#تئوری_یک_قاتل_پارت_152

_من هر کاری هم که نتونم انجام بدم؛ می تونم سپری که دور خودت کشیدی رو بشکنم و دقیقا به روحت نفوذ کنم.

چیزی نگفت اما لب هایش می لرزید و می دانستم از شدت بغض است، قطره اشک دیگری روی گونه اش روان شد که به دلیل فاصله نزدیکمان صورت مرا هم خیس کرد.

_من رو می خوای یا نه پریناز؟

سعی کرد خودش را دور کند اما دستم را پشت سرش گذاشتم و نگهش داشتم و دوباره تکرار کردم:

_ آره یا نه؟

چند ثانیه با خودش کلنجار رفت. حرکت شتابان قفسه سینه اش را احساس می کردم و اگر فقط کمی نزدیک تر بودیم، می توانستم تپش قلبش را هم با پوستم لمس کنم.

_من... من نمی تونم ... نمی تونم باهات باشم بهزاد.





حدس می زدم این دو دلی هایش به خاطر همین بود هر چند که این اواخر خیلی زود می توانستم کنترل بدنش را به دست بگیرم و نگذارم جای اعتراضی برای این نزدیکی بماند، اما، هنوز هم دختر معتقدی بود که رابطه اش با من را در چارچوب خاصی می دید.

_اگه مشکلت محرم و نامحرمیه با هم محرم می شیم.

با لبخند نگاهش کردم. منتظر بودم او هم لبخند بزند اما فقط شدت اشک هایش بیشتر شد. این دختر چه مشکلی داشت؟ حتما با صیغه مشکل داشت؛ برای من که فرقی نمی کرد. اول و آخر او مال من بود، حتی اگر لازم بود به خاطر او تا جهنم هم می رفتم اما نمی توانستم دورش را تحمل کنم. از وقتی برگشته بودم تازه می فهمیدم بی تابی این دو سال به دلیل دوری از او بوده است.

_باشه هرچی تو بگی ازت درخواست ازدواج می کنم.

تقریبا جیغ کشید:

_ نمی تونم باهات ازدواج کنم!

قلبم برای یک لحظه ایستاد یعنی تحمل من این قدر سخت بود؟ هیچ وقت آدم دوست داشتنی نبودم ولی این قدر هم عوضی و نفرت انگیز نبودم، لااقل خودم که این طور فکر می کردم.

مات و مبهوت نگاهش کردم.

_آخه چرا؟

صورتش را با دست هایش پوشاند و صدای هق هقش پیچید. هر لحظه منتظر بودم حرفی بزند که فاصله بینمان را پر کرد و مرا به آغوش کشید و لب هایش را روی لب هایم گذاشت و کوتاه بوسید و سریع عقب کشید.

_فقط قبول کن که دوستت دارم که عاشقتم، اما نمی تونم نزدیکت باشم.

خواست عقب برود که شانه هایش را نگه داشتم.

_یه دلیل پریناز، یه دلیل بهم بده!

گریه امانش را بریده بود و من هم حال بهتری نداشتم. هم به خاطر اشک هایش و هم به خاطر اینکه دوباره رد شده بودم، دو سال صبر کردم و باز هم رد شدم.

دهان باز کرد حرفی بزند که صدای مردانه ای از پشت سرم گفت:

_ به خاطر خودت نمی تونه کنارت باشه؛ ولش کن بره.

همین که برگشتم مهرداد را دیدم که دست به سینه در چارچوب در ایستاده است. با سر به پریناز اشاره کرد و گفت:

_ تو برو، من باهاش حرف می زنم.

نگاه اشک آلود او بین من و مهرداد رد و بدل شد و رو به من گفت:

_ ببخشید!

بدون کلمه ای دیگر سریع از اتاق بیرون زد و در طول راهرو دوید و طولی نکشید که صدای هق هق دردناکش محو شد.





سه روز و ده ساعت بعد

تهران_ تهران

سوم شخص

وقتی در اتاق به صدا در آمد، امیرعلی کنار کتابخانه عظیمش ایستاده بود و در حال پیدا کردن لغتی در لغت نامه ترکی بود.

_بیا تو.

در اتاق باز شد و عادل داخل آمد، کمی سرش را به نشانه تعظیم خم کرد و گفت:

_آقای نامدار جوان رسید، دستور چیه قربان؟

امیرعلی بالاخره لغت نمه قطور را بست و داخل قفسه چوبی گذاشت. به عادل نگاهی انداخت و گفت:

_ بیارش بالا.

عادل سر تکان داد و خواست برود که امیرعلی دوباره صدایش زد.

_اون الان اعصابش خورده، اگه می خوای یه بلایی سرت نیاره نامدار جوون صداش نکن.

عادل یکی از لبخندهای محو سالی یک بارش زد و در را بست. امیرعلی همجنان به در خیره بود و به او فکر می کرد. این همه سال در هر شرایطی با هم زندگی می کردند و او هنوز طوری رفتار می کرد که انگار امیرعلی اربابش است در صورتی که آن دو بیشتر برادر بودند تا ارباب و بنده!

طولی نکشید که در اتاق دوباره باز شد، این دفعه بدون اینکه اجازه ای گرفته شود و امیرعلی خیلی خوب می دانست که بهزاد قرار است روی سرش آوار شود.

فرزند جوانش با قدم های بلند داخل آمد و بدون اینکه کلامی بگوید روی یکی از مبل های جلوی میز کارش نشست؛ امیر علی لحظه ای به او نگاه کرد و بعد با سر به عادل اشاره کرد که داخل نیاید. منتظر بود هر لحظه بهزاد از جا بپرد و شروع به فریاد کشیدن کند اما حتی وقتی در اتاق بسته شد او همچنان روی مبل لم داده بود و با چشم های ریز شده به زمین خیره نگاه می کرد.

امیرعلی جلو رفت و مقابلش نشست. اینکه هنوز داد نزده بود نشان می داد که کمی پخته تر از قبل شده است. چیزی که از شقیقه های سفید شده اش مشخص بود.

سر انجام خود امیرعلی از این سکوت خسته شد.

_نمی خوای چیزی بپرسی؟

بهزاد همچنان به او نگاه نمی کرد.

_ تجربه ثابت کرده وقتی چیزی ازت نپرسم، سریع تر جواب می گیرم.

امیرعلی نفس عمیقی کشید، از لحظه ای که فهمید بهزاد از پریناز خواستگاری کرده، خودش را برای این بازجویی آماده کرده بود و حالا همه چیز از ذهنش پریده بود، پیش خودش زمزمه کرد:


romangram.com | @romangram_com