هفته بیهوش بودم و به خاطر شدت زخم هایم باید یک هفته دیگر هم در بیمارستان بمانم.

خدا می داند که آن ساعت ها چقدر ملال آور بود همه می آمدند و می رفتند، سعی می کردند بگویند همه چیز گل و بلبل است اما این طور نبود.

نفس عمیقی کشیدم و پنجره را باز کردم.

خیلی طول نکشید که فهمیدم چه اتفاقی افتاده است؛ لنج منفجر شده بود و علاوه بر تمام نیروهای امدادی که آنجا بودند، سیاوش و ناریه هم مرده بودند. بعضی از قایق های امدادی واژگون شده بود، اما در زمان انفجار ما به حدی دور شده بودیم که موج انفجار خیلی بر قایق اثر نگذاشت.

تمام مدتی که بیمارستان بودم، روزنامه های مربوط به بعد از انفجار را می خواندم. باند اژدهای سرخ، کاملا از بین رفته بود و تعداد زیادی از کله گنده هایی که برای معامله آمده بودند بازداشت شدند؛ تمام جنس ها توقف شده بود و به نظر می رسید که همه چیز تمام شده است.


romangram.com | @romangram_com