#تئوری_یک_قاتل_پارت_153

_ از مزایای پدر بودن!

_هر کاری که کردم فقط به خاطر خودت بوده.

بالاخره بهزاد نگاهش کرد، چشم های سبزش پر از سوال بود؛ دقیقا مثل نگاه ناریه وقتی که فهمید دیگر بهزاد را نمی بیند.

امیرعلی ادامه داد:

_تو توی شرایط خیلی بدی بودی، من مدارک زیادی برات جمع کردم تا نشون بده دو سال توی هیچ اتفاقی دست نداشتی اما الان که برگشتی شرایط فرق می کنه دو سال نبودی و معلوم نبود چی کار کردی من باید یه جوری فرصت می خریدم.

نگاه بهزاد همچنان پرسشی بود، خدا رو شکر که مهرداد از قبل به او توضیح داده بود اما به نظر می رسید مجبور است دوباره تعریف کند.

دوباره نفس عمیقی کشید.

_ دو ماه قبل وقتی که تو برگشتی، من فقط می تونستم تحویل سازمان امنیت بدمت؛ اما مطمئن بودم اگه پات برسه به اونجا یه شبه می کشنت برای همین فرصت خواستم، قرار شد یه نفر به عنوان جاسوس تمام وقت کنارت باشه تا رفتارت رو مو به مو گزارش بده، این یه نفر نباید با تو نسبت خونوادگی داشته باشه و نباید بینتون رابطه ای باشه.

بهزاد دیگر نتوانست سکوت کند.

_ پس چرا پریناز؟

_چون دلسوز تر از هر غریبه ای بود یادته ازت پرسیدم که دوستش داری و گفتی نه! من روی حرفت حساب کردم، اول می خواستم اون باهات ازدواج کنه اما بعدش ترسیدم که مبادا رابطتون جدی بشه و کار از کار بگذره...

بهزاد پوزخندی زد و عین فشنگ از روی صندلی بلند شد و با تمسخر ادامه حرف امیرعلی را کامل کرد:





_اولش داغ داغ شروع کردی فرستادیش تا من رو ببوسه و آتیش زیر خاکستر رو روشن کنه، اما بعد دیدی من سوزاننده تر از اونیم که فکر می کردی گفتی ازم دوری کنه، در تمام این مدت اون همه جا همراهم بود و تمام مدت گزارش می داد واقعا نقشه خوبی بود آفرین!

بهزاد روی سر پدرش ایستاد و کف زد اما یک دفعه به سمتش خیز برداشت و دسته های مبل را گرفت و فریاد زد

_پس من بدبخت چی؟ به من فکر کردی؟ به احساس کوفتیم؟

امیرعلی به آتش درون چشم های خشمگین پسرش نگاه کرد؛ این یکی را از خودش به ارث برده بود!

با لحن آرامی گفت:

_فکر کردم اما...

_اما چی؟ چه جوابی برای من داری؟

امیرعلی پلک هایش را روی هم فشرد. احساس پسرش را درک می کرد، وقتی پدرش گفته بود که قرار است با مهرنوش ازدواج کند او هم همین جمله را گفته بود و پدرش همان جوابی را داده بود که خودش می خواست بگوید.

_اگه قلبت بشکنه بهتر از اینه که بمیری.

دهان بهزاد باز شد اما چیزی نگفت و فقط به تیله های قهوه ای پدرش زل زد. امیر بی اختیار یاد جوانی خودش افتاده بود، واکنش او هم همین بود اما یک درصد هم فکر نمی کرد که روزی همین جمله را به پسری بدهد از ناریه دارد آن زمان اصلا فکر نمی کرد دوباره ناریه را ببیند.

بهزاد خودش را عقب کشید. در اعماق قلبش می دانست که امیر واقعا چه قصدی داشته و باورش می کرد اما نمی توانست کوتاه بیاید.

با قدم های کوتاه و لرزان به سمت کتابخانه رفت و سرش را به یکی از قفسه ها تکیه داد. سعی کرد نفس عمیق بکشد و خودش را آرام کند؛ تمام مدتی که در هواپیما گذرانده بود از فکر و خیال دیوانه شده بود.

بعد از چند دقیقه بالاخره تنفسش آرام شد و لرزان گفت:

_من اون دختر رو می خوام.

_می دونم می.تونید ازدواج کنید اما نه الان، اون باید توی دادگاه شهادت بده که تو بی گناه بودی و تو آزاد بشی، بعدش با هم ازدواج کنید.

بهزاد به عقب برگشت و با ضعف به کتابخانه تکیه زد و نالید:

_ اگه اون من رو نخواد چی؟

امیرعلی دستش را در هوا تکان داد.

_ چرند نگو پسر! زن ها مفتی کاری رو برای مردها انجام نمی دن دختره جونش رو گذاشته کف دستش و تا ته جهنم دنبالت اومده، نکنه عاشق چشم و ابروی من بوده؟

_خودش گفت که...

صدای خنده امیرعلی در اتاق پیچید.

_این قدر غرق کار و درس بودی که یه ذره هم این جنس رو نمی شناسی از الان تا آخر عمرت کاری به چیزی په زن ها می گن نداشته باش، ببین چی کار می کنند!.

او راست می گفت، بهزاد زیادی در مورد جنس مونث بی تجربه بود.

با گیجی شانه بالا انداخت که امیرعلی گفت:

_مهرداد با یه تیم رفته بندرگاه های نزدیک قشم رو بگرده فردا شب تاریخ معامله ست؛ می خوام حواست کامل جمع باشه.



بهزاد سریع خودش را جمع و جور کرد و به سمت میز رفت.

_لازمه که منم باشم؟

امیرعلی از روی میزش پاکت کرمی رنگی را برداشت و به بهزاد داد. نگاه متعجب بهزاد بین پاک و امیر رد و بدل شد اما سریع آن را باز کرد و نگاهی به حروف لاتین انداخت اما متوجه معنی آن نشد.

مردد پرسید:

_ ترکیه؟

امیرعلی سر تکان داد.

_یه دعوت نامه ست برای من و مادرت، از طرف سیاوش.

چشم هایی بهزاد چهارتا شد.

_چرا؟

امیرعلی با خستگی چنگی به موهایش زد و بازدمش را بیرون داد.

_ این نمایش آخرشه معمای سوم رو که بهت داد، خودش می دونه دیگه راه فراری نداره.

_آره اما، ما فقط سه تا معما رو حل کردیم.


romangram.com | @romangram_com