#تئوری_یک_قاتل_پارت_183
به محض اینکه سرش را بلند کرد و مرا دید، چشم هایش گشاد شد و اسمم را زمزمه کرد. تا خواستم چیزی بگویم یک دفعه بلند شد و خواست به سیاوش حمله کند که یکی از افرادش او را از پشت گرفت.
ناریه با خشم جیغ کشید.
_عوضی بی همه چیز، چه بلایی سر پسرم آوردی؟ حیوون! بچه ام رو چی کار کردی؟ ها؟
سیاوش با خشم به سمتش رفت و سیلی محکمی به صورتش زد، طوری که کف عرشه پرت شد. از دیدن این صحنه خونم به جوش آمد اما، همچنان دست هایم بسته بود.
فریاد زدم:
_ ولش کن بی همه چیز!
سیاوش به سمتم برگشت و قهقهه زد:
_ چیه؟ مادر پسری خوب رُل بازی می کنید.
همان موقع دو نفر دیگر امیرعلی را با دست های ست های بسته و پاهای زنجیر شده بیرون آوردند. سیاوش خوب می دانست که امیرعلی حتی با دست های بسته هم او را حرف است.
_یادت رفته؟ یادت رفته که این زنیکه توی سیزده سالگی عین یه تیکه آشغال انداختت گوشه اون یتیم خونه؟ یادت رفته وقتی شب ها خودت رو خیس می کردی، نامدار؟ حالا اینجا به من دستور می دی بی شرف؟
با قندان کلاشینکفی که روی زمین افتاده بود، طوری به سرم زد که احساس کردم تیرک جا به جا شد. جلوی چشم هایم سیاه شد و صدای سوت در گوشم پیچید اما با ضربه ای که به شکمم خورد، احساس کردم بند وجودم پاره شد. مایع گرمی به گلویم هجوم آورد و به محض اینکه سرفه کردم، جلوی پاهایم خونی شد.
صدای جیغ ناریه در گوشم پیچید. لب گزیدم تا خودم از درد فریاد نزنم. به سختی سرم را بلند کردم و با ضعف به سیاوش نگاه کردم. لبخندی که زده بود به حدی چندش آور بود، که دلم می خواست بالا بیاورم.
به سمت آن ها برگشت و فاتحانه فریاد زد:
_ببین ارباب زاده ببین کجا گیرت انداختم دست هات بسته ست؛ زنت و پسرت توی دست من اسیرند، یادته اون شبی که پدرت خواهرم رو کشت؟ یادته خواهرم توی تب می سوخت؟ یادته که خون بالا می آورد؟
نفسی گرفت و با تمام وجود فریاد زد:
_ یادته یا یادت بیارم؟
امیرعلی فقط نگاهش کرد، این بزرگ ترین اشتباهش بود.
ضربه دوم که به شکمم خورد، تا کمر خم شدم و خون از دهانم بیرون ریخت. معده ام می سوخت و پوستم داشت یخ می زد. قطرات خون جلوی پایم ریخت و کف لنج را آلوده کرد. مادرم با تمام وجود جیغ کشید:
_ ولش کن بسه!
سیاوش بی توجه به زجه های خواهرش فریاد زد:
_ یادت اومد امیرعلی؟
_آره یادمه؛ بسه.
سیاوش نفس نفس زد. نسیمی که آب را جا به جا می کرد، به صورتم خورد و تنم را لرزاند. به حدی ضعیف بودم که اگر پاهایم بسته نبود، حتما سقوط می کردم. نگاهم روی چشم های نگران پدرم و اشک های مادرم چرخید، سعی کردم لبخند بزنم و بگویم که من خوبم؛ اما واقعا نبودم!
سیاوش با قدم های شمرده جلو رفت، حرکات ملایم لنج به هیچ عنوان بر قدم های استوار او تاثیری نداشت، اما بدجوری بد تهوع من دامن می زد! انگار شرایط دست به دست همه داده بود تا کارم یک سره شود.
_که یادته خوبه اینم یادته که خان بابات چی کار کرد؟
دردناک ترین چیزی که ممکن بود در آن شرایط ببینم، زانو زدن پدرم مقابل این پست فطرت بود.
امیرعلی سرش را بلند کرد و متقاعد کننده گفت:
_من همه اون شب رو یادمه سیاوش. من نمی خواستم که خواهرت طوریش بشه؛ دیدی که چقدر با پدرم حرف زدم اما، اون ...
با زانو محکم به صورتش کوبید. برای لحظه ای نفسم گرفت ناریه جیغ زد و امیرعلی به صورت، کف عرشه افتاد.
_عمو.
نگاهم به در اتاقک افتاد که دیدم، یلدا با دست های دستبند شده در اتاقک ایستاده است و صورت خیسش زیر نور ماه می درخشد.
_عزیزم می خوای به جشن ما ملحق بشی؟
یلدا با قدم های نا متعادل جلو آمد و هیچ کدام از نگهبان ها جلویش را نگرفت. نگاه سرگردانش روی من و امیرعلی چرخید و با وحشت سیاوش نگاه کرد.
_عمو، چی کار می کنی؟
سیاوش دستی به موهای دخترک کشید و آه مانند گفت:
_ انتقام می گیرم عزیزم. یه روزی این مرد فکر می کرد هر ظلمی که می کنه بی جواب می مونه اما، حالا تاوانش رو پسرش پس می ده.
گلنگدن را کشید و نوک اسلحه را به سمتم گرفت.
_خواهر من، دقیقا جلوی چشم هام مرد می خوام ببینی چه حسی داره.
ناریه جیغ کشید و گریا گفت:
_نه، تورو خدا نه، بهش شلیک نکن داداش، داداش اون بچه منم هست تورو خدا...
یکی از نگهبان ها سیلی محکمی به مادرم زد. لب گزیدم و سرم را پایین انداختم. ای کاش کار به اینجا نمی کشید، امیدم فقط به یک چیز بود.
باشنیدن صدای گرفته پدرم سرم را بلند کردم. صورتش خونی شده بود اما هنوز همان قدر قدرتمند بود.
_با کشتن بهزاد، خواهرت زنده نمی شه.
سیاوش با نفرت نگاهش کرد.
_ نه، اما، حداقل به قولم عمل می کنم.
امیرعلی یک دفعه کنترلش را از دست داد و فریاد زد:
_ به خواهرت قول دادی که خواهر زده اش رو بکشی؟ اینه انتقامت؟
_آره همینه.
romangram.com | @romangram_com