#تئوری_یک_قاتل_پارت_176
پشت یکی از مخزن ها نشستم و سعی کردم نفس بکشم. موتور خانه به حدی گرم بود که احساس می کردی بخار آب گرم استنشاق می کنی. خشاب را بیرون کشیدم و همین که دیدم خالی است قلبم گرفت.
صدای تیر اندازی قطع شده بود و از همه طرف صدای نفس نفس به گوش می رسید. انگار همه یک فرصت استراحت به خودشان داده بودند و ترجیح می دادند، تازه نفس بجنگند. سرم را به مخزن تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. موتور خانه گرم بود اما کل تنم می لرزید، سرگیجه ام شدید تر شده بود و می دانستم با این وضع کرختی، خیلی دوام نمی آورم. نمی خواستم گابریل را با این چند نفر تنها بگذارم.
خشاب اسلحه ام را جا زدم و با صدای بلندی گفتم:
_خب رفقا، من تسلیمم.
به سختی و با تکیه به مخزن بلند شدم و از پشتش بیرون آمدم. دست هایم را بالا بردم و وسط سالن ایستادم. چشم هایم را از شدت نور جمع کردم؛ این روشانای داشت مغزم را سوراخ می کرد.
_باید همتون تسلیم بشید وگرنه شلیک می کنم.
سر تکان دادم.
_ اوکی داداش؛ جوش نیار گابریل؟ بهتره تسلیم بشی.
قبل از اینکه دوباره حرفم را تکرار کنم، صدای پایی آمد و دیدم که با دست های بالا رفته از پله ها پایین آمد. خدا خدا می کردم که او هتوز گلوله داشته باشد نقشه ام بدک نبود اما اگر او گلوله ای نداشت، از همین الان مرده محسوب می شدیم.
یکی از سربازان سیاه پوش در حالی که با مسلسلش ما را نشانه رفته بود از مخفی گاهش بیرون آمد و به گابریل اشاره کرد.
_کنار هم یالا!
گابریل سر تکان دادم و سریع کنارم ایستاد. نگاهی به من انداخت و سرش را با تاسف تکان داد. یا داشت نمایش بازی می کرد یا واقعا گلوله ای نداشت؛ ای کاش احتمال اول درست باشد.
سربازی دیگری بیرون آمد و فریاد زد:
_ اسلحه هاتون رو بندازید، همین الان.
وبعد رو به یکی دیگر از محافظان گفت:
_ برو به بقیه اطلاع بده که دو نفر پیدا کردیم.
مرد سر تکان داد و با قدم های بلند از کنارمان گذشت و همین که صدای بسته شدن در آمد، سرباز اول دوباره فریاد زد:
_ مگه نگفتم اسلحه هاتون رو بندازید؟
هیچ کداممان واکنشی نشان ندادیم، لحظه ای امیدوار شدم که گابریل نقشه ام را فهمیده اما همین که صدای برخورد فلز با زمین را شنیدم، وا رفتم.
گابریل اسلحه را انداخت و روی زمین زانو زد و نیم نگاهی به من انداخت. سرباز نوک اسلحه اش را به سمت من گرفت:
_ زود باش! وگرنه شلیک می کنم.
بدون اینکه واکنشی نشان بدهم همان طور ایستادم که سرباز با خشم جلو آمد و قنداق اسلحه اش را بالا برد و خواست به صورت بکوبد، که سریع دستش را گرفتم و رو به عقب پیچاندم.
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد صدای خورد شدن استخوان کتف این سرباز بلند شد و اسلحه از دستش افتاد و قبل از اینکه هر کدام از دو همراهش بتوانند تیر اندازی کنند، گابریل به پای یکی از آن ها دو بار شلیک کرد و تا محافظ دیگری به خودش بیاید، سریع پشت یکی از مخازن پناه گرفت.
