#تئوری_یک_قاتل_پارت_175

_تاکسیدو پوشیدی؟

نیم نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت.

_ همه که مثل تو لباس پیش خدمت هارو نمی دزدند!

خودم را مشغول چک کردن اسلحه ام شدم و وانمود کردم که نشنیدم. گابریل کتش را همان اطراف پرت کرد و دستگیره را با احتیاط دو دور پیچاند که در صدای تق مانندی داد و باز شد گابریل اسلحه اش را بیرون آورد و جلو تر از من وارد شد.

راه پله نسبتا بلندی مقابلمان بود و بعد از اینکه در را بستم، جفتمان به دیوار چسبیدیم و با احتیاط پله ها را پایین رفتیم. بالای سرمان چراغ های زرد رنگی قرار داشت که تا حدودی محیط را روشن می کرد. سر اسلحه هایمان را رو به پایین گرفته بودیم و با دقت به هر حرکتی توجه داشتیم، کافی بود یک لحظه غفلت کنیم تا همه چیز خراب شود.





هر چقدر که پایین تر می رفتیم. غرش موتور کشتی واضح تر می شد. چند بار احساس کردم سرم گیج می رود و مجبور شدم بایستم. فقط خدا خدا می کردم که تا تمام شدن این قضایا از هوش نروم.

به محض اینکه کف موتور خانه پدیدار شد، گابریل دستش را جلویم گرفت و ایستادیم. موتور خانه غرق در نور بود و از همین جا رفت و آمد نگهبان های کاملا مسلح و لباس پوشده مشخص بود. همه شان بدون استثنا جلیقه ضد گلوله پوشیده بودند و کلاه به سر داشتند.

گابریل عقب گرد کرد و جفتمان دو پله بالا آمدیم. به سمتم برگشت و به شانه و پاهایش اشاره کرد. با سر تایید کردم؛ راه دیگری نداشتیم وقتی این طور زره پوشیده بودند فقط می توانستیم به پاها و دست هایشان شلیک کنیم.

سرش را بالا آورد و کنار گوشم زمزمه کرد:

_تو برو پایین و هر وقت که من شلیک کردم، تو هم شروع کن.

با سر تایید کردم. دوباره دو پله را پایین رفتیم. با دقت به مسیر حرکت نگهبان ها نگاه کردم. دو نگهبان برعکس همدیگر طول سالن را طی می کردند و دوباره بر می گشتند؛ بعد از دو بار تکرار این حرکت، دو نگهبان دیگر از انتهای سالن که به صورت عرضی حرکت می کردند جای خود را با آن ها عوض می کردند و در این هنگام برای لحظه ای وجود داشت که هیچ کدامشان به راه پله دید نداشتند.

چند دقیقه صبر کردیم و دقیقا زمانی که نگهبان ها پستشان را عوض کردند، چهار پله ی باقی مانده را طی کردم و با دو قدم بلند خودم را پشت یکی از مخازن نیرو انداختم. همین چند حرکت به حدی از من انرژی گرفته بود که نزدیک بود روی زمین ولو شوم.

با دست به گابریل علامت دادم. از زیر پایه های مخزن، سایه نگهبان را که چند برابر هیکل عظیمش بود دیدم. سایه به ما نزدیک شد و دقیقا زمانی که جلوی راه پله ایستاد، صدای شلیک بلند شد.

سرم را کمی جلو آوردم و دیدم که دو نگهبان دیگر نگاه سریعی رد و بدل کردند.

_حمله شده!

با فریاد یکی از آن ها، دو نفر به این سمت هجوم آوردند که سریع اسلحه را مسلح کردم و خم شدم و از زیر مخزن به پای یک از آن ها تیر اندازی کردم که فریادی زد و سریع پناه گرفت.

صدای شلیک بلند شد و مخزن پشت سرم چند بار پشت سر هم لرزید. آن ها مسلسل داشتند و ما دو نفر کلت داشتیم واقعا که چقدر برابر بودیم، به محض اینکه مخزن ثابت شد برگشتم و چند بار شلیک کردم. اصلا مشخص نبود که کجا پناه گرفته اند و ما به چه کسی شلیک می کنیم. صدای شلیک گلوله به حدی بلند بود که احساس می کردم دارم کر می شوم. نگاهی به مخزن های کنارم انداختم؛ به حدی از دیوار فاصله داشتند که بتوانم از پشتشان عبور کنم.

به حالت قوز کرده بلند شدیم و با قدم های سریع و کوتاه از پشت مخزن ها عبور کردم. موتور خانه دو قسمت داشت و تا جایی که در دیدم بود چیزی نمی دیدم که شبیه بمب باشد، پس احتمالا همه دم و دستگاه در قسمت پشتی بود. همان طور که از پشت مخزن ها عبور می کردم گلوله هایی به مخازن می خورد و بعضی از آن ها را سوراخ می کرد که باعث می شد گاز با فشار از آن ها بیرون بزند.





پریناز

یکی از محافظ ها لگدی به در اتاق کنترل زد و اسلحه به دست وارد شد. کاپیتان و دو همراهش سریع به سمت در برگشتند و همین که خواستند چیزی بگوید، کارت را بلند کردم و مقابلشان گرفت:

_ پلیس امنیت ملی کشتی باید به به ساحل برگرده.

کاپیتان میان سال با چشم های گرد شده نگاهمان کرد و گفت:

_ اما... اما نمی تونم! به من گفتند که نباید تا قبل از نیمه شب برگردم به ساحل.

یکی از مردانی که کنارم ایستاده بود به او تشر زد:

_ این دستور سازمان امنیته کشی باید برگرده، همین الان.

کاپیتان از روی صندلیش بلند شد و مقابل من ایستاد.

_ گوش کن خانم من یه سرعت خاص دارم که باید با همون حرکت کنم، به محض اینکه بخوام برگردم و به ساحل سرعتم تغییر می کنه و اون مرد به ما گفت که نباید همچین اتفاقی بیفته.

با تعجب نگاهش کرد.

_ یعنی چی؟

لب گزید و با تاسف نگاهم کرد.

_توی کشتی یه بمب کار گذاشتند که اگر سرعت ما حین حرکت از یه حدی تغییر پیدا کنه، منفجر می شه.

انگار سقف کشتی روی سرم خراب شد، یعنی چه؟

_چقدر طول می کشه که با همین سرعت برگردیم؟

دستیار کاپیتان به ساعت مچیش نگاهی انداخت.

_ تقریبا همون نیمه شب؛ باور کنید ما تقصیری نداریم. مارو به زور اسلحه اینجا آوردند.

صدای آن ها برایم محو شد. چرا سیاوش به او یک میانگین سرعت داده بود؟ چرا تا قبل از نیمه شب؟ چرا چنین بمبی تنظیم کرده بود؟

یک دفعه ذهنم جرقه زد و از فکری که کردم، عرق سرد روی بدنم نشست. از آن ها فاصله گرفتم و میکروفون را روشن کردم.

_گابریل؟ روی بمب چیزی مثل تایمر هست؟

چند ثانیه طول کشید که تا صدای گابریل را در میان هیاهوی تیر های صفیرکش شنیدم.

_هنوز نمی دونم، چطور مگه؟

_باید نگاه کنی؛ خیلی مهمه.



تماس را قطع کردم و با اخم به بحث کاپیتان و مردان کت و شلواری مقابلم نگاه کردم.



اگر روی بمب چیزی مثل تایمر وجود داشت، معنی اش این بود که ما به هر حال تا قبل از دوازده شب می مردیم؛ چه به ساحل می رسیدیم و چه نه!





بهزاد


romangram.com | @romangram_com