#تئوری_یک_قاتل_پارت_180

_ پرونده خودت رو سنگین تر از این نکن جوون.

ابرویی بالا انداختم:

_ مگه حالت سنگین تری هم هست؟ مرد حسابی به محض اینکه پام به اون لنج برسه، اون مرد من رو می کشه من دارم خودم می رم به استقبال مرگم تو از چی من رو می ترسونی؟

چند ثانیه فقط به هم زل زدیم. چند نفر از افرادش که دور و بر ما بودند اسلحه هایشان را آماده گرفته بودند تا اگر مشکلی پیش آمد مداخله کنند. هیاهوی کشتی کمتر شده بود و می دانستم که داریم به آرامی به ساحل بر می گردیم.

_نمی شه تنها بری، تو الان خودت مجرمی.

این حرف ها را با لحنی زد که انگار فشار زیادی را تحنل می کرد و با این حال می دانست که چاره دیگری ندارد.

_هر کدوم از افرادت که باهام بیاد، ممکنه برنگرده.

گابریل سریع داوطلب شد.

_ من باهات میام.

فرمانده نگاهش کرد و خیلی قاطعانه گفت:

_نه ماموریت شما تا همین جا بود، از این جا به بعد کار نیروهای منه.





نگاهش بین افرادش جا به جا شد و به یکی اشاره کرد و رو به من گفت:

_ اگه به تو جلیقه بدم فایده نداره اما، افسرم رو مجهز می فرستم؛ مشکلی که نداری؟

_نه، ممنون فرمانده.

با اخم سر تکان داد و از ما دور شد. گابریل دهان باز کرد تا حرفی بزند که پریناز مانع شد.

_ می شه چند ثانیه مارو تنها بذاری؟

گابریل نگاهی به ما انداخت و بدون اینکه حرفی بزند رفت. پریناز مقابلم ایستاد. ماکسی ساده نقره ای رنگش خونی شده بود، اما قبلا دیده بودم که چقدر به تنش می آید. موهای بلوطی رنگش را مثل همیشه ساده درست کرده بود و آرایش ملایمی داشت.

نگاهی بینمان رد و بدل شد و هر به سمت گوشه عرشه رفتیم. وقت زیادی نداشتم اما نمی توانستم بدون شنیدن حرف هایش اینجا را ترک کنم.

_سراپا گوشم.

به امواج آرام دریا خیره شد.

_ من آماده نیستم که حرفی بزنم.

دستش را گرفتم و با انگشت شست پشت دستش را نوازش کردم، لبخندی زدم.

_ ما خیلی وقت نداریم.

مستقیم نگاهم کرد و با صدای گرفته ای گفت:

_ هیچ وقت، زمان نداشتیم!

لب هایم به لبخند تلخی کش آمدند.

_ آرزو می کردم که یه جور دیگه با هم آشنا می شدیم.

سر تکان داد که اولین قطره اشک روی صورتش ریخت. قلبم از دیدن این صحنه گرفت صحنه وداعمان بود.

نه او حرفی می زد، نه من فقط بهم زل زده بودیم و سکوت بینمان را صدای نظامی های روی کشتی و غیر نظامی ها پر کرده بود.

یک دفعه خندید.

_الان که باید حرف بزنم هیچی به ذهنم نمی رسه.

آب دهانم را به سختی قورت دادم. هنوز هم بدنم یخ بود و سرگیجه داشتم اما در حال حاضر قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد، حتی اگر سیاوش مرا نمی کشت از شدت زخم ها و خون ریزی زیاد می مردم واقعا امیدی برای من نبود.

حسرت مثل یک پیچک، با خشونت قلبم را می فشرد و بغض گلویم را گرفته بود.

_من عاشقتم.

_منم.

به سختی لبخندی زدم. انگار هر دو نفرمان بالاخره قبول کرده بودیم که چاره ای جز اعتراف نداریم. خیلی دیر اتفاق افتاد اما، بالاخره اتفاق افتاد.

بی توجه بی اطرافمان، سرم را جلو بردم. پدرم گفته بود کسی نباید پی به رابطه ما ببرد اما برای وقتی بود که او می خواست مدارک بی گناهی مرا به وسیله پریناز در دادگاه ارائه کند، نه الان که می دانستم کمتر از یک ساعت دیگر زنده ام.

هر دو دستش را گرفتم و قبل از اینکه بخواهد ممانعتی داشته باشد، بوسیدمش. سخت و پر از حسرت.

بر خلاف همیشه، همراهیم کرد. به خودمان که دروغ نمی گفتیم. برای ما همه چیز تمام شده بود.





بعد از چند ثانیه که تقریبا شیرین ثانیه های عمرم بود، عقب کشیدم. طمع لب هایش را مزه کردم و لبخندی تحویلش دادم. خیسی روی گونه ام را پاک کردم و گفتم:

_ حیف که دستمال ندارم بهت بدم دوشیزه.

او هم خندید. خنده هایش را دوست داشتم و دقیقا چون باید بعد از مرگ من هم می خندید، بالاخره حرفم را زدم.

_رفتن من، ممکنه هیچ برگشتی نداشته باشه تو باید...

_نه بهزاد.

صدایم را کمی بالا بردم.

_می شه یه دفعه هم که شده حرف من رو گوش بدی؟ من دارم می رم یه رفتن بدون برگشت، اما، می خوام تو بعد از من زندگی کنی به جای تمام اون هایی که از دست دادیم.

دست هایش را از دستش بیرون کشید و خواست برود که شانه اش را کشیدم و نگهش داشتم.

_نمی خوام بشنوم.


romangram.com | @romangram_com