#تئوری_یک_قاتل_پارت_173





صدای خواننده نرم و در عین حال خوشایند بود، آهنگ از زبان دختری روایت می شد که احتمالا در شرایط بدبختی مشابه من قرار داشت. دیدم که حرکات قفسه سینه مرد مقابلم تند شد؛ امیدوار بودم مجبور نشون با او درگیر شوم، مزاجمت یک غریبه چیزی نبود که مشتاقش باشم.

And that I'll fight my corner

با عقلم میجنگم

Maybe tonight I'll call ya

شاید امشب بهت بگم

After my blood turns into alcohol

بعد از اینکه الکل کل وجودمو گرفت

No, I just wanna hold ya

نه، من فقط می خوامت!

مرد صورتش را جلو آورد و من خودم را عقب کشیدم اما پیراهنم را کشید وادارم کرد که صورتم را جلو ببرم. به محض اینکه لب های داغش به گوشم چسبید، کل بدنم لرزید.

_دوست داشتم باهات برقصم اما، نه اینجا!

Give a little time to me or burn this out

یه ذره فرصت بهم بده تا باهم بدرخشیم

We'll play hide and seek to turn this around

تا اون بیرون قایم موشک بازی کنیم

All I want is the taste that your lips allow

میخوام طعم لبات رو حس کنم!

My, my, my, my, oh give me love

بهم عشق بورز

قسمت تند آهنگ شروع شد به محض اینکه صدایش را شناختم با حیرت نگاهش کردم که دستم را بالا برد و خودش فاصله گرفت و مجبورم کرد یک دور بچرخم و دوباره در آغوشش بیفتم.

با دستم پیراهنش را چنگ زدم و سرم را جلو بردم و چون خواننده داشت فریاد می زد لب هایم را به گوشش چسباندم.

_بهزاد؟ تو اینجا چی کار می کنی؟

تماس لب هایش را با لاله گوشم احساس کردم، یک لحظه احساس کردم قلبم از قفسه سینه ام بیرون پرید.

_به گمونم می خوام ببوسمت اما، حیف که شرایطش نیست.

جلیقه زرشکی رنگش را چنگ زدم و همان طور که همراه با او به آرامی می رقصیدم گفتم:

_چی شده؟ کجا بودی؟ ما از نگرانی مردیم!

صدای خنده اش کمی اضطرابم را کم کرد.

_ چه عجب بالاخره گفتی که نگران می شی، پری توی کشتی بمب گذاشتند.





یک لحظه خشک شدم اما او مرا با خودش تکان داد و قبل از اینکه چیزی بپرسم، دوباره در گوشم زمزمه کرد:

_ چند نفر نیرو توی کشتی دارید؟ باید سریع تر یه کاری بکنیم!

نفس عمیقی کشیدم و پلک هایم را بستم، الان وقت این نبود که خودم را ببازم. خودم به حد کافی استرس داشتم و این نزدیکی به بهزاد حالم را بدتر می کرد، با این حال به حدی طبیعی می رقصیدیم مه هر کس از دور مارا می دید می گفت که زوج عاشقیم.

_تعدادمون زیاده اما، معلوم نیست اون ها چند نفر باشند.

خواننده دوباره مشغول فریاد زدن شد و همان جمله را تگرار کرد:

_«می خوام طعم لبات رو حس کنم.» خود خواننده یک بار این جمله را گفت اما هزار بار در گوش های من اکو شد. با هر برخوردی که لب های بهزاد به لاله گوشم داشت این جمله بلند تر و بلند تر تکرار می شد تا زمانی که صدایش را شنیدم

_باید بریم یه گوشه ای تا باهات حرف بزنم؛ کس دیگه ای هم باهات هست؟

_گابریل.

به آنی سرش را عقب کشید و نگاهم کرد . نگاهم را دزدیم و خواستم خودم را عقب بکشم که یکی از دست هایش کمرم با با خشونت چنگ زد و هم قدم با هم از پیست بیرون رفتیم. چون کل سالن تاریک شده بود و فقط چراغ های کوچک تزئینی روشن بودند کسی به ما دید نداشت، با این حال من مضطرب بودم و تاز مانی که پشت یکی از میز های پایه بلند ایستادیم نفس نکشیدم.

_کجاست پسره؟

دستش را به زور از دور کمرم جدا کردم و گیرنده ای که توی گوشم بود را روشن کردم و پلاک مربعی گردنبندم را جلوی دهنم گرفتم.

_سوژه یک پیدا شد، ما پشت یکی از میز ها هستیم.

سرم را که بلند کردم نگاه خیره اش را دیدم. قبل از اینکه فرصت حرف زدن داشته باشد پرسیدم:

_یلدا هم اینجاست؟ پیداش کردی؟

مسیر نگاهش سریع به سمت راه پله تغییر کرد که من هم به همان سمت نگاه کردم اما به جز تاریکی چیزی ندیدم.

_یلدا اونجاست. باید بیارمش.

همین که خواست حرکت کند دست مردانه ای روی شانه اش نشست و گابریل کنارش ایستاد.

_کی رو بیاری؟

همه داشتیم با صدای بلند صحبت می کردیم اما، صدای موزیک به حدی کر کننده بود که دقیق نمی شنیدیم.

بهزاد با دست به آن سمت اشاره کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com