#تئوری_یک_قاتل_پارت_186
_ لنج منفجر شده.
پایان فصل هشت
مهرداد
با احتیاط از بین قبرها رد می شدم. سکوت قبرستان مثل همیشه با صدای کلاغ ها شکسته می شد. بر خلاف چند روز گرمی که پشت سر گذاشته بودیم، امروز هوا ابری بود و نسیم ملایمی می وزید که موهایش را به هم می ریخت.
از همین جا هم می توانستم سنگ براق و سیاه رنگی را ببینم که حروف اسمش روی آن ها کنده شده بود. با هر قدم که بر می داشتم، بیشتر خاطره آن روز برایم تکرار می شد. سه هفته گذشته بود؛ سه هفته ای که به اندازه سه سال سخت بود.
من با غم از دست دادن عزیزانم آشنا بودم، اما این اواخر دیگر برایم قابل تحمل نبود هر کس بالاخره یک وقتی از پا در می آید، همان طور که پدرم روز خاکسپاری از پا در آمد، که اگر من کنارش نبودم، قطعا سقوط می کرد.
چند قدم باقی مانده تا قبر را آرام تر برداشتم، صورتش جلوی چشم هایم شکل گرفته بود دیدن چهره کسی که دیگر نفس نمی کشید به اندازه کافی سخت بود، چه برسد به اینکه بارها و بارها برایت تکرار شود.
کنار قبر ایستادم. روی سنگ سیاه کمی خاک نشسته بود. یعنی به همین زودی؟ من حتی نتوانستم برای آخرین بار او را ببینم!
نفس عمیقی کشیدم و چند بار پشت سر هم پلک زدم، تازگی ها اختیار اشک هایم دست خودم نبود.
سیاوش بالاخره زهر خودش را ریخت؛ او می خواست این خانواده را عذا دار کند و موفق شد خیلی خوب هم موفق شد. لب گزیدم و چند بار پشت سر هم نفس گرفتم؛ این روزها این قدر همه ضعیف بودند که طبق معمول مسئولیت همه چیز روی دوش من افتاده بود منی که خودم عذا دار بودم!
در شیشه گلاب را باز کردم و زانوهایم را به سختی خم کردم و گلاب را روی قبر ریختم و با دست پخش کردم اما یک لحظه دستم متوقف شد و فقط به اسمش زل زدم، اسمی که هنوز زود بود تا روی سنگ قبر برود.
به محض اینکه موبایلم لرزید، جواب دادم:
_ بله؟
صدای گرفته پدرم را شنیدم.
_ما داریم میایم.
_من رسیدم ولی گل نگرفتم، خودتون بخرید.
تماس قطع شد. در تمام این سه هفته مکالمه هایمان در همین حد بود! به حدی خسته شده بودیم که قبول نداشتیم همه چیز تمام شده، که باید به زندگی برگردیم هیچ ک نمی خواست قبول کند که راهی برای برگرداندن مرده ها از مرگ وجود ندارد.
فاتحه ای رو قبر خواندم و همان جا ایستادم و به سنگ براقی خیره شدم که تصویر خودم را در آن می دیدم. نمی دانم چند دقیقه در همان حالت اغما بودم که بالاخره صدایشان را از دور شنیدم. با تردید به سمت عقب برگشتم. حتی تصور چنین منظره ای برایم دردناک بود چند بار دیگر باید این خانواده عزادار می شد تا دنیا قبول کند که دیگر توانش را نداریم؟!
آن ها را دیدم؛ همان طور که انتظار داشتم همان قدر شکسته و همان قدر زخمی!
پدرم جلو تر از همه آن ها می آمد و مثل بقیه شان مشکی پوش بود. پشت سر او، پریناز و پریسا، دست های یک دیگر را گرفته بودند و عین کسی که در خواب راه می رفت به این سمت می آمدند. کنار آن دو نفر، مها دست یلدا را گرفته بود و دخترک کنجکاوم را دنبال خودش می آورد. عقب تر از همه آن ها دور مرد همراه یک دیگر دیده می شدند که فقط یکی از آن ها راه می رفت.
