#تئوری_یک_قاتل_پارت_178

_ راند آخره، قراره نمایش داشته باشیم.

یک دفعه صدای ناریه بلند شد.

_ که چی؟ که عقده هات رو خالی کنی؟



با مشت محکمی که به صورتش خورد و ناله ای کرد و ساکت شد. امیرعلی با دیدن این صحنه آتش گرفت، ای کاش فقط دست هایش بسته نبود که اگر بسته نبود، با چنگ و دندان سیاوش را از هم می درید.





سیاوش چنگ انداخت و موهای کوتاهش را کشید و گفت:

_ عقده های من آبجی؟ فقط عقده های من؟ کی بود که می خواست به هر قیمتی زن ارباب زاده بشه؟ کی بود که خودش رو به سپرد به این گرگ؟ ندیدی چطور خواهرمون رو سلاخی کرد؟ ندیدی این چه آدمیه؟

ناریه با شهامتی که قبلا امیرعلی از او ندیده بود، خون داخل دهانش را کف اتاقک تف کرد و به چشم های او زل زد.

_امیرعلی با پدرش فرق داشت.

چیزی در قلب مردی که سال ها از دوره عاشقیش گذشته بود، لرزید.

_اونم یه آشغالیه مثل همون مرتیکه خرفت!

سیاوش موهای خواهرش را رها کرد و عقب کشید. دهانش را باز کرد تا حرفی بزند که از بیرون صدای نزدیک شدن قایقی را شنیدند. سیاوش از پنجره اتاقک نگاهی به بیرون انداخت و لبخند کریهی روی لب هایش نشست.

_خب، کم کم جمعتون جمع می شه.

با قدم های بلند به سمت در اتاقک رفت و لحظه آخر برگشت و گفت:

_ حدس بزن کی اومده امیر علی، نوه عزیزت.

قهقهه ای زد و از اتاقک بیرون رفت.

امیرعلی نفس عمیقی کشید و چشم هایش را بست. امیدوار بود این قائله زود تر ختم شود؛ هر چقدر که بیشتر طول می کشید، افراد بیشتری را از دست می داد.

یک دفعه ناریه گفت:

_ بهز... بهزاد بچه داره؟

امیرعلی نگاهش کرد و بعد از مکث کوتاهی جواب داد:

_ اگه یادت باشه من یه پسر دیگه هم دارم، دختر مهرداده.

بهزاد

صدای سر و صدا را می شنیدم. کسی فریاد می زد، دیگری اطاعت می کرد و گهگاه صدای شلیک گلوله می آمد.

کل بدنم کرخت بود و در سرمای عجیبی غوطه ور بودم. اطرافم تاریک بود و حتی نمی توانستم چشم هایم را باز کنم. سرمایی که اطرافم بود، به حد غریبی برایم آشنا بود تصاویری از جلوی چشم هایم عبور کرد و خیلی سریع یادم افتاد.

دو سال قبل، وقتی که در آن جنگل داشتم می مردم، یک نفر نجاتم داد. مردی که امروز حاضر بودم به خاطرش بمیرم.

_بهزاد؟ بهزاد؟

اسمم را شنیدم، انگار هزاران نفر با هم اسمم را تکرار می کردند و در عین حال نمی دانستم چه کسی صدایم می زند. گیج و سر در گم بودم و نفس کشیدن هر لحظه برایم سخت تر می شد و بیشتر در سرما فرو می رفتم. تا اینکه...

سرما یک دفعه جای خودش را به گرمی زندگی بخشی داد. احساس کردم چیزی روی شانه ام قرار گرفت و بلافاصله چشم هایم را باز کردم. مردی روی سرم نشسته بود و چهره اش محو بود، اما همین که چند بار پلک زدم، قیافه اش را تشخیص دادم و با حیرت نشستم.

_تو...





مردی که کنارم نشسته بود لبخندی زد. با حیرت به قیافه خودم نگاه کردم؛ به مردی که دقیقا شبیه من بود.

نالیدم و دوباره روی زمین دراز کشیدم.

_ شاهین!

کوتاه خندید.

_می دونی چند سال منتظر موندم تا ببینمت؟ خیلی دیر اومدی!

نگاهی به چمن زاری که در آن بودیم انداختم و بی اختیار آه کشیدم.

_من مردم!

لب گزید و دوباره خندید.

_مطمئن نیستم، بعد از مرگت بیای به یه همچین جای سرسبزی!

پوزخندی زدم و نشستم. سرم را پایین انداختم::.

_ من قاتلم!

ضربه ملایمی به شانه ام زد.

_هر کسی یه اشتباهی کرده، ما که معصوم نیستیم!

تلخ خندیدم.

_ منم دیگه خیلی شیطانی رفتار کردم.

هر دو نفرمان خندیدیم. دوباره نگاهی به اطراف انداختم، چمنزار واقعا زیبایی بود.

_من الان کجام؟

چهره اش جدی شد. حالت عجیبی داشت که خودم را از دید کس دیگری ببینم، هر چند که تفاوت هایی هم داشتیم.

_مهم جاییه که می خوای بری؛ باید برگردی.


romangram.com | @romangram_com