#تئوری_یک_قاتل_پارت_177
_ منتظریم، تمام.
نگاهی به من انداخت و سریع سمتم آمد. بی حال به دیوار تکیه داده بودم و به حرکات شتاب زده اش نگاه می کردم. مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد که به سختی خندیدم.
_خوبه کسی اینجا نیست وگرنه برامون حرف در می آوردن.
پیراهن را از تنش در آورد و خدارو شکر عرق گیر سفیدرنگی تنش بود. نمی توانستم به این فکر کنم که، با بالاتنه لخت روی عرشه کشتی گشت بزند.
یک آستینش را پاره کرد و با حرص گفت:
_تو به سلیقه من نمی خوری!
پوزخندی زدم و مشکوک نگاهش کردم.
_ همیشه فکر می کردم به مردها نظر داری، به خصوص به مهرداد.
_اوم چه جورشم! دستت را بگیر بالا.
به سختی دستم را بالا بردم. پارچه را دور شانه ام پیچید و همین که گره زد، از درد فریاد کشیدم. سرم را به دیوار پشت سرم چسباندم و پلک هایم خود به خود روی هم افتاد.
گره دوم را که زد، نا نداشتم حتی داد بزنم. فقط ناله ای کردم که چیز داغی روی صورتم قرار گرفت و باعث شد چشم هام را باز کنم.
_خودت بهتر می دونی که نباید بیهوش بشی.
لبخند بی جانی زدم.
_ اون برای وقتیه که امیدی باشه، دو لیتر خون از دست دادم. خودت بهتر می دونی که خیلی زنده نمی مونم جناب دو صفر هفت.
همین که پلک هایم روی هم افتاد یک دفعه موهایم کشیده شد، نالیدم و به سختی نگاهش کردم. دلم به حال خودم سوخت این قدر ضعیف بودم که صدایم شبیه یک گربه زخمی شده بود.
_خودت می دونی اون بیرون کلی آدم منتظره که تو زنده برگردی؛ الکی هندیش نکن، آقای دو صفر هیچ
نیشخندی زدم و بریده بریده گفتم:
_ پس تو هم رمان می خوندی، چطور با آلکس رایدر آشنا شدی؟
_می خواستم ببینم یه نویسنده غیر نظامی، چقدر خوب می تونه زندگی یه نظامی رو توضیح بده من اون موقع سر کار بودم اما تو فقط یه پسر نوجوون بودی.
« اشاره به مجموعه رمان آلکس رایدر که داستان ماموریت های نوجوان چهارده ساله را روایت می کند که توسط MI6 آموزش می بیند تا یک جاسوس شود. این مجموعه با نام مامور دو صفر هیچ هم شناخته می شود»
بی رمق خندیدم که صدای تیر اندازی و یک انفجار کوچک ما را به خودمان آورد. گابریل نگاه نمایشی به سقف انداخت و بعد به من زل زد.
_احتمالا نیروهای ویژه اند، برای خنثی کردن بمب میان من می رم ببینم وضع چطوره.
سر تکان دادم که او ضربه ای به شانه سالمم زد و با قدم های بلند دور شد. همین که پلک هایم را روی هم گذاشتم شنیدم که با صدای بلند گفت:
_ جلد آخرش رو خوندی؟
چه وقت این سوال بود؟ با صدای قار قار مانندی گفتم:
_نه!
_هرگز نگو مرگ، اگه زنده موندی بخونش.
«هرگز نگو مرگ اسم جلد آخر این رمان است که در سال دو هزار و هفده منتشر شد.»
سوم شخص
صدای امواج دریا به گوش می رسید و نسیم ملایمی از ساحل می وزید. مدتی بود که امیرعلی نمی دانست کجا هستند، تنها مطمئن بود که هنوز در مزرهای آبی ایران هستند و این قوت قلب خاصی به او می داد.
در اتاقک باز شد و سیاوش در حالی که زنی را دنبال خودش می کشید، وارد شد و زن را جلوی پای امیرعلی انداخت. هرچند که دست های امیرعلی از پشت به صندلی فلزی بسته شده بود و پاهایش هم به همان صندلی زنجیر شده بود، اما هنوز هم همان صلابت اشرافی خود را حفظ کرده بود.
با تکبر به سیاوش نگاهی انداخت و گفت:
_این کیه؟
سیاوش در را بهم کوبید و جلو آمد و کیسه پارچه ای مشکی رنگ را از سر زن کشید و موهایش را چنگ زد و سرش را بالا آورد.
_می شناسیش؟ زوج عاشقته!
امیرعلی برای لحظه نفسش را حبس کرد و به چهره سالخورده اما همچنان زیبای همسرش نگاه کرد. پشت لب هایش خونی بود و کنار ابرویش شکسته شده بود و لب هایش ورم کرده و زخمی بودند. قلبش از دیدن این چهره به درد آمد و دست هایش مشت شد. دلش می خواست همین الان سیاوش را زیر مشت و لگد بگیرد، ناریه به او خیانت کرده بود اما هنوز هم عاشقش بود!
_شناختی؟
امیرعلی هنوز به ناریه زل زده بود. ناریه چشم هایش را با درد بست. بعد از این همه سال باید این طور همسرش را می دید؟
_چیه؟ دارید با هم حرف عاشقونه رد و بدل می کنید؟
موهای ناریه را رها کرد و عقب کشید. مشغول قدم زدن دور اتاق شد و با صدای بلند آواز خواند:
_نشود فاش کسی آنچه میان من و توست، تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست.
امیرعلی با تنفر گفت:
_ این مسخره بازی ها چیه مرتیکه؟
یک دفعه موهایش از پشت کشیده شد و درد شدیدی در سرش پیچید. سیاوش با لحن ترسناکی گفت:
_ قبلا مودب تر بودی ارباب زاده!
امیرعلی مستقیم نگاهش کرد و پوزخند زد.
_ فقط بلدی عین دخترها گیس کشی کنی؟
به ثانیه نکشید که سیاوش با قندان کلتش ضربه محکمی به شقیقه امیر زد. لحظه ای سر امیرعلی گیج کرد و جلوی چشم هایش سیاه شد. اما، همین که داغی خون را روی پوست سرش احاس کرد به سیاوش پوزخند زد.
_این معرکه برای چیه سیاوش؟
سیاوش نگاهش را از او گرفت و لباس ناریه را کشید و دستش را به میله ای که در دیواره اتاقک بود، دستبند کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com