#تئوری_یک_قاتل_پارت_172
لب هایش را به گوشم چسباند و گفت:
_ اونجا دارند می رقصند.
همان لحظه فهمیدم که کارم واقعا احمقانه بوده، امیدوار بودم این بچه ذره ای از هوش پدر و مادرش را به ارث برده باشد.
تشرش زدم.
_نیومدیم اینجا که برقصیم.
خودم را عقب کشیدم که پیراهنم را چنگ زد و دوباره نزدیک آمد.
_ اونجا شلوغه؛ اگه اونجا باشیم کسی متوجه ما نمی شه می تونی دنبال هرکس که می خوای بگردی.
از همان فاصله نزدیک با یک ابروی بالا انداخته نگاهش کردم. چانه اش لرزید و گفت:
_ حرف بدی زدم؟
_گل گفتی بچه، حالا چطور برم اونجا؟
محوطه رقصی که وسط سالن تشکیل داده بودند از ما دور تر بود و با توجه به سر و وضعم سریع گیر می افتادیم. یک دفعه چشمم به یکی از پیش خدمت های مرد افتاد و فکری در ذهنم جرقه زد. دقیقا همان لحظه دیدم که یکی از مرد هایی که پشت آن چهار میز ایستاده بود، دست زنی را گرفت و به سمت محوطه رقص برد. همین که وسط زمین رسیدند چراغ های سالن خاموش شد و صدای جیغ و سوت و هیاهو بالا گرفت.
نگاهی به اطراف انداختم و همین که مرد پیشخدمت را پیدا کردم به سمت یلدا برگشتم و فریاد زدم:
_ همین جا بمون؛ الان میام.
قبل از اینکه جوابی بدهد سریع بلند شدم و دنبال پیشخدمت رفتم و به محض اینکه به قسمت خلوت سالن رسیدم. ضربه ای به شانه اش زدم.
_ببخشید آقا.
سریع به سمتم برگشت که مشت محکمی حواله اش کردم و او دراز به دراز روی زمین افتاد.
حالا لباسم جور شد.
پریناز
به محض اینکه سالن تاریک شد سالن شلوغ تر از قبل شد و من خودم را بیشتر به گابریل نزدیک کردم. دستش را دور شانه ام انداخت که خواستم خودم را کنار بکشم اما لب هایش در گوشم زمزمه کردند:
_آروم باش، دارند نگاهمون می کنند.
نیم نگاهی به اطراف انداختم که متوجه یکی از بادیگارد ها شدم.
_چی کار کنیم؟
مقابلم قرار گرفت و یک دستش را جلو آورد.
_می رقصیم.
دستم را در دستش گذاشتم و او هم یکی از دست هایش را پشت کمرم گذاشت. با دو قدم آرام وارد پیست شدیم. هر چند که من در رقص کم تجربه بودم، او وارد بود با ریتم آهنگ پیج و تاب می خوردیم و چشم هایمان هر جا را می دید به غیر از صورت های همدیگر.
_گابریل؟
سریع به من نگاه کرد. چهره این مرد پر از جذبه بود؛ حتی همین نگاه بدون قصدش هم مو به تن آدم سیخ می کرد.
_اگه بهزاد اینجا نباشه باید چی کار کنیم؟
سرش را جلو آورد و صدای بمش در گوشم پیچید.
_ پر این کشتی نیروئه! دو برابر آدم های اینجا، توی اسکله مامور گذاشتند؛ پیداش می کنیم.
نفس عمیقی کشیدم و سرم را عقب بردم که نگهم داشت. لبخندی زد که با تعجب نگاهش کردم.
_هیچ وقت فرصت نشد من بیشتر بشناسمت!
به تته پته افتادم.
_من... من...
سرش را به علامت دانستن تکان داد
_ شش دنگ قلبت به اسم بهزاده می دونم، منظورم از شناختن چیزی نبود که تو فکر کردی.
سر تکان دادم و لب گزیدم. پس منظورش چه بود؟
ریتم آهنگ تند تر شد و اکثر زوج ها چرخی زدند و پارتنرشان را عوض کردند. نگاهم دوباره با او تلاقی کرد که گفت:
_ چاره ای نیست!
دستم را بلند کرد و همین که عقب رفتم چرخی زدم و بلافاصله دستی که به سمتم دراز شده بود را گرفتم و در آغوش آن مرد پیچیدم، سالن حتی تاریک تر از قبل شده بود و دقیقا زمانی که پارتنرها عوض شدند آهنگ تغییر کرد و ملایم شد.
نفس نفس می زدم و معذب بودم. کمی از مرد فاصله گرفتم که پنجه دست چپش را در دستم قفل کرد و دست هایمان را روی سینه خودش گذاشت و دست راستم را با احتیاط در دست گرفت. برای لحظه ای چشم هایم را بالا آوردم و به ماسک طلایی رنگش نگاه انداختم که تمام صورتش را پوشانده بود، به غیر از هلالی که از سمت راست صورتش خالی بود و جای چشم هایش.
با نوای ملایم گیتار به آرامی حرکت می کردیم، سعی می کردم چشم هایم هرجایی را ببیند به عیر از چشم های او، با این حال نگاه خیره اش را روی خودم احساس می کردم. موسیقی متن آهنگ ترکیبی از ویولن و گیتار بود که جفتشان به خوبی با هم عجین شده بودند.
Give me love like her
بهم عشق بورز جوری که به اون دختر میورزی
Cause lately I've been waking up alone
چون این اواخر تنها از خواب بیدار میشم
Paint splattered teardrops on my shirt
اشک های دردناکم میریزه روی پیرهنم
Told you I'd let them go
بهت گفته بودم که می ذارم اون ها به راحتی بریزن
romangram.com | @romangram_com