#تئوری_یک_قاتل_پارت_171

خودم هم نمی دانستم چرا، ضعیف تر از این بودم که بدانم چه می گویم فقط یادم می آمد که هومن چیزی در مورد روش باز کردن در گفته بود.

_چیزی نیست.

سرم را به دیوار تکیه دادم.

_ بازم بگرد، فقط زود بگرد.

صدای بهم ریختن وسایل بلند شد. هنوز هم نوای پیانو از طبقه پایین شنیده می شد؛ احتمالا مهمانی شروع شده بود و من نمی دانستم چه کسانی آن پایین هستند به محض اینکه از این در بیرون می رفتیم باید دنبال چه کسی می گشتم؟ نکند بین این همه آدم تنها بودیم؟ نقشه جدید پدرم چه بود؟

یک دفعه صدای گریه بلند شد. وحشت زده به یلدا نگاه کردم که دیدم روی زمین نشسته و گریه می کند. پاهایم را دنبال خودم کشیدم و به سمتش رفتم و قبل از اینکه بخواهم، مقابلش روی زمین افتادم.

موهای نرمش را نوازش کردم و سرش را بالا آوردم.

_ چی شده؟





_نیست، چیزی نیست!

بازدمم را کلافه بیرون فرستادم. من باید با این بچه چه می کردم؟ شانه اش را جلو کشیدم و او را بغل کردم. شانه های کوچکش می لرزید و هق هق می کرد.

_هیس عیبی نداره.

_ما می میریم!

خودم هم همین احتمال را می دادم اما امیدوار بودم شرایط طور دیگری پیش برود.

_نمی میریم من اینجام، به من اعتماد نداری؟

حتی نمی دانستم چطور باید این بچه را آرام کنم دور و بر من پر بود از قاچاق چی و قاتل و خلافکار، زبان ما زبان اسلحه بود و زور چیزی از لطافت یادم نمانده بود.

همان طور که یلدا را نوازش می کردم چشمم به چیزی خورد که پشت پایش قرار داشت و کمی برق می زد. یکی از دست هایم را دراز کردم و به محض اینکه سردی فلز را احساس کردم، زیر لب فحشی به سیاوش و خاندانش دادم.

تپانچه را برداشتم و یلدا را از خودم جدا کردم. دختر لوسی نبود و سریع خودش را کنار کشید و با چشم های تیله ای خیسش به اسلحه نگاه کرد. خشابش را در آوردم و همین که دیدم پر است سریع بلند شدم و به سمت در رفت.

_سیاوش بهت نگفت اینجا اسلحه گذاشته؟

یلدا مثل جوجه دنبالم راه افتاد و اشک هایش را با دست های تپل کوچکش پاک کرد.

_نه، فقط گفت قراره بازی کنیم.

_یه جوری باهاش بازی کنم که به گ*و*ه خوردن بیفته، بیا پشت من وایسا.

یلدا سریع پشت من پناه گرفته و من مایل به سمت در ایستادم و به سمت در نشانه رفتم اما دستم به حدی می لرزید که مجبور شدم اسلحه را دو دستی بگیرم.

_گوشت رو بگیر.

سه بار به در شلیک کردم تا با صدای افتاد قفل آهنی در باز شد. اسلحه را پشت کمرم گذاشتم و دست یلدا را گرفتم و سریع از اتاق بیرون زدم. نگاهی به اطراف انداختم و همین که دیدم امن است به سمت پله ها رفتم.

_گفتی کشتی سه طبقه ست؟

_آره.

پله ها را پایین رفتیم که صدای موزیک بلند تر شد؛ احتمالا مراسم مسخره شان را در طبقه اول گرفته بودند. چند نفری که در طبقه دوم بودند با تعجب به منی که لباسم خونی بود و یک بچه را دنبال خودم می کشیدم نگاه کردند اما، حرفی نزدند.

_اول باید ببینم کسی از افراد ما توی کشتی هست یا نه، بعد تورو می فرستم بری.

یلدا به دستم چنگ زد و باعث شد بایستم. سر و صدا بیشتر شده بود و صدا به صدا نمی رسید.

_باید سریع بریم بیرون، توی کشتی بمب گذاشته.

_ این رو الان باید به من بگی؟

وحشت در چهره اش نشست و سریع جواب داد:

_من نمی دونستم گفت توی موتور خونه ست، بمبه توی موتور خونه ست!

دوباره فحشی به سیاوش دادم و یلدا را دنبال خودم کشیدم. تا انتهای طبقه دوم رفتیم و از مقابل تک تک اتاق ها عبور کردیم و بی توجه به نگاه بقیه از پله ها پایین رفتیم. وسط پله ها ایستادم و نگاهی به سر تا سر سالن انداختم. به حدی شلوغ بود که نمی فهمیدی دوست کیست و دشمن کدام است.

چشم چرخاندم تا خود سیاوش را پیدا کنم اما خبری از او نبود.

باقی پله ها را پایین رفتیم و نگاه سرگردانم سالن را کاوید، تا شاید چیزی که می خواستم را پیدا کنم. یلدا با صدای بلند گفت:

_چرا همه ماسک زدند؟





_مهمونی بالماسکه ست، این مرتیکه عاشق این کثیف بازیاست.

بالاخره یکی از پیش خدمت ها را پیدا کردم و خودم را به او رساندم. یکی از ماسک هایی که کل صورت را می پوشاند و ماسک کوچکی هم برای یلدا برداشتم. سریع کنار کشیدم و به انتهایی ترین گوشه ی سالن، جایی که از گزند نور های زرد و سفید دور مانده بود رساندم.

ماسک خودم را پشت سرم گره زدم و نیم ماسک یلدا را از دستش گرفتم و سریع برایش بستم. روی زانو خم شدم و ماسک بنفش را روی چشم هایش مرتب کردم:

_ می بینی؟

سر تکان داد.

_تو خونی هستی؛ همه نگاهمون می کنند!

این بجه از الان ذهن جنایی داشت البته که همه نگاهمان می کردند اما در این شرایط چه باید می پوشیدم؟

نگاهی به اطراف انداختم. میز های پایه بلند سفید، به صورت پراکنده چیده شده بودند و در گوشه انتهایی سالن میز بار بزرگی قرار داشت. مقابل ما، جایی که در راس سالن قرار داشت چهار میز بلند صورت جدا از هم قرار داشتند و پشت هر کدامشان عده ای ایستاده بودند. چون مهمانی در کشتی بود زن ها ماکسی های بلند پوشیده بودند و مردان کت و شلوار به تن داشتند. با این حال بین این همه آدمی که می رقصیدند و می خندیدند بادیگارد ها رفت و آمد داشتند و تنها جایی که در دیدشان نبود، همین زیر پله بود.

نفسم را با حرص بیرون دادم و یلدا را به خودم چسباندم.

_ چی کار کنم به نظرت؟

احمقانه به نظر می رسید که از یک بچه مشورت بخواهم اما با این موزیک کر کننده و مغز بی حال من، چیز بهتری به ذهنم نمی رسید.


romangram.com | @romangram_com