#تئوری_یک_قاتل_پارت_182





نگاه عمیقی بین زوج قدیمی رد و بدل شد. هر کدام در چشم دیگری چیزی را می دید که سال ها ندیده بود و انگار این درک تازه خوشایند بود.

نگاه یلدا بین آن دو نفر رد و بدل شد. واقعا متوجه حرف هایشان نمی شد. نسبت هر کدام با خودش را می دانست، چون سیاوش قبلا به او گفته بود اما اینکه چه می گویند را نمی فهمید.

_اگه می خواید من می تونم برم برم بیرون.

امیرعلی و ناریه تازه متوجه حضور یلدا شدند و به او نگاه کردند.

امیرعلی نگاهی به لباس پاره شده دخترک انداخت و لبخند زد.

_چرا بری بیرون عزیزم؟

چشم های درشت یلدا، درشت تر شد و سریع گفت:

_ عمو سیاوش گفت که شما باید تنها باشید، خلوت زن و شوهری.

به آنی چهره ناریه رنگ گرفت و امیرعلی لبخندی از ته دل زد. نیم نگاهی به ناریه انداخت.

_می بینی دخترش چقدر باهوشه.

ناریه همان طور که نگاهش را از او می دزدید سر تکان داد.

_خیلی هم شبیهشه!

هر دو نفر نگاه با محبتی به یلدای گیج شده انداختند که امیرعلی اضافه کرد:

_ در ضمن، به اون مرتیکه نگو عمو خداروشکر من پسری مثل اون نداشتم.

_بهزادم همین رو گفت!

امیرعلی یک دفعه هوشیار شد.

_مگه تو بهزاد رو دیدی؟

یلدا که از این تغییر تعجب کرده بود سر تکان داد.

_ آره، توی کشتی با هم بودیم. اون حالش خیلی خرابه؛ همش ازش خون می رفت من رو تنها گذاشت و گفت هر طور شده نجاتم می ده، اما یه آقایی من رو آورد اینجا.

بالافاصله آه از نهاد امیرعلی بر آمد و ناریه وحشت زده به یلدا زل زد.

ملتمس به شوهرش نگاه کرد.

_یعنی ممکنه بیاد؟ اگه بیاد سیاوش محاله زنده اش بذاره!

امیرعلی لب گزید و با خشم سر تکان داد.

_ اون پسره احمق تر از این حرف هاست، فقط خدا کنه گابریل یه جوری جلوش رو بگیره.

امیرعلی نمی دانست که گابریل خودش مقدمات حرکات بهزاد را فراهم کرده بود.

یلدا که از تمام این حرف ها وحشت زده بود سریع گفت:

_ یعنی سیاوش مارو می کشه؟

اینجا بود که ناریه دلش می خواست برادرش را با دست های خودش خفه کند، این بچه معصوم چه گناهی داشت؟ اصلا می دانست مرگ یعنی چه که باید با آن روبرو می شد؟!

_نه عزیزم اون با تو کاری نداره، نگران نباش.

یلدا به گریه افتاد.

_ یعنی شمارو می کشه من نمی خوام بمیرین؛ مامانم گفت وقتی برگردیم، شما پدر بزرگ و مادر بزرگم می شید؛ اگه شما بمیرید من از کجا پدر بزرگ پیدا کنم؟

اشک در چشم های ناریه جمع شد. چه جوابی داشت که بدهد؟ باید از یتیمی عمویش برایش می گفت تا بداند که به این خاندان روز خوش نیامده است.

صدای بم و محکم امیرعلی باعث شد که جلوی ریختن اشک هایش را بگیرد.





_مرگ و زندگی دست خداست، فعلا فقط باید صبر کنیم.

یلدا با گیجی او را نگاه کرد و سر تکان داد. او فقط یک خانواده می خواست، چیزی که تمام نامدار ها در حسرت داشتنش سوخته بودند!

سر و صدای بیرون اتاقک بحث را خاتمه داد. از دور صدای موتور قایق می آمد؛ یکی به آن ها نزدیک می شد. بلافاصله صدای فراد سیاوش و دو سه نفری که با او بودند بلند شد و قبل از اینکه هر کدام از ساکنین اتاقک بفهمند چه خبر شده، چند گلوله شلیک شد.

ناریه وحشت زده گفت:

_ یا خدا، بهزاد!

امیرعلی لب گزید و بار دیگر هر چه فحش می دانست بار سیاوش کرد. هر چند که مطمئن بود به بهزاد شلیک نکرده اند اما قطعا کسی هدف گلوله قرار گرفته بود، در دل دعا کرد که ای کاش گابریل عقل به خرج داده باشد و بهزاد را غل و زنجیر کرده باشد تا پایش به این لنج کذایی نرسد.

به محض اینکه در اتاقک باز شد و سیاوش داخل آمد، سراپا گوش شد.

سیاوش لبخند کریهی زد.

_ مژده بده ارباب، آقازاده ات اومده!

همان لحظه بود که روح از بدن ناریه پر کشید و امیرعلی قسم خورد که وقتی پایش به خشکی رسید، با دست های خودش گابریل را نابود کند.

سیاوش جلو رفت و زنجیر ناریه را باز کرد و بازویش را گرفت و دنبال خودش کشید. تا امیرعلی خواست اعتراضی کند، دو نفر از افراد سیاوش داخل آمدند و او را از صندلی باز کردند و با دست های بسته بیرون بردند. لحظه آخر نگاهش با یلدا گره خورد و چشمان اشکی این دختر بچه قلبش را به آتش کشید.

حتی اگر هر سه نفرشان می مردند، یلدا را نجات می داد.

بهزاد

به محض اینکه دو نفر از افرادش مرا به تیرک انتهای لنج بستند، سیاوش مادرم را از اتاقک بیرون آورد و کمی دور از تر من رویزمین انداخت.

دست هایش هایش بسته بود و صورتش خونی و زخمی؛ ای کاش دست هایم باز بود.


romangram.com | @romangram_com