#تئوری_یک_قاتل_پارت_185
_ ناریه، بهزاد چطوره؟
ناریه تازه به خودش آمد.
_ زنده ست، زنده است!
یک دفعه بغضش ترکید و جیغ کشید.
چند ثانیه بعد اطرافشان پر از ماموران سیاه پوش شد. قایق های امداد می آمد تا آن ها را با خودش ببرد و با وجود اینکه بهزاد به شدت زخمی بود، نمی توانستند او را بدون اسکورت به ساحل بفرستند.
امیر علی بر حلاف میلش و در حالی که اصرار داشت زخم هایش اصلا مهم نیست، به همراه یلدا با اولین قایق به سمت ساحل رفتند.
در مسیری که می پیمودند، برای لحظه، چشم های مرد سالخوره به آسمان افتاد و همین که قرص ماه را دید حرف سیاوش را به یاد آورد. تمام این ماجرا سر یک تکبر بی جا و احمقانه بود تکبری که پدرش شروع کرد و او با دادن خون فرزندانش بالاخره به پایان رساند.
صدای یلدا او را به خودش آورد.
_ بهزاد می میره!
امیرعلی با خستگی نگاهش کرد. این بچه چقدر زجر کشیده بود.
_نه، اون مثل پدرته هفت تا جون داره.
یلدا خیره نگاهش کرد.
_عموم مرد، اونم می گفت هفت تا جون داره.
امیرعلی با ته مانده توان دخترک را به آغوش کشید و سرش را بوسید.
_ بهزاد هنوز توی این دنیا یه کارهایی داره.
همچنان به لنج نگاه می کردند. هر چقدر که دور تر می شدند، لنج کوچکتر به نظر می رسید و صدای موتور قایق باعث می شد هیاهوی آن طرف دریا بی ارزش تر شود.
_چقدر قایق!
با اشاره یلدا به قایق ها، امیرعلی نگاهی به قایق هایی که برخلاف جهت آن ها حرکت می کردند انداخت. قایق های امداد می رفتند تا همسر و پسرش را بیاورند.
پریناز
دست گابریل روی شانه ام قرار گرفت. دیگر برایم مهم نبود که چه بلایی سر همه می آید؛ فقط می خواستم بهزاد را زنده ببینم.
بدون اینکه اشک هایم را پاک کنم نگاهش کردم.
_کسی نیومده؟
در به در منتظر قایق هایی بودیم که باید به اسکله می رسیدند و بهزاد و بقیه را می آوردند.
_نه؛ لنج از ساحل خیلی دور شده. صبر داشته باش.
با کلافگی از روی نیمکت بلند شدم و فریاد زدم:
_ آسمون داره روشن می شه، پس کی می رسند؟!
گابریل دهان باز کرد تا جواب بدهد که صدای فریاد کسی بلند شد.
_ اینجا زخمی داریم، نیروی امدادی کجاست.
نگاهی بینمان رد و بدل شد و سریع به آن سمت دویدیم. قلبم داشت از سینه ام بیرون می جهید تا بهزاد را ببینم اما همین که امیرعلی را دیدم امیدم نا امید شد.
به کمک چند نفر از پرستاران از قایق بیرون آمد و همین که به سمت آمبولانس به راه افتاد جلویش دویدیم.
سریع مقابلش ایستادم و بریده بریده گفت:
_ بهزاد... بهزاد چی شد؟
لبخند نیم جانی زد.
_پیش مادرشه، اون ها با قایق های بعدی میان.
خواست حرکت کند که شانه اش را گرفتم. نگاهمان گره خورد.
_اول کدوم میاد؟ بهزاد یا مادرش؟
سرش را به طرفین تکان داد.
_ نمی دونم دختر، این همه صبر کردی یه کم دیگه هم روش فقط بدون اون هنوز زنده ست.
با بلند شدن صدای یک بچه، گابریل از ما جدا شد و به سمت یلدا رفت و او را در آغوش گرفت دوباره به امیرعلی نگاه کردم که این بار با سر حرفش را تایید کرد.
_صبر داشته باش.
_من نگران...
با شنیدن صدای مهیب، همه از جا پریدیم. طوری به سمت دریا برگشتم که مهره های گردنم صدا داد. نور زرد رنگ و دود، توام باهم از جایی دور به هوا بلند می شدند و آسمان سپیده دم را روشن می کردند.
هرج و مرجی در اسکله به وجود آمد. قبل از اینکه بتوانم حتی فکرش را بکنم صدای فریادی بلند شد و یک نفر بیسیم به دست به سمت ما دوید.
امیرعلی شتاب زده پرسید:
_ چی شده پسر؟
افسر سیاه پوش که ماسکش را بالا داده بود با چشم های گشاد شده به امیر علی نگاه کرد و جمله ای را گفت، که تلخ ترین و دردناک ترین جمله شد که در تمام عمرم شنیدم.
_نصف قایق های گارد ساحلی از بین رفته!
امیرعلی یک دفعه فریاد زد:
_ چرا؟
صدای گرفته گابریل از جایی نزدیک به گوشمان رسید.
romangram.com | @romangram_com