#تئوری_یک_قاتل_پارت_184
بلافاصله به سمت من برگشت و قبل از اینکه بفهمم چه می کند، صدای شلیک بلند شد. به ثانیه نکشید که درد شدیدی در زانویم پیچید و بی اختیار نالیدم. زانویم خم شد و پلک هایم را از درد روی هم فشردم. طوری لب گزیدم که شوری خون را زیر زبانم احساس کردم.
صداهای اطراف برایم محو شده بود. هر قطره خونی که از دست می دادم، تاییدی بر مرگم بود. چقدر دیگر دوام می آوردم؟ یک ربع؟ ده دقیقه؟ نه کمتر!
اصوات محوی می شنیدم. صداهای شلیک و فریاد. می ترسیدم که مبادا کسی از آن سه نفر آسیب دیده باشند؛ می ترسیدم که مبادا یک نفر دیگر را از دست داده باشم در این لحظات فقط می ترسیدم.
تصاویری جلوی چشم هایم شکل گرفتند، گذشته ام و هر چیزی که تا امروز گذشته بود؛ دیدن گذشته به اندازه کافی دردناک بود اما اینکه می دانستم چرا این تصاویر را می بینم سخت تر بود.
همیشه فکر می کردم مردن ساده است؛ در واقع ساده تر از زندگی. چیزی که اینجا اتفاق افتاد نشان داد که مرگ خیلی هم ساده نیست.
کرختی و بی حسی از پاهایم شروع شد و سرمایی، هزاران برابر هرچه که تا امروز تجربه کرده بودم بدنم را در بر گرفت. چهره هایی جلوی چشم هایم شکل می گرفت، افراد خانواده ام. خانواده ای که هیچ وقت کامل نشد. من از این دنیا چه می خواستم؟ به غیر از یک خانواده که هر کسی داشت و من نداشتم.
نفس کشیدن هر لحظه برایم سخت تر می شد. تا اینکه احساس کردم چیزی پوستم را سوزاند و در جای گرمی فرو رفتم.
بلافاصله صدای دلنشینی در گوشم پیچید، گرم و لذت بخش.
_بهزاد؟ پسرم؟ جواب بده!
پلک هایم به هم چسبیده بودند و سنگین تر از این بودند که بخواهم بازشان کنم. اطرافمان شلوغ بود، شلوغ تر از اینکه او بتواند زمزمه مرا بشنود.
_مادر...
شانه ام را چنگ زد که کل رگ و پی بدنم کشیده شد اما، فقط نالیدم. لای چشم هایم را باز کردم که قطرات اشک روی گونه ام ریخت و صورت یخ زده ام را سوزاند.
_جانم پسرم، جانم؟
تمام توانم را به صدایم دادم.
_ از اینجا برید.
دستان گرمش صورت زخمیم را قاب گرفتند.
_ می ریم عزیزم. فعلا همه درگیرند.
تازه متوجه صدای شلیک ها شدم. برای لحظه ای خیالم راحت شد. پس او نمرده بود، همان لحظه که سیاوش به آن مامور همراهم شلیک کرد و او به ظاهر داخل آب افتاد، فهمیدم که نقشه ای دارد. جلیقه ضد گلوله جواب داده بود.
صدای فریاد و ناله می آمد، آن ها دو نفر بودند و تعداد نفرات سیاوش بیشتر از پنج چطور دوام می آوردند؟
سعی کردم بلند شوم که مادرم مرا بیشتر به خودش چسباند و همان موقع صدای پره های هلی کوپتر را شنیدم. ناخودآگاه لبخندی روی لب هایم نشست که ناریه دوباره اسمم را صدا زد.
صدای مردی از بلند گو به گوش رسید:
_ لنج محاصره شده، خودتون رو تسلیم کنید.
سوم شخص
نوری که پروژکتور هلی کوپتر روی لنج انداخته بود، کل عرشه را روشن کرده بود. تمام افراد سیاوش، به دست امیرعلی و افسری که همراهشان بود از بین رفته بودند و امیرعلی در حالی که داشت سعی می کرد سر پا بایستد همچنان به سیاوش نشانه رفته بود.
سیاوش نگاهی به اطراف انداخت. دور تا دور لنج، ازدور و نزدیک، قایق های گارد ساحلی قرار داشتند و اطرافشان پر بود از مردان سیاه پوشی که آن ها را نشانه گرفته بودند. لیزر های قرمز روی پیراهن چهارخانه اش افتاده بود و تعدادشان زیاد بود.
نگاهی به اطراف انداخت، یلدا را ندید، احتمالا آن مرد او را با خودش برده بود. تنها کسی که می توانست از آن به عنوان گروگان استفاده کند، خواهرش بود که زیر تیرک نشسته و تن رنجور پسرش را درآغوش گرفته بود.
به محض اینکه اسلحه اش را بالا برد دوباره صدای مرد بلند شد.
_بهت اخطار می دم، فقط می تونی خودت رو تسلیم کنی؛ در غیر این صورت بهت شلیک می کنند.
سیاوش در حالی که نفس نفس می زد به امیرعلی نگاه کرد. عرق از سر و رویش می چکید و قلبش محکم می تپید. پوزخندی رو به مرد زخمی مقابلش زد.
_پس قراره این طوری تموم بشه؟ ها؟
امیرعلی فقط نگاهش کرد. دانه های درشت عرق، زیر آسمان تاریک و نور شدید پروژکتور برق می زد.
امیر علی فریاد زد:
_ تسلیم شو سیاوش. بذار تمومش کنیم.
سیاوش پوزخندی زد.
_ قرار بود با مرگ یکی از ما تموم بشه.
امیرعلی با خشم گفت:
_ اون مال خیلی وقت پیشه تمومش کن مرد، تا همین جا هم زیادی کشش دادیم.
سیاوش نگاهش کرد. در این لحظات صدای تپش های خودش را می شنید. نگاهش از گوشه چشم به ماه کامل روی سرشان افتاد و لبخندی زد.
_ همیشه دلم می خواست زیر نور ماه بمیرم.
امیرعلی فقط نگاهش کرد. سیاوش خودش می دانست که خشابش خالی شده و گلوله ای ندارد. با این حال نمی خواست شکست را بپذیرد.
_با مرگ من یا تو!
اسلحه خالی را بالا آورد و همین که که امیرعلی را نشانه گرفت، صدای شلیک بلند شد. در کسری از ثانیه بدنش لرزید و کف لنج افتاد. سینه اش پر از گلوله هایی شده بود که هر کدام از تک تیر انداز ها شلیک کرده بودند.
امیرعلی با حیرت نگاه کرد و به سمتش دوید. وقتی روی سرش رسید سیاوش نگاهش کرد و لب زد:
_می خواستم بالاخره فرصت کشتنت رو پیدا کرده باشم، ولی بازم تو بردی!
امیرعلی فقط نگاهش کرد و لحظه ای بعد، بدن برادر همسرش از حرکت ایستاد.
امیرعلی پلک هایش را روی هم فشرد و اسلحه ای که در دست داشت را بلند کرد و خشابش را بیرون کشید و همین که دید خالی است، آهی کشید.
_جفتمون باختیم.
نگاهی با ناریه رد و بدل کرد و همین که بهزاد را دید فریاد زد:
romangram.com | @romangram_com