#تئوری_یک_قاتل_پارت_179

گیج شده نگاهش کردم.

_ کجا برگردم؟ از اینجا کجا برم؟ به خدا اصلا نمی فهمم چی می گی، حتی هنوز مطمئن نیستم که دیده باشمت.

بلند شد و مرا هم با خودش بلند کرد.

_ باید برگردی به زندگیت هنوز خیلی کار مونده که انجام بدی، باید اون بچه رو نجات بدی.

_یلدا؟

سر تکان داد که کسی اسمم را صدا زد. به اطراف نگاه کردم که صدا دوباره تکرار شد. شاهین به من نگاهی انداخت.

_خوب می دونی کی داره صدات می کنه، مراقبش باش.

صدای پریناز دوباره تکرار کرد. مردد به شاهین نگاه کردم که مرا در آغوش گرفت و سخت فشرد.

_تو به خاطر من زندگیت رو دادی.

ضربه ملایمی به پشتم زد.

_ خیلی ها به خاطر تو زندگیشون رو دادند؛ تو هم به خاطر خیلی ها باید زندگی کنی، من بخشیدمت.

از من جدا شد و عقب رفت. خواستم به سمتش بروم اما دوباره سرما اطرافم را گرفت و قبل از اینکه به خودم بیایم، دردی در قفسه سینه ام پیچید. نفس عمیقی کشیدم و به هوش آمدم.

مثل کسی که تازه از آب بیرون آمده باشد، پشت سر هم نفس عمیق می کشیدم. نگاهم به پریناز و گابریل که کنارم مشسته بودند انداختم و به سختی گفتم:

_یلدا...

_افراد سیاوش اون رو بردند.

نگاهی به پهنه آبی مقابلم انداختم. کجا بردند؟ کجا باید دنبالش می گشتم؟

پریناز مرا به زور روی عرشه خواباند.

_ همه چیز مرتبه، دارند دنبال پدرت می گردند، از یکی از افراد سیاوش دارند بازجویی می کنند اما هنوز حرفی نزده.

گابریل سریع گفت:

_ هر جا که پدرت باشه، بچه هم هست.

مچش را گرفتم که به من نگاه کرد.

_ خیلی وقت نداریم، به حرفش بیار.

_بهزاد الان ...

_به حرفش بیار خواهش می کنم.

چند ثانیه به چشم هایم زل زد و سر تکان داد و سریع بلند شد. چشم هایم را بستم و بی توجه به حال خرابم چند بار نفس عمیق کشیدم که سر و صدا و فریاد بیشتر شد و بعد صدای شلیک گلوله آمد.

با تعجب به پریناز نگاه کردم که چهره وحشت زده اش با لبخندی آرام شد.

_ فکر کنم به حرفش آورد.





به ثانیه نکشید که گابریل روی سرم ایستاد، قد بلندش از این پایین بلند تر به نظر می رسید.

_یه لنج کوچیکه، مشخصاتش و می دونه...

با صدای فریاد خشمگینی، گابریل حرفش راخورد.

_اینجا چه خبره؟ تو چرا به متهم تیر اندازی کردی؟

به پریناز اشاره کردم که سریع شانه ام را گرفت و کمک کرد که بایستم. مرد قد بلند و هیکلی سیاه پوشی مقابلمان ایستاده بود که ماسکش را بر خلاف بقیه افرادش بالا زده بود و چهره عبوسش مشخص بود.

گابریل سریع گفت:

_ فرمانده افراد شما تا چند روز دیگه هم نمی تونستند به حرفش بیارن.

پس این فرمانده نیروهای ویژه بود. دهان باز کرد تا جواب گابریل را بدهد که دستم را بالا بردم و گفتم:

_می شه منم یه چیزی بگم قربان؟

مرد به من نگاهی انداخت. می دانستم با آن لباس های خونی، در حالی که نوار پیچ شده ام و به پریناز تکیه دادم ام چه قیافه مضحکی دارم اما حالا وقت این حرف ها نبود.

فرمانده اخم کرد.

_بالاخره به هوش اومدی! من دستور دارم که بازداشتت کنم.

سر تکان دادم و با ضعف گفتم:

_ می دونم قربان، اما الان جون پدرم و اون بچه در خطره! باید خودم رو بهشون برسونم.

مرد پوزخندی زد و با تمسخر گفت:

_ آخه رفتن تو چه فایده ای داره؟ حتی نمی تونی روی پاهات بایستی!

از من رو گرفت و خواست برود که با صدای بلندی گفتم:

_کسی که شما دنبالش هستید، من رو می خواد می تونید بذارید برم اونجا و طعمه بشم. یا می تونی کل این دریا رو بگردی تا شاید ده روز دیگه جسد اون ها رو پیدا کنی.

از نگاه تیر گابریل و لب گزیدن پریناز فهمیدم با بد کسی در افتادم مرد سریع به سمتم برگشت و فاصله بینمان را پر کرد و یقه پیراهنم را چنگ زد.

_یه قاتل فراری این قدر راحت بلبلی می خونه؟ من رو تهدید می کنی بچه؟

لبخند مسخره ای زدم.

_تهدیدت نمی کنم، روشنت می کنم.

یقه ام را بیشتر در دستش فشرد و از بین دندان های کلید شده اش گفت:


romangram.com | @romangram_com