#تاوان_دختر_بودن_پارت_27

وبعدش هم رفت ..جای هیچ حرفی نداشت.

از تو کمد یه ساپورت مشکی برداشتم تا بالباسم بپوشمش صنل های تخت مشکی م رو هم برداشتم ...

ساعت دقیقا ده بود که من حاظر واماده بودم ... مانتوی مشکی با یه شال قرمز هم برداشتم قبل از رفتن با زدن یه رژ قرمز ارایشمو تکمیل کردم ...

رفتم پایین هیچ کس تو پذیرایی نبود ..اگه بود هم مهم نبود بدون توجه به اطرافم رفتم سمت پارکینگ و بردیا رو تو ماشینش دیدم .

بردیا-چه عجب ...تشریف اوردین ...مهمونی تموم شد !

من-عه چه خوب ..پس من برم خونه .

بردیا-هه هه هه چه خوشمزه ای شما ..بشین سرجات.

-خود در گیری داری با خودت.

چپ چپ نگاهم کرد وگفت:

-آنا اونجا هروقت کاملیا رو دیدی عشقم و اینا بهم بگو وهی خودتو بچسبون بهم و اینکه از کنارم هم تکون نخور..باشه؟

-چه پررو ...ولی باشه

یه پنج دقیقه ای سکوت بینمون حاکم بود ...عصبی وکلافه از این سکوت گفتم:

-مهمونی کجاست؟

-باغ لواسان یاسر...

دیگه تا رسیدن به اونجا حرفی نزدم ...ساعت ده ونیم اینطورا بود که رسیدیم جلوی یه خونه باغ که در مشکی رنگی داشت ...

بردیا زنگ زد به یه نفر و ازش خواست که بیاد و در رو برامون باز کنه...وارد حیاط شدیم ...دوطرف باغ درختان چنار کاشته شده بوود ...و مثل خیابون درختی شده بود ... رو به رو مون یه عمارت بود که چراغونی شده بود.... جلوی عمارت استخر بزرگ ساخته شده بود که تصویر عمارت توش افتاده بود...

وارد عمارت شدیم ...به محض ورود ما مستخدم مانتو وشال منو ازم گرفت وبرد تا اویزون کنه ...فضا رمانتیک وحال بهم زدن بود..هر طرفی رو که نگاه میکردی دونفر دونفر داشتن کثافت کاری میکردن ...دستمو دور بازوی بردیا حلقه کردم و کنارش اهسته اهسته راه میومدم ....

چشم گردوندم وکل سالن رو از نظرگذروندم که چهره ی یک نفر برام اشنا اومد ...تا مارو دید با قدمای تند اومد سمتمون ...

پسر-به به اقا بردیای گل و گلاب چه عجب ...میذاشتی مهمونی تموم میشد بعد میومدی !


romangram.com | @romangram_com