#تئوری_یک_قاتل_پارت_174
_ دختر مهرداد اونجاست، دستش بسته ست باید برم دنبالش.
گابریل سریع نگاهش به آن سمت انداخت.
_ تو نرو؛ می گم یکی از دختر ها بره.
بهزاد سر تکان داد اما سریع به حرف آمد.
_بگو به دستبندش کاری نداشته باشه، به هیچ عنوان بازش نکنه.
با تعجب نگاهش کردم که زود توضیح داد:
_اگه دستبندش باز بشه دختره میمیره.
سر تکان دادم و روبه گابریل گفتم:
_ بهزاد می گه اینجا بمب کار گذاشتند باید بریم پیداش کنیم.
نگاه متعجب گابریل روی بهزاد افتاد که او اضافه کرد:
_ توی موتور خونه ست؛ خود سیاوش اینجا نیست، فقط یه سری خریدار کله گنده توی کشتی هستند، هر موقع اراده کنیم منفجر می شیم.
گابریل متفکر سر تکان داد. هر دو نفرمان به او زل زده بودیم و منتظر دستورش بودیم عقل حکم می کرد که به تجربه های او تکیه کنیم.
به حدی استرس داشتم که کف دست هایم عرق کرده بود. دست راستم را زیر میز بردم تا با پارچه پیراهنم خشک کنم که به دست بهزاد برخورد کرد. همین که بهزاد به من نگاه کرد، دستش را گرفتم و پنجه هایمان را قفل کردم. عقل در همچین شرایطی حکم می کرد که فقط روی کارمان تمرکز کنیم اما، در مواجهه با این مرد معمولا از قلبم دستور می گرفتم.
از قسمت خالی ماسکش دیدم که گوشه لبش بالا رفت و دستم را ملایم فشرد.
_پریناز تو و چند نفر از بچه ها برید اتاق کنترل و به کاپیتان بگید که باید برگردیم؛ لازم شد کارت نشون بده.
با سر تایید کردم که ادامه داد:
_ من و بهزاد می ریم موتور خونه.
_چند نفر رو با خودت ببر.
بهزاد سریع گفت:
_ بهتره تنها بریم. بعد از اینکه کشتی مسیرش رو تغییر بده اینجا هرج و مرج می شه.
حرف حق جواب نداشت، مخالفت نکردم و دست بهزاد را رها کردم برای لحظه ای دوباره نگاهمان تلاقی کرد اما قبل از اینکه هر حرفی بزند، یکی از ماموران زنی که همراهمان بود کنار من ایستاد و شتاب زده گفت:
_ کسی زیر پله نبود، دختر بچه رو پیدا نکردم.
بهزاد با خشم به زن تشر زد:
_ همون جا باید باشه آخرین بار اونجا بود!
_ولی من چیزی پیدا نکردم.
بهزاد خواست حرفی بزند که گابریل شانه اش را گرفت:
_ما باید بریم موتور خونه، بچه ها دنبال دختره می گردند پریناز اتاق کنترل.
سر تکان دادم و لبخند محوی به بهزاد زدم اما او فقط با گیجی نگاهم کرد و وقتی که گابریل او را دنبال خودش کشید برگشت و همراهش رفت. برای لحظه ای همان جا ایستادم و سپس، وسریع به سمت پله ها رفتم.
بهزاد
به محض اینکه پایم به عرشه رسید، هوای خنک را با فشار به داخل ریه هایم کشیدم که قفسه سینه ام تیر کشید و تعادلم بهم خورد و نزدیک بود بیفتم که گابریل شانه ام را گرفت و مرا به خودش تکیه داد.
_چیه؟ خوبی؟
بریده بریده نفس کشیدم و گفتم:
_ خون زیادی از دست دادم؛ سیاوش من رو ول کرده بود تا بمیرم.
راست ایستادم و نگاهی به چهره متفکرش انداختم.
_ببین وضعت چقدر خراب بوده که اون بی خیالت شده الان حالت درسته؟ اگه نمی تونی بیای برگرد تو.
دستم را به علامت نفی تکان دادم و راه افتادم. عرشه کشتی خلوت بود و بر خلاف چیزی که انتظار داشتم هیچ نگهبانی آنجا نبود.
کمی جلو تر از در ایستادم و نگاهی به اطراف انداختم. گابریل کنارم ایستاد و گفت:
_ مشکوکه!
سر تکان دادم.
_ موتور خونه کجاست؟ نقشه داری؟
عقب گرد کرد و از کنار دیواره خارجی سالن به راه افتاد. پاهایم را دنبال خودم کشیدم و پشت سرش رفتم. نسیم خنکی از سمت ساحل می وزید. برای لحظه ای نگاهی به جایی که فکر می کردم ساحل است انداختم و اما به جز نقطه های کوچک نورانی چیزی دیده نمی شد.
_چقدر از ساحل دور شدیم؟
_خیلی، از اولم قصدش این بوده که مارو یه جای پرت بیاره.
همین که از انتهای دیوار خارجی پیچیدیم، اتاقک سفید رنگ کوچکی مقابلمان نمایان شد که در فلزی مقاومش بسته شده بود. ایستادیم و گابریل نگاهی به دستگیره در که شبیه سکان کشتی بود انداخت.
_بازه، اسلحه با خودت داری؟
دستم را پشت کمرم بردم و اسلحه ی اهدایی سیاوش را بیرون کشیدم.
_ آره، در قفله؟
کتش را از تنش در آورد که تازه کمر براق شلوارش را دیدم و با تعجب گفتم:
romangram.com | @romangram_com