#تئوری_یک_قاتل_پارت_151

_ما فقط تا حالا نشنیده بودم خودت رو با یه مرد، ما جمع ببندی.

عملا به شرایط گند زد پریناز بدون توجه به ما برگشت و از اتاق بیرون رفت. سریع بلند شدم و با قدم های بلند دنبالش رفتم. چند قدم دور نشده بود که از پشت دستم را روی شانه اش گذاشتم که سریع زیردستم زد و کتفم را گرفت و مرا با پشت به دیوار کوبید.

در حالی که از خشم می لرزید گفت:

_ دنبال من راه نیفت!

با دست آزادم مچش را گرفتم و دستش را طوری پیچاندم که مستقیم در آغوشم افتاد و دستش را به پشت چرخاندم و روی کمرم گذاشتم.

_تو هم به من دستور نده.

بدون اینکه به پریسا نگاه کنم گفتم:

_ ما رو تنها بذار تا به این بفهمونم نباید هر چی دید، باور کنه.

از گوشه چشم دیدم که سر تکان داد و به آنی شروع به دویدن کرد و در انتهای تونل نسبتا تاریک و طولانی غیب شد.





نگاهم با پریناز که صورتش در حد چند سانتی متر فاصله داشت، گره خورد. از بین دندان های قفل شده اش غرید:

_ ولم کن.

صورتم را جلو بردم.

_تا زمانی که آدم نشی، ولت نمی کنم.

قبل از اینکه حرفی بزند، عقب رفتم و او را دنبال خودم کشیدم و داخل اتاق هولش دادم و خودم به در بسته تکیه زدم.

با غیض نگاهم کرد و فریاد زد:

_ دست از سرم بردار عوضی!

اصلا عصبانی نبودم. در واقع بیشتر به خاطر چیزی که دیده بود خجالت زده بودم اما کافی بود هرچقدر که کوتاه آمده بودم؛ دوستش داشتم و به خودم دروغ نمی گفتم اما او هم باید حساب کار دستش می آمد.

اخم کردم و به سمتش رفتم.

_من عوضیم؟ چرا؟ چون فقط خواهرت داشته بهم یه کوفتی می داده بخورم؟ اگه من عوضیم پس تو چی هستی؟!

چشم هایش گرد شد و دست به کمر شد.

_من چی ام؟ چی ازم دیدی که این جوری می گی؟

به فاصله یک متر از او ایستادم.

_ والا تا امروز خیلی چیز ها دیدم، از شاهین که شوهرت بوده تا گابریل که فقط چند روز بود شناختیش، همه رو دیدم.

یک دفعه اخم کرد و فریاد زد:

_ خب بنال ببینم چی دیدی؟ من چه کار اشتباهی کردم؟

پوزخند صدا داری تحویلش دادم.

_ اولین اشتباهت این بود که به من نزدیک شدی، دومیش اینه که سر من داد بزنی.

هیستریک خندید.

_ مثلا می خوای چه غلطی بکنی آقای نامدار؟ تره برات خرد نمی کنند حالا برای من دور برداشتی؟

با چشم های ریز شده قیافه عصبیش را از نظر گذراندم. این همان پریناز شر و عصبی اول آشناییمان بود، تا حدودی از این شخصیتش خوشم می آمد که برایش مهم نبود با یک مرد طرف است یا زن؛ اما من که هر مردی نبودم.

به آرامی به سمتش رفتم و مقابلش ایستادم. چند ثانیه نگاهم روی اجزای صورتش چرخید، گونه هایش رنگ گرفته بود و مردمک چشم هایش گشاد شده بود، خیلی عصبی بود و این ها همه به خاطر یک سوءبرداشت بود.

_من کاری از دستم بر نمیاد؟

تیله های قرمزش را مستقیم به چشم هایم دوخت و با گستاخی تمام جواب داد:

_آره!

نیشخندی زد و منتظر نگاهم کرد؛ انتظار داشت چه کار کنم؟ کتکش بزنم یا سرش داد بکشم؟ هر مرد دیگری که بود شاید این کار را می کرد اما، زن ها را می شد با یک چیز خیلی خوب کنترل کرد حسادتشان!





بار دیگر به کل اجزای صورتش نگاه کردم و در نهایت چشم هایم روی لب های برجسته و سرخش ثابت ماند. لبخند ملایمی زدم.

_من در موردت اشتباه کردم عزیزم، تو اصلا مثل خواهرت نیستی!

چهره از خود راضیش در هم شکست و نفسش حبس شد. در دلم هورا کشیدم با خودش چه فکر کرده بود؟ که چون سی و یک ساله هستم نمی توانم مثل یک جوانک تازه به بلوغ رسیده مزاحم و عذاب آور باشم؟ به همه زن های دنیا می گویم، در آوردن حرص زن ها در خون ما مردهاست. هزار سالمان هم که بشود دوست داریم این جنس لطیف را اذیت کنیم.

_تو ... تو خیلی...

دهانش بدون صدای باز و بسته می شد و داشت از حرص منفجر می شد؛ بدم نمی آمد شاهد این انفجار باشم اما حالا وقت قدرت نمایی بود.

دستم را زیر چانه اش گذاشتم و با خنده گفت:

_ من چی عسلم؟ خیلی عوضیم؟

احساس کردم چشم های خوش رنگش پشت پرده ای از اشک پنهان می شود نمی خواستم گریه اش بیندازم، دیدن اشک هایش برایم عذاب آور بود.

یک دستم را دور کمرش پیچیدم و او را به خودم چسباندم. سریع خواست تقلا کند که حلقه دستم را تنگ تر کردم و لب هایش را در یک حرکت شکار کردم.

دختری نبود که به این سادگی وا بدهد، هنوزم هم وول می خورد و دنبال راه نجات می گشت. دست هایم را چنگ زد اما اگر مرا می کشت هم ولش نمی کردم. بی توجه به تقلای او مشغول بوسیدن لب هایش بودم که موهایم را در دست گرفت و کشید.

آخی گفتم و سریع بوسه داغمان را متوقف کردم و صورتم را عقب کشیدم. اشک هایش روی صورتش روان شده بود، سفیدی چشم هایش به سرخی می زد. ناله وار گفت:

_ ولم کن!

برای لحظه ای فقط به چشم های قهوه ای براقش زل زدم و بعد دوباره سرم را جلو بردم. در فاصله یک سانتی متری لب هایش متوقف شدم و زمزمه کردم.


romangram.com | @romangram_com