گابریل در حالی که وانمود می کرد کاری با ویلچر ندارد، از پشت هوای مرد دیگر را داشت. در اصل مرد ویلچر نشی خودش نمی خواست کسی هوایش را داشته باشد، خودش با کسی حرفی نمی زد و به ندرت غذا می خورد.
_سلام.
امیرعلی با سر جوابم را داد و همان طور که خیره به سنگ قبر نگاه می کرد، گل های رز سرخ کاغذ پیچ را روی قبر گذاشت. پریناز و پریسا هر دو جوابم را دادند و کنار پدرم ایستادند.
گابریل و بهزاد که کمی عقب تر بودند، با همان ریتم قبلی به این سمت آمدند و هیچ عجله ای نشان ندادند.
_سلام.
برای گابریل سر تکان دادم و دست دادیم.
همه نشستند و فاتحه دادند؛ کسی حرفی نمی زد نه برای عزاداری و نه برای عوض کردن جو. اطرافمان کم کم شلوغ تر می شد اما ما همچنان در سکوت نشسته بودیم؛ گه گاه وزش باد شاخه های کاج ها را به حرکت در می آورد و کلاغ های به نشانه اعتراض غار غار می کردند؛ در تمام این مدت نگاه من روی یک نفر ثابت مانده بود، بهزاد!
موهای مشکیش دیگر یک دست نبود، انگار که گرد سختی روزگاه علاقه خاصی داشت تا هرچه زودتر این مرد را پیر نشان بدهد مردی که هنوز مرد نشده بود.
بر خلاف همیشه، موهایش را مرتب شانه کرده بود؛ طوری که قسمت های سفیدش بیشتر از قبل مشخص می شد، با این حال صورتش جذبه خاصی پیدا کرده بود در تمام مدت این سه هفته، به ندرت حرف می زد. یا تایید می کرد یا فقط یک نه قاطعانه تحویلمان می داد، همین و بس.
به محض اینکه بقیه بلند شدند، من هم ایستادم. نگاهم را از بهزاد گرفتم و روبه پدرم گفتم:
_ بر می گردیم یا سر مزار امین و بقیه هم می ریم.
صدای پوزخند بهزاد به حدی بلند بود که همه مان را شوکه کرد. بدون اینکه حرفی بزند فقط نگاهی به ما انداخت و ویلچرش را به حرکت در آورد و دور شد.
نیم نگاهی به امیرعلی انداختم.
_ چیز بدی گفتم؟
گابریل ضربه ملایمی به شانه ام زد.
_ وقتی حالش خوب بود، از حرکاتش سر در نمی آوردیم چه برسه به الان!
برگشت و دنبال بهزاد رفت. امیرعلی رو به دختر ها کرد و گفت:
_ شما جلو تر برید، ما بعدا میایم.
هر سه نفرشان سر تکان دادند که یلدا گفت:
_می شه منم باهاتون بیام؟ اینا همه اش می خوان گریه کنند.
نمی دانم چه شد که با اخم نگاهش کردم. دخترک تا نگاه مرا دید، مانتوی مشکی مادرش را چنگ زد و پشتش پناه کرد. فشار دست امیرعلی را روی شانه ام احساس کردم و به سمتش برگشتم.
لبخندی زد.
_ اشکالی نداره، بیا عزیزم.
دستش را به سمت یلدا دراز کرد چشم های درشت دخترم روی من متمرکز شد که نگاهم را از او گرفتم. ترسی که در چشم هایش می دیدم برایم دردناک بود؛ من پدرش بودم اما هر جا که بهزاد را می دید به او می چسبید هه بهزاد هم فقط با یلدا حرف می زد.
دخترها سر تکان دادندو از ما جدا شدند. امیرعلی دست کوچک و تپل یلدا را گرفت و راه افتادیم. چند دقیقه در سکوت، هوا گرفته را استشمام کردیم و فقط راه رفتیم تا اینکه امیرعلی دست یلدا را رها کرد:
_تو جلو تر باش.
یلدا سر تکان داد و جلو تر دوید. وقتی که به اندازه کافی دور شد، امیرعلی نفسی گرفت.
romangram.com | @romangram_com