#تاوان_دختر_بودن_پارت_26
بعدشم رفت بیرون ...
وقتی رفت شروع کردم به جیغ زدن ... تا یکم از عصبانیتم کم بشه ..
بلند شدم لباس رو پوشیدم تاببینم تا قدش تا کجاست !وقتی پوشیدمش ...زدم زیر گریه ...قدش کوتاه تر شده بود واین یعنی اوج بدبختی ...
وسط اتاق با قیافه ی گریون وایساده بودم که بردیا کله ش رو کرد تو اتاق وگفت:
-راستی مهمونی ساعت ده شروع میشه ...
نگاهی به ساعت انداختم ساعت هفت بود ....فقط سه ساعت وقت داشتم ...
با شونه هایی افتاده رفتم حموم ونیم ساعت بعد هم اومدم بیرون...تو اینه نگاهی به خودم انداختم وفکر شیطانی زد به سرم اصلا نه ارایش میکنم نه موهامو درست میکنم حتی شونه هم نمیکنم ..تو افکار خودم غرق شده بودم که یه دستی رو شونه م خورد ...از ترس جیغی کشیدم ...دیدم بردیاست که تو دستش تافت و ژل و اتو مو وسشوارِ!
انگار فکرمو خونده بود ...لب ولوچه م اویزون شد .
بردیا-چیه؟ چرا وارفتی کوچولو؟
وسرخوش خندید ...
اخمام رو کردم تو هم وگفتم :
-ترسیدم ...همین!
بردیا- تو که راست میگی !....من تورو نشناسم به درد جرز دیوار میخورم..
سشوار رو زد به برق و شروع کرد به خشک کردن موهام .... اصلا هم اجازه نداد من لباس بپوشم ...با همون حوله ی تن پوش نشسته بودم رو صندلی میز ارایشم .
بعد یک ساعت بالاخره کارش تموم شد ...
موهامو صاف شلاقی کرده بود و پایین موهامو فر کرده بود وبا گچ مو حالت مش در اورده بود ...
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :
-تو از کجا ارایش گری یاد گرفتی؟
-اون موقع که با کاملیا دوست بودم اون بهم یاد داد..همیشه هم خودم موهاش رو درست میکردم ...خب دیگه دیر شد ساعت نه و نیمه یه ارایش ملایم هم بکن وبیا پایین من تو ماشین منتظرتم ...راستی به مامان هم گفتم ما شام نمیخوریم .... اونجا به اندازهی کافی خوراکی هست.
romangram.com | @romangram_com