#تئوری_یک_قاتل_پارت_218
بهزاد به او لبخند زد. از ته دل برخلاف تمام سال هایی که با نگرانی و تصنعی لبخند زده بود.
_یه کم خطر کسی رو نمی کشه.
بینشان سکوت برقرار شد. نسیم پاییزی رفته رفته سرد تر می شد و لرز ضعیفی به تن دو برادر انداخت. نگاهی بینشان رد و بدل شد و هر دو به این فکر کردند که دیگر مثل چند سال قبل نیستند، این فکر لبخندی روی لب هایشان آورد گذر زمان را حس می کردند.
_اوم فکر کنم از این روزهاست که برای یلدا خواستگار بیاد.
یک دفعه مهرداد با تعجب نگاهش کرد که بهزاد خندید و دست هایش را بالا برد.
_ به خدا من زن و بچه دارم، منظورم یکی دیگه ست.
_کی؟
نگاهی به اخم های در هم برادرش انداخت. دختر نداشت که بفهمد این برای یک پدر سخت است.
_یکی از دکتر هایی که توی شرکت کار می کنه، آدم درستیه.
مهرداد سر تکان داد و حرفی نزد. خودش خوب می دانست که دیر یا زود دخترش ازدواج می کند؛ نمی خواست که او را مثل بهزاد ترشی بیندازد.
سر و صدای طبقه پایین بیشتر شد که هر دو به عقب چرخیدند. طولی نکشید که در بالکن باز شد و احسان نفس زنان به آن ها لبخند زد.
بهزاد ابرویی بالا انداخت.
_چه عجب بالاخره تشریف آوردی! این زنت مارو دیوونه کرد.
احسان جلو آمد و سر تکان داد. از نظر خودش ازدواج با پریسا یکی از بهترین کارهای عمرش بود اما، از نظر بقیه نه.
_یه اتفاقی افتاده.
قلب هر دو برادر به تپش افتاد و مهرداد سریع پرسید:
_چی شده؟
احسان لحظه ای درنگ کرد و بعد گفت:
_نیم ساعت پیش از مرز یه محموله قاچاق وارد شده مشخصاتش، دقیقا مثل یه محموله است که چند سال پیش بهش می گفتیم محموله کبری
بهزاد وا رفت و دوباره به نرده تکیه زد تا ضعفش مشخص نشود.
_همین؟
چهره احسان نگران تر از این حرف ها بود. آب دهانش را با فشار قورت داد و گفت:
_فقط این نیست؛ نیم ساعت پیش یکی از فرمانده های ارشد توی خونه اش به قتل رسیده.
مهرداد سریع پرخاش کرد.
_خب که چی؟ یکی مرده یعنی ما باید درجا هول بشیم؟
احسان لب گزید. بهزاد نفس عمیقی کشید و گفت:
_دیگه چی شده؟
_دوربین های خونه اش رو چک کردند و چهره قاتل مشخص شده، حدس بزنید کی بوده؟
کی بوده؟ خدا می دانست مهرداد امیدوار بود هرکسی که بوده تا همین لحظه نیست و نابود شده باشد.
احسان لب گزید و با استرس گفت:
_ پسر داییت دایان الماسی.
بهزاد فقط نفس عمیق کشید. نه حرفی داشت که بزند و نه کلامی از دهانش خارج می شد. نیم نگاهی به چهره ترسیده احسان انداخت، که دید او همچنان می خواهد حرفی بزند.
_بازم هست؟
دستش را در جیب شلوارش فرو برد و کاغذ قهوه ای رنگ پوسیده ای را بیرون آورد و به دست بهزاد داد.
_این همون نامه ایه که چند سال پیش با پریسا رمز گشاییش کردی اون موقع گم شد اما، امشب کنار جسد پیداش کردند.
بهزاد با حیرت به نامه زل زد که مهرداد گفت:
_ بهتره ما آماده بشیم، باید برای بررسی جنازه بریم.
هر دو نفرشان بی هیچ حرفی از بالکن رفتند. بهزاد با دست های نسبتا لرزان و مردد نامه را باز کرد. بعضی از کلمات محو شده بودند و بعضی های دیگر بی معنی بودند اما، یک جمله با خودنویس قرمز رنگ، دقیقا وسط کاغذ پوسیده نوشته شده بود :
_ The game is on! (بازی شروع شده!)
بهزاد نامه را در میان انگشت هایش مچاله کرد و دست هایش را به نرده تکیه داد. مستقیم به قرص کامل ماه زل زد.
اگر همین لحظه می مرد دیگر چیزی از این زندگی نمی خواست؛ خانواده ای که این همه سال برایش جنگیده بود در صلح و آرامش بودند و بالاخره طعم عشق و زندگی را چشیده بود.
پوزخندی زد.
_آره بازی شروع شده اما، این بار با قوانین من!
نامه را در جیبش گذاشت و به سمت در بالکن رفت. برخلاف هر وقت دیگری، نه می ترسید و نه استرس داشت. با تجربه تر از این حرف ها بود که بخواهد با یک تهدید ساده جا بزند.
اگر قرار بود بازی کنند، او بهتر از هر کس دیگری می توانست از پس آن بربیاید! چه کسی می گفت دو سمت این بازی باخت است؟
تا زمانی که نفس می کشید برای داشتن خانواده اش می جنگید و تا زمانی که برای خانواده اش می جنگید، برنده بود.
romangram.com | @romangram_com