#تئوری_یک_قاتل_پارت_181

_باید بشنوی تورو خدا گوش کن پریناز؛ هر چقدر بیشتر باهام کلنجار بری بیشتر ازم انرژی می گیری.

ساکت شد و ایستاد. این به این معنی نبود که جریان اشک هایش هم متوقف شود، نگاهش را به دریا دوخته بود و به نگاه نمی کرد.

نفس عمیقی کشیدم که کل بدنم درد گرفت:

_ می خوام ازدواج کنی، مهم نیست با کی اما من گابریل رو پیشنهاد می دم.

دوباره خودش را عقب کشید که به زور نگهش داشتم و دست هایم را دو طرف صورتش گذاشتم و مجبورش کردم نگاهم کند.

_ اون مرد خوبیه، مراقبته بهم قول بده پریناز که ازدواج می کنی.

_قول نمی دم. خیلی احمقی!

موهایش را از جلوی صورتش کنار زدم.

_باشه، من هرچی که تو بگی هستم ولی می خوام بهم قول بدی همه وصیت می کنند اینم وصیت منه. ازدواج می کنی، خب؟

جواب من شدت گرفتن ریزش قطرات اشک بود. یک نفر صدایم کرد و گفت قایق آماده است.

_قوله؟ با خیال راحت برم؟

پلک هایش را روی هم فشرد و سر تکان داد. لبخند نصف و نیمه ای زدم و سریع به آغوش کشیدمش. پشت پلک هایم می سوخت و می دانستم این بغض قرار است بترکد، باید زود تر می رفتم.

بوسه ای روی پیشانیش زدم و به محض اینکه اولین قطره اشک صورتم را سوزاند، خواستم عقب بکشم که او مرا نگه داشت. پاهایش را بلند کرد و لب هایش را دقیقا به گوشم چسباند. صدایش به حدی گرفته بود که می توانست مرا همان جا بکشد.

_ در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن.

گونه اش را بوسیدم و سریع خودم را عقب کشیدم.

لبخند زدم.

_ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود!

لب گزیدم و سرم را به تاسف تکان دادم، برای خودم، برای او و برای عشقی که فرجامی جز دوری نداشت.

خواست حرفی بزند که سریع فاصله گرفتم. دو قدم عقب آمدم و دستم را به علامت خداحافظی بالا بردم و قبل از ایمکه منتظر جوابی از طرف او باشم، با تمام توان به سمت جایی که فرمانده ایستاده بود دویدم.





سوم شخص

سکوت اتاقک با صدای حرکات آب دریا شکسته می شد.

دست های یلدا جایی نزدیک به در اتاقک زنجیر شده بود و دائما تقلا می کرد تا خودش را نجات دهد. ناریه از نیم ساعت له به یک نقطه در کف اتاقک خیره شده بود و امیرعلی به نظر خواب می رسید.

اما، بیدار بود چشم هایش را بسته بود و تمام سناریو هایی که به نظرش می رسید را بررسی می کرد اما، آخر همه شان فقط به یک چیز ختم می شد مرگ!

با باز شدن در اتاقک سیاوش داخل آمد و چون امواج روی لنج اثر می گذاشتند، یک دفعه سرش به چهار چوب در خورد و صدای بلندی ایجاد کرد.

امیرعلی یک دفعه چشم هایش را باز کرد. سیاوش در را پشت سرش بسته و وسط اتاقک ایستاد، نیم نگاهی به یلدا انداخت و گفت:

_چرا همه غمبرک زدید؟

ناریه به او پرید.

_ چی کار کنیم؟ پاشیم بندری برقصیم؟

سیاوش به حالت نمایشی احمقانه ای لب گزید و به یلدا اشاره کرد.

_ اع! آبجی؟ بچه نشسته ها، با داداشت درست صحبت کن.

ناریه فحش زشتی نثار سیاوش کرد که باعث تعجب امیرعلی شد. این زن در این سال ها خیلی تغییر کرده بود.

_تا کی اینجا علافیم؟

سیاوش و امیرعلی بهم نگاه کردند. ابروهای هر دو نفرشان در هم رفت و سیاوش قدمی به او نزدیک شد.

_ تا وقتی که بففهمم تکلیف پسرت چی شده؛ می دونستی که توی اون کشی بمب گذاشتم؟ اما، خب این وروجک نقشه ام را خراب کرد که البته از خجالتش در میام.

بالافاصله ناریه و امیرعلی نگاه نگرانی باهم رد و بدل کردند؛ هم به خاطر یلدا وکه هم به خاطر تمام افرادی که در آن کشتی بودند.

سیاوش به سمت در رفت و بادی به غبغب انداخت.

_جای شما بودم از این فرصت باقی مونده استفاده می کردم، اگه بچه مزاحمه تا ببرمش بیرون؟ بالاخره این آخرین باریه که خلوت زن و شوهری دارید.

امیرعلی بالافاصله بد و بیراه بار کرد و توجهی به حضور یلدا نداشت. وقتی دست هایت را از پشت بسته اند، پسرت را سلاخی می کنند و همسر کتک خورده ات را مقابلت گذاشته اند، فقط می توانی فحش بدهی حالا چه یک بچه در اتاق باشد یا نباشد!

سیاوش پوزخندی زد و گفت:

_ ببینم تا کی می تونی زبون درازی کنی خان زاده.

در را بهم کوبید و رفت. امیرعلی لب گزید، سرش داشت از درد منفجر می شد و دلش می خواست سیاوش را زیر مشت و لگد بگیرد. یک دفعه جمله ای در ذهنش شکل گرفت و بدون اینکه فکر کند گفت:

_ باید وقتی می تونستم، می کشتمش.

تا فهمید چه گفته سریع به ناریه نگاه کرد که دید لبخند تلخی بر لب دارد.

_ الان می گی؟ چرا همون موقع کاری نکردی؟

امیرعلی نفس عمیقی کشید. این زن چه می فهمید؟ او هیچ وقت نخواست عشق امیر را بپذیرد.

پلک هایش را روی هم فشرد و به سختی جواب داد:

_چون برادر تو بود!

صدای پوزخند ناریه قلبش را به درد آورد.

_ مگه من که زنت بودم برات اهمیتی داشتم، که به خاطر من برادرم رو نکشی؟

_همیشه مهم بودی، هیچ وقت نخواستی قبول کنی.


romangram.com | @romangram_com