من که وسط میدان بی دفاع مانده بودم، به محض اینکه حرکت دست محافظ را دیدم، هیکل مرد را بالا کشیدم و آن را مثل یکی سپر مقابل خودم گرفت و عقب نشینی کردم. صدای شلیک گلوله ها بلند شد و بدن مرد مقابلم چند بار لرزید که یک دفعه کسی فریاد زد و دیگر اتفاقی نیفتاد.
لحظه ای صبر کردم و بعد بدن مرد را رها کردم که روی زمین افتاد. گابریل محافظ سوم را زده بود. با دیدن محلی که گلوله خورده بود یک لحظه دلم پیچید و تعادلم را از دست دادم و روی زمین زانو زدم. هجوم مایع تلخی به گلویم را احساس کردم و قبل از اینکه بخواهم کنترلش کنم، کف موتور خانه صفرا بالا آوردم.
گابریل سریع به سمتم دویدم و شانه ام را نگه داشت تا در استفراغ خودم سقوط نکنم گلویم تلخ بود و دهانم مزه زهر مار می داد و این بار پرینازی نبود که برایم سوپ بیاورد و بپرسد آخرین بار کی غذا خورده ام، آخرین بار کی غذا خورده بودم؟
یک لحظه سرم را بالا آوردم که سریع فریاد زدم:
_ اون زنده ست!
محافظ همان لحظه فریادی زد و رگباری از گلوله را به این سمت فرستاد اما خیلی زود با تیر خلاص گابریل خفه شد.
مرد ناله ای کرد و روی زمین افتاد. با دیدن خونی که از صورتش جاری بود فحشی دادم و سرم را بلند کردم.
_حتما باید توی چشمش بزنی؟ عوضی
گابریل نگاهی به من انداخت و اخم اما سریع کنارم نشست و شانه ام را گرفت که ناله ام بلند شد؛ تازه متوجه زخمم شدم.
_لعنتی!
خودم را با ضعف کنار کشید.
_ بابا یه گلوله که این حرف ها رو نداره!
گابریل مستقیم نگاهم کرد و عصبی گفت:
_ یکی توی کتفته، یکی از بالا رد شده همین جوری هم داری از هوش می ری الان که دیگه نیم ساعت هم دووم نمیاری!
خودم می دانستم. برای همین وقتی نگاهمان تلاقی کرد، حسی از درک بینمان شکل گرفت و گابریل شانه دیگرم را گرفت و مرا بلند کرد. دکتر ها معمولا توی همچین شرایطی خوب می دانستند که نباید بحث را کش بدهند.
همان طور که مرا دنبال خودش می کشید و سعی می کردم راه بروم، بالاخره به موتور رسیدیم و به محض اینکه دم و دستگاه بمب را دیدیم دهانمان یک متر باز ماند.
با چشم های وق زده به کپیول نقره ای رنگی که دارای تایمرر بود و تعداد زیادی سیم از آن انشعاب گرفته بود نگاه کردم.
_با دو سته تی ان تی هم می شه این جارو منفجر کرد، این هیولا چیه؟
گابریل مرا رها کرد که سریع به دیوار تکیه دادم و روی زمین سر خوردم. دکمه های جلیقه ام را باز کردم و سعی کردم با دست سالمم یک طرفش را ببرم تا روی زخم ببندم.
_اون نمی خواد کشتی رو منفجر کنه؛ می خواد کلا محوش کنه.
یک طرف جلیقه را کشیدم که صدای پاره شدن دوختش با ناله من همزمان شد. لب گزیدم و با قدرت دوباره کشیدم که این بار پاره شد. گابریل بیسیمش را روشن کرد و گفت:
_ بمب را پیدا کردیم، حدست درست بود تایمر داره!
همان طور که به او نگاه می کردم، دست مجروحم را به سختی بالا بردم و پارچه را دور شانه ام پیچیدم. اینجا هم جا بود؟ زخم کتف به خودی خود به زور پانسمان می شد هرچند که این کار بیهوده بود.
_آره، دقیقا تا نیمه شب طول می کشه، تیم خنثی سازی رو خبر کردی؟
چند ثانیه گوش داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com